ریشه‌های تاریخی یک شخصیت ماندگار

آرمان امیری

ادبیات مدرن فارسی، کمتر توانسته شخصیتی ماندگار خلق کند که از قالب تنگ داستانی خودش بیرون بزند و راهی ادبیات و فرهنگ عامه و حتی رسمی بشود. چنین شخصیت‌هایی را ما اغلب در ادبیات حماسی و اسطوره‌ای سراغ داریم و یا موارد پراکنده‌ای در ادبیات میانه همچون «ملانصرالدین»؛ همین حقیقت شاید بتواند بخشی از بزرگی کار ایرج پزشکزاد در خلق شخصیت «دایی‌جان ناپلئون» را نشان دهد.

زوج ماندگار «دایی‌جان ناپلئون – مش‌قاسم»، بی‌شک به شدت تحت تاثیر زوج کلاسیک «دن‌کیشوت-سانچو پانزا» در شاهکار سروانتس هستند، اما اگر پزشکزاد می‌خواست فقط با نسخه‌ای ترجمه‌ای از دن‌کیشوت شخصیت خودش را خلق کند، قطعا نتیجه‌ی کار تا بدین حد برای مخاطب ایرانی ملموس و آشنا از آب در نمی‌آمد.

برای چنین اقتباس هنرمندانه‌ای، پزشکزاد نمی‌توانست فقط به نبوغ هنری خودش متکی باقی بماند. او نیازمند دست‌مایه‌ای بومی بود پرورده‌ی فکر و سنت جامعه‌ی ایرانی،  تا آمادگی پذیرش این ردای جدید را داشته باشد؛ یعنی شخصیتی که نطفه‌های آن پیشتر شکل گرفته و به مرور در بستر فرهنگی جامعه‌ی ایرانی چنان رشد کرده باشد که به محاسن و حتی رذایل اخلاقی جامعه آغشته شود. پزشکزاد چنین فرمولی را در یک تیپ تکرار شوند از انقلابیون مشروطه پیدا کرد!

در یکی از دیالوگ‌های ماندگارش، پزشکزاد از زبان آقاجان به دایی‌جان کنایه می‌زند که «حالا دیگه قزاق‌های کلنل لیاخوف هم از مجاهدین مشروطه شدند»!

با همین کنایه‌ی گذرا ما خیلی زود در می‌یابیم که دایی‌جان در خیالات خود نسبت به کارنامه و جایگاه‌ش فقط دچار اغراق و زیاده‌گویی نشده، بلکه به مرور زمان نقش تاریخی خودش در دوران مشروطه را نیز تغییر داده و به قول معروف: صف عوض کرده است.

این «صف عوض کردن»، در جامعه‌ای که شتاب حوادث سیاسی‌اش عمر دولت‌ها را چنان کوتاه کرده بود که «اَصبحتُ امیراً و امسیتُ اسیراً» بی‌شک امری آشنا و شناخته شده بوده است؛ با این حال، تدارک دیدن یک مصداق مدرن از این روایت کهن، کاری دشوار بود که تنها به مدد چند تجربه به نسخه‌ی تکامل‌یافته‌ی خود رسید. مسیری که به گمان من با داستانی از محمدعلی جمال‌زاده آغاز شد.

داستان «قلتشن‌دیوان» را جمال‌زاده در سال ۱۳۲۵ نوشت و نقش منفی داستانش را به همان شخصیت اصلی سپرد که تاریخچه‌ی بدکرداری‌هایش به دوران مشروطه باز می‌گشت. به روایت راوی داستان، جناب «افراسیاب‌خان قلتشن‌دیوان» در اوایل جنبش «چون درست معلوم نبود که ترازو از چه طرفی خواهد چربید و کدام دسته خواهند برد، لهذا جناب خان بدون آنکه رو نشان بدهد هر روز از منزلش دو سینی خوراک چرب و نرم برای مستبدین به میدان توپخانه و دو سینی دیگر برای مشروطه‌طلبان و سربازان ملی به مسجد سپهسالار می‌فرستاد. همینکه استبداد صغیر شروع شد بدون یک دقیقه تردید از فرق تا قدم غرق سلاح شد و تفنگ و رندل را به دوش نوکرهایش انداخت و خودش را با طمطراق هرچه تمام‌تر جلوی آن‌ها افتاده به باغ شاه رفت».

