برخلاف نیمه دوم قرن بیستم، که خشونت در کنش سیاسی – تحت تاثیر آموزههای مارکسیستی – مجاز و بلکه در قاموس “نظریه انقلاب” موجه و پسندیده تلقی میشد، امروزها چنین نیست؛ بلکه از هرسو آوای “خشونتپرهیزی” بهگوش میرسد. اما متاسفم که معتقدم خلاف این هنجار، انفجار آینده جامعه ایران نمیتواند که خشن و خونین نباشد!
فارغ از آنکه خوش بداریم این را یا که نه.
امروز انزجار شدید قاطبه مردم ایران از حاکمان ولایی، به نقطه جوش رسیده است. برای ندیدن این واقعیت تنها باید که کور بود. نمیتوان آب را به نقطه جوش رساند و رو به آن نصیحت نمود که “غلغل نکن!” انتظار این غلیان را نداشتن، از پَرتی است.
توصیه به مبارزه خشونتپرهیز، در نظامهای سیاسی غیرخشونتگراست که واقعبینانه است. لیکن در برابر نظامسیاسیِ نامعقولی که خودش را به درستی در سراشیب اضمحلال میبیند و قاطبه مردم را نیز “دشمن” خود میانگارد و در نظر و عمل از اِعمال وحشیانهترین خشونتها کمترین پروایی ندارد، اینکه به مردم جهتِ خشونتپرهیزی توصیه شود، ولو که عاقلانه باشد “واقعبینانه” نیست.
واقعیت آن است که مردم خشونتپرهیزند اما نظام بشدت خشن و بیرحم است. نمیشود یکطرفه توصیه به پرهیز از خشونت نمود! میشود، اما شنیدهشدنی نخواهد بود!
نکته اینجا که در وضعیت نابهنجار جاری، حتی “ساتیاگراهای” گاندی هم کار نمیکند. زیرا خشونتِ متوحش نظام بههیچوجه قابل قیاس با خشونتورزیِ پلیس استعماری انگلستان در هندوستانِ پیش از استقلال یا حتی حکومتِ نژادی یاناسمیت در رودزیا (زیمباوه کنونی) و نظام آپارتاید آفریقای جنوبی قرن گذشته، نیست.
واقعیت آن است که در سال پیشرو، نظام که درپی جنایت عنانگسیختهاش بر علیه نهضت زنزندگیآزادی، شاهد رویگردانیِ قاطع مردم ایران در انتخابات مفتضح اخیرش بود، قطعا رو به خشونت فزونتری خواهد نمود.
بهرحال، در سه دهه گذشته نشانه درخوری از کنشِ عقلانی در نظام مشاهده نشدهاست، بجایش در همه عرصهها شاهد واکنشهای نسنجیده تا لجامگسیخته او بودهایم. امروز که او در قعر مشروعیت و مقبولیت ملی خود است و خودش را هم بدرستی در معرضِ زوال و غَرق میبیند، چگونه میتوان انتظار “خردورزی” و خردمندی از چنین جباریت لایعقلی را داشت؟
سوای خشم از مردم، امروز نظام از همه سو در فشار فزاینده ابربحرانهایی است که به نقطه جوش رسیدهاند. آن ناکارآمدی که برای دههها آن ابربحرانها را پرورده و ببار آورده است، در برابرشان در استیصال مطلق قرار دارد.
از همه اینها گذشته، شاکله نظری نظام از اول هم “عُقلائی” نبود که “اسطورهای” بود. بعد از دوران احمدینژاد، نظامِ امیدباخته دستخوش هذیانهای آخرالزمانی نیز شد. از چنین “زَنگی مستی” که تیغ به دست دارد و سخت عصبانی و ترسخورده هم هست جز از زدن و کشتن و ارعاب و ارهاب چه خیزد؟!
هرچند عاقلانه است مردم خشونتپرهیزی را نصبالعین خویش داشته باشند، ولی نمیتوان انتظار داشت که چنین هنجاری مآلاً قابل تداوم باشد. برای بروز، و امکان مدیریت و هدایت یک انفجار اجتماعی باید که آماده باشیم، زیرا که نابخردی خشنی که خصلت نظام است بزودی جامعه را منفجر خواهد کرد.
من چنین انفجاری را قریبالوقوع میدانم.
علی صاحب الحواشی