کسی بر در می کوبد، ابوالفضل محققی

نیمه شب که شهر تن بیمار و تب دار خود را به تاریکی و سکوت می سپارد به ایوان می روم بر شهر خفته نظر می کنم.
“…انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند…”فروغ

شهری که گاه فکر می کنم زن و مردی هستند پیر گشته، بیمار که دیگر رمقی بر تن ندارند. رگهای خشک شده که هیچ خونی جوان ، روشن و سرشار از زندگی در آنها جریان ندارد.

گاه صدای نفس نفس زدن خواب آلودی سکوت دردناک شهر را برهم می زند تن های بی رمقی که دارند کیسه های فشار آورده بر تن خود را خالی می کنند! بی آن که شوری عاشقانه تن آن را بلرزاند.

زنی فریادی از سر درد می کشد.نوزادی بینوا پای بر هستی می نهد تا فردا شهر او را در میان خشونت ،فقر و بیچارگی در کام خویش بکشد. فریادهائی دردناک از دیوارهای بلند زندان بزرگ شهر عبور می کند در فضا می پیچد،طناب های دار بر پا شده در سرتاسر شهر آخرین نفس های قربانی رادر خود می فشارد. تنها صدای خرناس غریبی که از حنجره اعدام شدگان بر می خیزد. در فضا معلق می شود. فضائی اندوه ناک آمیخته با ناله مادران و پدران.
“آه‌ ای صدای زندانی آیا شکوه یأس تو هرگز
از هیچ سوی این شب منفور
نقبی به سوی نور نخواهد زد؟”فروغ

جغدی نشسته بر بلند ترین گلدسته مطلای شهرکه پیگرپیرمردی جنایت پیشه در آن مدفون شده فریاد می کشد”خون خون “! در فاصله ای نه چندان دوراز گنبد وگلدسته های طلائی، در گورستان های گمنام پراکنده شده در سرتا سر شهر ها گورکنانی هر شب در حال کندن گورند. گورهای گمنام گورهای دسته جمعی که اعدام شدگان شب را در خود جای میدهند.پر رونق ترین کار در سرزمینی که جانیان قانونی بر آن حکم می رانند.

مادران وپدران خمیده پشت با بغض های شکسته در گلو در میان گورها می گردند بر بالای هر برآمدگی خاکی می نشینند، پیشانی بر خاک می سایند و نشان فرزندان خود می گیرند.

آوخ چه تاریکی سنگینی بر این شهر که نماینده خدا حاکم بر آن گردیده سایه افکنده است.مستبدی خود شیفته ،متوهم ،بی شرم وآکنده از نفرتی تاریخی. اوتنها یک چیز می داند، حفظ قدرت!حتی اگر بهایش نابودی یک سرزمین باشد.کشتار بیرحمانه زیباترین فرزندان این آب خاک.

شب در این سرزمین در این شهر وهمناک است! روز تلخ تر و دردناکتر مردان و زنانی در غم نان فردا بدنبال یافتن راه مفری تا صبح نمی آسایند.بر کودکان خفته خود نظر می کنند از تیرگی آینده و سرنوشت نا معلومشان هراسناک در خود می پیچند.جوانان و نوجوانانش در تمامی شب در کلنجار باخود برای یافتن و گشودن راهی به آینده که از این زندگی سراسر تحقیر وبی چشم انداز رهائی یابند.
درد ناک است امااین تن زخمی وسیمای درد آوریک ملت است ،حاصل ازانقلابی نحس وحکومیتی قدار.
شب بسختی تن دردمند خود را به روز می سپارد .سکوت وهم آلود شب درمیان هیاهوی روزگم می شود. بلند گو های عظیم نصب شده در جای جای شهر سرگرم کار خود می شوند. صدای نامائوس ودل بهم زن بلند گوها که گاه با کلمات عربی قاریان در هم می آمیزد حالم را بهم می زند.

