آخوند؛ سرباز قدرت، بیگانه با جامعه

یادداشتی از: افشین حکیمیان

آن‌قدر عصبانی‌ست که آن آخوند را در جای خود، میخ‌کوب کرده است. خشم و عصیان تمام وجودش را به لرزه درآورده است. هرچه خشم در  تن‌وجان دارد را بر سر آخوند فریاد می‌زند. خشمی که از عمق وجودش زبانه می‌کشد؛ به یک‌باره رخ نداده است. تلنبارِ حس‌وحالِ لمس ظلم‌هایی‌ست که از هر گذرِ این همه روزهای تلخ‌تر از زهر، بارِ گوشه‌ای از خاطرش بوده است و در این روز، آن ستم‌گر، خودِ او را نشانه رفته بود. لمسِ نزدیکِ این ستم، آن انبارِ خشم خفته در عمق جانش را بیدار می‌کند. لمسِ این وقاحت و بی‌شرمی، تلخی گزنده‌ی خاطراتِ ظلمِ رفته بر جان را، به تلخی بیشتر، زنده‌اش می‌کند. زن، آخوند را چون عصاره‌ی بارز و آشکارِ آن ظالمِ در بیت می‌بیند.

انگاری، تصویرِ آن آخوند، به یک‌باره، به یک تصویر مخوف و وحشتناک بدل می‌شود. آن صاف و ساده‌گیِ ظاهر، نمودی از شرارات را به ذهنِ او متبادر می‌کند. شرارتی که دست‌تنها نیست. به قاضی و سردار و زندان و شکنجه و… متکی‌ست. شرارتِ او، انگاری از شرارتِ اراذل و اوباشِ متظاهر به خال‌کوبی کَت‌وکول و مسلح به قمه و چاقویی هم خطرناک‌تر می‌نماید. آن آخوند، انگاری نمودِ عینی آن “هسته‌ی سخت قدرت” را که بر زبانِ مقامات بود را در ذهن زن زنده می‌کند. آن خون‌سردی، آن بی‌اعتایی به وضعیتِ زنی که نوزادی در آغوشِ خود دارد.

آن لاقیدی و بی‌غمیِ به حال‌وروزِ زنی که نگرانِ نوزادی‌ست که برای درمانش به این درمانگاه آمده است؛ انگاری نمود عینی لاقیدی حاکمیتی‌‌ست که غمِ رنج و درد مردم را نداشته و به فرمان‌ها و بیانیه‌های مختلف از مردمِ مخالف انسانیت‌زدایی می‌کند. و زن، بی‌واسطه این لاقیدی حاکم را به مواجهه با آخوند درمی‌یابد. او نه درد و نه رنج و نه مصیبت‌ها و آلامِ آن‌ها را می‌بیند و نه انگاری بنا به آموزه‌های خود، ارزشی برای‌شان قائل است.

اگر آن زنِ عاصی، از نزدیک، ظلمِ ظالم را می‌چشد و در می‌یابد که چقدر این ظالم، به خونسردی می‌تواند ظلم بکند. آن آخوند نیز، شعله‌های خفته در پیرامون خود را درمی‌یابد. می‌بیند که چقدر دست‌تنهاست.

چقدر بی‌کس‌وکار است در بینِ مردم. چقدر از پشتوانه و حامی خالی‌ست در کوچه و خیابان. چشمانِ بُهت‌زده‌ی او نشان می‌دهد که انگاری حتی به ذهنش هم خطور نمی‌کرده است که آنِ زنِ تنهای مظلوم، می‌تواند بر سرش فریاد بزند. شاید آن بی‌محلی مردمِ به قشرِ خود را قبلن چشیده بود؛ ولی یحتمل نمی‌دانست که زنی می‌تواند آن وقار دروغین و کاذبش را سکه‌ی یک پول بکند. نمی‌دانست که زنان می‌توانند این‌گونه به او یورش ببرند.

او در آن تصویرِ زن نوزادی در بغل، حتمن بی‌آزاری و بی‌خطری را دیده بود که آن‌چنان آشکار به سمت زن، دوربینش را رصد کرده بود و نمی‌دانست فورانِ آتش خشم را. نمی‌دانست که آن فرادستی و سلطه‌اش به‌راحتی می‌تواند فرو بریزد. او لخت‌شده از عبا و عمامه‌ی حکومتی، به یکباره به آدمی عادی بدل شده بود. ترس داشت در دلش رخنه می‌کرد. این بود که جانش را برداشته و عبا و عمامه‌اش را جا گذاشته بود و این چه تصویرِ نمادینِ هولناکی می‌توانست برای‌شان باشد.

@tahkimmelat