نمی دانم، آیندگان درباره ما چه خواهند گفت؟ آیا به روزگار تراژدی کمدی ما خواهند خندید و یا به بخت برگشته ما دل خواهند سوزاند؟ اما نه، آنها ما را ناکسان تاریخ خواهند خواند. در آن فردای وانفسا، چگونه فرزندان ما با سرنوشت سختی که برایشان نوشتیم زندگی خواهند کرد؟ نمی خواهیم به خودمان بیاییم؟ آیا برایشان ارثیه ای پر از افسوس می گذاریم؟
بیشتر از یک دهه است که نگرانم این خطه جغرافیا که ما آن را ایران می خوانیم و ایران می خواهیم، دارد به سوی کوبا شدن، پست می رود. ژاپن اسلامی، مالزی، ترکیه و پاکستان پیش کش آقایان علمای عوام، کشور به قهقرای تاریخ فرو افتاد. سال ها پیش در مقاله ای نوشتم که این حکومت نکبت، از ژاپن اسلامی شدن، تنها بمب اتم خوردن را به ما ملت هدیه خواهد داد.
ایران دهه هاست که در بحران است. اگر جنگ اتمی را کنار بگذاریم، بحرانی نبوده که ایران با آن روبرو نشده باشد. از چالش هویت و ملت تا رویکرد فاشیستی به سیاست، حکومت و دیانت و تا بسیاری از تنش های ریز و درشت در روابط همسایگی و منطقه ای و نیز در رویارویی با معادلات صلح و جنگ در بازی های بزرگ جهانی، همه و همه بر فرهنگ و مدنیت و فراتر از آن بر ذهنیت و شخصیت تک
تک مردم ایران تأثیر گذاشته است. چه بسیار تجربه ها که آسیب سخت بر ما زد؛ عقده ها وبغض هایی که تا امروز درمان نشد.
بدون آنکه بخواهم اغراق کنم، اینکه ایران توانسته از پس این بحران ها زنده بماند- هر چند افسرده و زخم خورده، بر می گردد به اصالت تاریخی ایران؛ اصالتی که رهبران امروز کشور چهل و چهار سال است تلاش دارند آن را نادیده گرفته و آلوده سازند. اگر نگویم معجزه تاریخ، زحمتی که این ملت دید، شاید کمتر ملتی می توانست تاب آورد.
اما، نقطه کور در روند تحول ما کجاست؟ آنجا که بحران ها پیاپی در تاریخ ما تکرار شده است؛ این همان نقطه ضعف ملت ماست. ملت های موفق مانند آمریکا، کانادا و ژاپن تاریخ تحولاتشان رو به جلو پیش رفته است؛ نه
مانند تاریخ ما در دور گذشته و آینده خود حیران مانده باشد.
یک نمونه از این حیرانی ما در دَوَران پس و پیش زمانه، همین دعوای سلطنت و جمهوریت بین اپوزوسیون است. این آتش را رژیم بر نیافروخت؛ اما آن را با همه توان باد می زند تا بنیان ما را بسوزاند.
گپ ها و گسل های هویتی و تاریخی معمولا زمان زیادی میبرند تا زدوده و یا کمرنگ شوند؛ و گاه آنچنان ریشه دارند که نه تنها می مانند که جامعه را به بحران کشانده، فرو می پاشند. اما، آیا جدال سلطنت و جمهوریت بیش از جاه طلبی سیاسی است؟ آیا این کلنجار سیاسی ریشه در یک گپ تاریخی و ملی دارد؟ آیا براستی این دوگانگی سلیقه، یک گسل اجتماعی است؟ آیا امروز سؤال ملت گرفتار
ایران و بچه های خیابان پرداختن به این مشاجره است؟ از دید من آنچه امروز بین این دو بلوک سیاسی- جمهوری خواهی و سلطنت طلبی، می گذرد نه بر خاسته از یک شکاف و گپ هویتی و ملیتی، که یک جدال بی ریشه و بی آتیه است. نمی خواهم بگویم به این گفتمان چالشی نباید پرداخت؛ اما هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد. بنظر من حساسیت در پرداختن بیش از اندازه و زودهنگام به این جدل بی سرانجام تنها زمان و فرصت کار مفید و مؤثر را می سوزاند و انرژی ما را در مبارزه تحلیل می برد. امروز، روزی نیست که بخواهیم با پرداختن به این مشاجره به تفرقه دامن بزنیم. فردای پیروزی روز همه ماست؛ معنای تکثر را آنجا باید پاس داشت. فردا روزی است که باید رأی خودمان را با میزان ملت بسنجیم.
باری، بسیار بحران ها، تنها و تنها، خودساخته و خود کرده بوده است؛ اما ما نخواستیم آن را به پای خود بنویسیم. راستی آن است که رهبران و عقلای ما کمتر با نگاه باز و بدون تعصب تاریخ را خوانده اند. اگر به خودمان بیاییم می بینیم که تاریخ را بیشتر با عینک حب و بغض تفسیر کرده ایم. تاریخ را باید بدون پیشداوری، محیط بر روند تحولات و در بستر زمان و مکان و امکان خواند. حس نوستالژی ما را مغرور و کور می کند. ما را از آنچه هستیم و می توانیم باشیم دور می کند. گذشته را برای ما افسانه می کند و ما را در خودشیفتگی و یا خودباختگی می خشکاند. این حس، درس تاریخ و پند روزگار نیست. امروز روز که به درد غربت از اصالت خود دچاریم، این حس بلاست.
در سیاست، ارزش گذشته تنها به تجربه است؛ و نه خاطره. اکنون، زمان آن است که آلترناتیو بسازیم؛ گزینه ای فراگیر، برآمده از بطن ملت و دربرگیرنده هویت های واقعی و تاریخی ما.
عقلای جمع، مشروطیت همان جمهوریت است؛ مثال عنب و انگور. رأی جمهور شرط است.