مجتبی نجفی
حادثه تروریستی کرمان بیشتر از هر چیز ساختار پوسیده امنیتی جمهوری اسلامی را عیان کرد. این ساختار پوسیده،محصول بحران نهاد دولت در ایران است. بیت رهبری،نهادهای نظامی مداخله گر در همه امور،کابینه رئیسی و نهادهای امنیتی و انتظامی …اینها همه در نهاد دولت تعریف می شوند. مدتها تبلیغ می کردند” عوضش امنیت داریم” و جنگ در سوریه را با همین عنوان توجیه می کردند. اما امروز شیراز و اهواز و کرمان و زاهدان در حالی جولانگاه تروریستها شده که نظام سیاسی با شهروندانش در جنگ است. نگاه عقب مانده جمهوری اسلامی به مقوله چندبعدی و پیچیده امنیت، برآمده از همان بحران نهاد دولت در ایران است. ما فاقد مفهومی به نام دولت مدرن هستیم، آنچه که هست مجموعه ای از باندهای مافیایی است که در یک نقطه اشتراک دارند: سرکوب مردم.
امنیت را بدون انسجام ملی نمی توان تعریف کرد و به همان نسبت هم انسجام ملی را بدون پذیرش تکثر جامعه ایرانی نمی توان تعریف کرد. شکاف های بحران زا در جامعه می توانند بیشتر از پیش شوند، اینها محصول همان سیستم تبعیضی اند که جمهوری اسلامی در حال توسعه و تکمیل اش است.مردم تحقیر شده و سرکوب شده گرفتار در ساختاری از دروغ و فساد،حتی امکان سوگواری جمعی هم ندارند چون در کانتکست دیکتاتوری، اقلیت رانتی بر اکثریت متکثر برتری دارد. در نتیجه بیشتر از پیش، خطر، بیخ گوش کلیّتی به نام ایران است.
جمهوری اسلامی راه حلش موشک و باتوم و اوباشگری است. هیچ ایده ای برای امنیت ندارد. عده ای از منتقدان جمهوری اسلامی هم میگویند: هیس، اینجا می شود سوریه یا عراق یا افغانستان. بخشی از اپوزیسیون هم کپی برابر اصل جمهوری اسلامی است، عاشق خون و حامل ایده استبداد خونین و کشتار،چشمداشت به هواپیماهای دولت های خارجی برای بمباران ایران. دیوی شده اند شبیه خود جمهوری اسلامی.
از جمهوری اسلامی که انتظاری نیست، انتخاب خود را کرده: یکدست سازی در ساختار قدرت و تحمیل الگوی تک صدایی به جامعه.
از آنهایی که نگران سوریه ای شدن ایران هستند هم انتظاری نیست: اینها هیچ ایده راهگشایی ندارند. ایران در حال فرسایش و مستهلک شدن است و این روند در نهایت به نقطه فاجعه باری میرسد.
به اپوزیسیون سلبریتی ها، عاشقان بمب و موشک هم امیدی نیست. اینها حامل نفرت و چند دستگی اند. نهایت ابتکار اینها جنگ داخلی یا سرزمینی سوخته و ویران شده است.
در میان این بازار مکّاره و در شرایطی که ابربحرانها کشور را قبضه کرده،باز هم نقطه اتکا جنبش “زن،زندگی، آزادی” است. اما این جنبش را باید نجات داد.
جنبش زن،زندگی آزادی را هم ضد جنبش های اقتدارگرای استبداد پرست، هم واگرایان، هم دین ستیزان، هم جنگ طلبان تهدید می کنند.
در شرایطی که ابر بحرانها در حال بلعیدن ایران اند،هیچ گفتمانی به جز همبستگی و امید نمی تواند کشور را نجات دهد. گفتمان همبستگی و امید با خشمگین بودن منافاتی ندارد؛اتفاقا خشم روش ارتباطی است؛ اما با تنفر منافات دارد. پیروزی بر دیکتاتوری نیازمند جنبش همگانی است و این قدرت عشق، خشم و همبستگی است که می تواند افق بدهد نه تنفر، دو دستگی و تقدیس خشونت. چرا که جنبش مثل کودکی است که برای بزرگ شدن، نیازمند مراقبت است و بزرگ شدن یک جنبش، منوط به پرورش ایده های متعالی است که جذب حداکثری کند نه دفع حداکثری.
زبان تنفر بخشی از اپوزیسیون، ادبیات برخی سلبریتی های بی مسئولیت که میخواهند بدون خواندن، پژوهش کردن و تجربه کردن مرجع سیاسی بشوند و میدان پیچیده سیاست را با فضای استادیوم عوضی گرفته اند، علیه رشد جنبش زن،زندگی و آزادی است.
مرگ جنبش هایی از این دست بسیار خطرناک است، می تواند ما را در بحران نهاد دولت به سمت جنگ داخلی هم بکشاند و یا میتواند زمینه را برای استبداد تمام نظامی سرداران سپاه فراهم کند. ما اتفاقا در این برهه های حساس، نیازمند اندیشیدن به روش های متنوع مقاومت مدنی هستیم. باید از زیر آوار گفتمان تنفر برخاست، خود را تکاند و به نیروی عشق و امید تکیه کرد.
با تقدیس خشونت نمی شود با خشونت یک سیستم خشن مقابله کرد. چرا که هر چه که گفتمان تنفر به سوی گذشته های ارتجاعی چشم دارد و در خدمت استبداد فعلی است، گفتمان همبستگی شهروندی بر مبنای عشق و امید به سوی آینده دموکراتیک چشم دارد. غیر از این کشور در یک بحران ویران کننده گرفتار خواهد شد.
تلگرام نویسنده