اینجا قلتشن یک کاری هم می‌کند که به نظر می‌رسد در تنظیم نوع روایت کتاب جمالزاده نقش مهمی داشته: «همان‌وقت بود که با همه‌ی آشنایی و سابقه‌ای که با پدرم داشت حق نان و نمک و همسایگی را زیر پا نهاده و خانه‌شاگرد خرسال ما را گرفته و به قزاقخانه برد و به دست قساوت قاسم‌خان قزاق سپرد».

به این موضوع بر می‌گردیم اما اصل ماجرا اینکه «همین جلاد ابد و ازل، همینکه دید باز آفتاب استبداد رو به زوال است و مجاهدین و بختیاری‌ها دارند به پایتخت نزدیک می‌شوند فورا موزر به کمر بست و کلاه مجاهدی بر سر خود و بستگانش گذاشت و به آواز زنده‌باد مشروطه‌ی ایران چهار نعله از طهران بیرون جسته به استقبال سپاه مظفر ملی به طرف مهرآباد روان گردید».

خلاصه آنکه «مانند فرفره‌ی کودکان که مدام به وزش باد می‌چرخد و یکایک پره‌های خود را از مقابل باد می‌گذارند قلتشن‌دیوان هم امروز مشروطه بود و فردا مستبد می‌شد».

در نهایت هم این شخصیتی که به روایت نویسنده‌اش «مجموعه‌ی کاملی بود از معایب و صفات ذمیمه‌ی طبقات مختلفه‌ی مردم ایران»، کار و بارش می‌گیرد و برخلاف مشروطه‌خواه وفادار و مخلص داستان، به نان و نوای مفصلی می‌رسد و مدام پیشرفت می‌کند. حتی بنابر دسیسه‌ی این قلتشن‌دیوان، مشروطه‌خواه فلک‌زده بدنام هم می‌شود و به تقاص گناهی که قلتشن‌دیوان کرده نام نیکش را هم از دست می‌دهد و تراژدی سیاه داستان را تکمیل می‌کند.

به نظر می‌رسد، نخستین نویسنده‌ای که چنین شخصیتی خلق کرد، اینقدر به جریانات مشروطه نزدیک بود که نمی‌توانست از این دورنگی‌های زمانه‌اش کینه و نفرت به دل نگیرد. به ویژه آنکه می‌دانیم پدر جمالزاده، جان‌ش را بر سر دفاع از مشروطه از دست داد و احتمالا رد پای همین خاطره‌ی تلخ است که در آن بخش مورد اشاره‌ی داستان به شکل زیر پا گذاشتن حرمت دوستی پدر و اسیر شدن خانه‌شاگرد بروز یافته است.

خلاصه اینکه، با پایان دهه‌ی ۲۰ خورشیدی و سقوط رضاشاه، همچنان وسوسه‌ی احیای مشروطه‌ی ایرانی در میان نخبگان فکری رواجی گسترده‌ای داشت و جمال‌زاده نیز اینقدر به ماجرای مشروطه نزدیک بود و اینقدر از نظر عاطفی به آن وابستگی داشت که نمی‌توانست بجز در قالب «تراژدی» داستان آن شخصیت‌های دورو و نان‌ به ‌نرخ‌ روزخور را روایت کند. سال‌ها بعد اما، این وضعیت به مرور تغییر کرد.

تقی مدرسی، رمان «شریف‌جان، شریف‌جان» را حدودا ۲۰ سال بعد از داستان جمالزاده و در سال ۱۳۴۴ نوشت. با این فاصله‌ی زمانی، دیگر می‌توان گفت که تب و تاب حسرت مشروطه به اندازه‌ی کافی خوابیده بود و حالا اهل مشروطه، در میانه‌ی عصر پهلوی به یک خاطره‌ی گنگ و مبهم بدل شده بودند. خاطره‌ای درست از جنس خاندان «اصلانی‌ها»ی داستان مدرسی که در میانه‌ی دوران پهلوی دوران زوال خود را سپری می‌کردند.