جانیان لباس جلادی شب از تن بر می کشند.وضو کرده لباس قضاوت می پوشند.تعدادی دیگرجامه شبانه خود رابا خرقه تزویرعوض می کنند. با چفیه ای بر گردن. برخی چکمه برخی نعلین در پا لبیک یا رهبر گویان! بمسندهای اهدائی حکومت بر می گردند.مسند های نهاده شده بر خون! بالا آمده تا زانوی قانون گذاران ،مجریان قانون،همراه با فسادی دامنگیرو گسترده.

شهرهذیان گرفته دور خود می چرخد.لشگر بیکاران نشسته بر جدول خیابان ها خواب یک وعده غذا می بینند با سقفی بر بالای سر.کودکان کار،کودکان گرسنه در خیابان ها شهر در لابلای ماشین ها تکه پارچه ای بر شیشه ها می کشند التماس می کنند.”کمک کنید من نان آور خانه ام.”

مردانی،گاه زنانی با کیسه های بزرگ پلاستیکی درمیان زباله ها می گردند.اگرمانده غذائی بیابند همان جا کنار زباله دانی ها ایستاده می خورند بازدرجستجوی زباله دانی دیگری براه می افتند.

جمعیت معتادان مانند مرغ های آزار گرفته برخی ولو شده بر صحن کوچه ها، برخی تکیه داده بردیوارخانه ها شهر را به تصرف خود در آورده اند.توان بر خاستنشان نیست.
زنانی جوان در کناره خیابان ها ایستاده اند تا کدام اتومبیل زیر پایشان بیاستد و هم خوابگی طلب کند .سیل عظیم تن فروشان گرفتار در چنبره فقر ،اعتیاد ونا امیدی
مردم مانند شمعی می سوزند آب می شوند ،تحلیل می روند.

شهری که چهل پنج سال است به طاعونی سیاه گرفتارشده است.شهر بی دفاع ،شهری جولان گاه دزدان ،بی همه چیزان که دست تطاول بر تمامی عرصه ها گشوده اند .از اقتصاد تا هنر از مراکز علمی تا فرهنگی.از صحن دانشگاه تا صحن ساده ترین امور خصوصی مردم.

نه! نه! توان نگاه کردنم براین شهر طاعون زده نیست! شهری که مانند صنحه تراژیک یک تئاتر رو بازخیابانی است . هرکس بتوان نزدیکیش به دار الحکومه چاقوئی بر دست گرفته سرگرم بریدن پاره ای از تن شهر است. مرد “خنزر پنزری” با آن دندان های ترسناک در گوشه ای نشسته سرگرم کشیدن نقاشی روی کوزه تاریخی خویش است. از خنده اش وحشتم می گیرد.

شهر در قرق سیاه جامگان حکومتی است. نظامیانی که بر سر گذر گاهها می ایستند بدقت گوئی به مجرمی خیره شده اند برعابران نظاره می کنند. همراه قداره کشانی که قداره بر دست راه عبور می بندند. قداره بر زمین می کوبند.از پشت خنجر بر کتف “داش اکل” می نشانند.

“چکینی” های ولائی با دندان هائی آماده برای دریدن، رعب در دل مردم می افکنند. از رفتن به خیابان هم می ترسم.شهر در قرق لات های کف خیابان است. کافی است تنت به تنی بخورد فرصت عذر خواهی نیست! باید گوش به شنیدن قبیح ترین دشنام ها بدهی بی آن که جرئت کنی اعتراض بنمائی! که جواب اعتراض دشنه و چاقوئی است که ازپر قبا بیرون می کشند و دنبالت می کنند.
چه بر سر مردم آورده اند ؟بر سر ما چه آمده است؟ میدانم بسیاری چون من دیگر توان نگریستنشان به خیابان نیست .پنجره ها را بسته ، پرده ها را کشیده در تار تنهائی خود روزهائی به درازای یک قرن را تحمل می کنند.

شهر زندان بزرگی است.که یا باید تن داد.یا با مشت گره کرده ،رسیده به مرز جنون به خیابان در آمد. کامیون های سیاه با باری از زنجیر و نامردانی مسلح نشسته در آن  شهر می گردند. با سیاهه ای بزرگ از معترضان که یا می کشند ویا به زنجیرشان می کشند! کسی بر در می کوبند.
“روزگار غریبی است نازنین
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است” شاملو
ابوالفضل محققی

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»