سرگذشت بزرگ‌ خاندان اصلانی‌ها هم فرق چندانی با جناب قلتشن دیوان نداشت: «میرزا اصلان‌خان… در مشروطیت صغیر مردم را علیه محمدعلی‌شاه و مستبدین شورانید … و چون به دست محمدعلی‌شاه اسیر شد روی پایش افتاد و به جقه‌ی مبارکش سه بار قسم خورد که تا جان در بدن دارد از او پشتیبانی کند. از آنجا که آدم لجوج و قدّی بود دومرتبه به شریفجان برگشت و هنوز جان در بدن داشت که مردم را علیه مشروطیت شورانید. هنگامی که مجاهدین به شریفجان رسیدند میرزا اصلان‌خان جلوی مردم به مجلس مقدس شورای ملی قسم خورد که تا جان در بدن دارد از آن پشتیبانی کند. به همین ترتیب دوبار دیگر به جقه‌ی مبارک و مجلس مقدس شورای ملی قسم خورد تا اینکه یک روز مردم دور خانه‌اش جمع شدند و آن را سنگ‌باران کردند».

جالب اینجاست که با تمام این فراز و فرودها و علی‌رغم آنکه اصلانی بزرگ، املاک روستای حاشیه‌ی شریف‌جان را هم به نام خودش بالا کشیده، حالا دیگر اهالی شهر نه از بازماندگان او نفرت دارند و نه علاقه‌ای به آن‌ها نشان می‌دهند. خاندان اصلانی در شریف‌جان، یک جور میراث پوسیده و رو به زوال است که در کوران نوسازی‌های شتابان عصر پهلوی مردم نمی‌دانند باید نسبت به آن چه موضعی داشته باشند؟

گاهی پشت سرش حرف در می‌آورند و گاه نگرانند که سرهنگ ارتشی (نماینده‌ی دولت رضاشاهی) بلایی سر میراث‌دار اصلانی‌ها بیاورد. خلاصه آنکه روایت مدرسی از بازمانده‌های میراث مشروطه، هرچند شباهت زیادی به داستان جمالزاده دارد (که بی‌شک آن را خوانده بود) اما دیگر آن درگیری عاطفی و احساسی را با موضوع برقرار نمی‌کند. اگر مشروطه در عصر جمالزاده هنوز یک داغ تازه بود و به تراژدی تنه می‌زد، در روایت مدرسی یک میراث پوسیده و رو به موت بود که بیشتر حسی از ترحم را در مخاطبش بر می‌انگیخت.

سرانجام، این ایرج پزشکزاد بود که حدود ۵ سال پس از رمان مدرسی، سومین و به باور من، پخته‌ترین روایت ممکن را از همان دست‌مایه‌ی قبلی پرورش داد و به شاهکاری ماندگار بدل کرد. در داستان پزشکزاد، مشروطه به قدری دور و بی‌ارتباط به زمانه تصویر شده، که حتی خود قهرمان هم خاطره‌ی شفافی از آن در ذهن ندارد. اندکی زوال عقل به همراه تحرکات شخصیت «مش‌قاسم» هم باعث می‌شود تا در نهایت مرز دروغ‌گویی و توهم در ذهن دایی‌جان ناپلئون از میان برود و حتی خودش هم در نهایت فراموش کند که دارد نقش بازی می‌کند!

بدین ترتیب، اگر جمالزاده هنوز اینقدر از شکست مشروطه داغ‌دار است که روایتی سرشار از خشم همراه را به شکل اتهام‌نامه‌ای علیه عاملان شکست مشروطه می‌نویسد، تقی مدرسی فرصت می‌کند که فارغ از جزییات جدال‌ها و متهم‌یابی‌های سیاسی، به کل میراث فروپاشیده‌ی مشروطه افسوس بخورد، و در نهایت، نبوغ پزشکزاد سبب می‌شود تا همان دست‌مایه را با چنان ظرافتی بسط دهد که از بند مصادیق تاریخی خودش رها شود.

تنها در این گام نهایی است که شخصیت داستانی ما با رها شدن از بند جناح‌بندی‌های سیاسی، به نمادی بدل می‌شود از یک روحیه‌ی آشنا و همگانی، با ملغمه‌ای از تناقض‌های همزمان: لاف‌زنی در عین ترس‌خوردگی، پرمدعایی در جهانی با دغدغه‌های حقیرانه، آغشته به رذالت‌های پیش‌پاافتاده، و در عین حال، سودجویی‌هایی معصومانه و قابل ترحم. و این، دقیقا ویژگی‌های شخصیتی است که می‌تواند نه تنها از قالب تنگ داستانی خودش بیرون بیاید، بلکه از مرزهای زمانی و مکانی‌اش هم فراتر رفته، و همچون روح و عصاره‌ی خلقیات یک ملت، پا به حریم جاودانگی بگذارد.

کانال «مجمع دیوانگان»

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»