مرضیه حاجی هاشمی
پیامدهای فردی، اجتماعی، مادی، معنوی و اخلاقی فساد در لباس افرادی که به واسطه جایگاه ویژه معنوی و فراجسمانی، واژه «روحانی» بر آنها تخصیص مییابد، چنان عمیق و گسترده است که بیان آن در محدوده چند سطر و محدودیت قلم و واژگان، غیرممکن می نماید، پیامدهایی که می تواند، حتی مرزها را بشکند و در گستره جهانی، گریبان بشریت را بگیرد و مفسدهای عالمگیر برانگیزد.
ای کاش تا دیر نشده
از آنکه به واسطه قدرتش کار برآید، کنشی درآید تا عمر ملایان فاسد به سر آید که اگر فسادشان بیش از این نماید، کار از اندیشه ورزانی چون «هگل» نیز بر نیاید!
وقتی فسادهای اربابان دین، روز به روز گسترده و نمایانتر میشود و ویژه خواری و امتیازبخشیهای تبعیض آمیز تنها به صفت پوشش و ادعای تصدی گری دین و مراکز دینی برملا میشود، چنان امواج رادیکال دین ستیزی، حتی شعلههای الحاد و بیخدایی در سطوح مختلف جامعه و در اشکال گوناگون بالا میگیرد که شدتش از دوره پاگانی نیز ویرانگرتر است.
اینجاست که هگل تلاش میکند با درک آنچه قرار است گریبان بشر را بگیرد، راهی بر بشریت بگشاید؛ از این رو با تعابیر فلسفی، گرچه هجمه ای بر دین موجود وارد میکند؛ ولی همچنان فلسفهاش را با تعابیر الهیاتی میآمیزد و عزم میکند، بشر را با معنی «نزدیک شدن به خداوند» نجات دهد؛ برای همین در نامهاش به دوستش «شلینگ» هم از او میخواهد بکوشد، دگماتیسم دینی را سرافکنده کند، هم از تحقق اراده الهی در پایان تاریخ بر روی زمین، بواسطه آنچه او «روح» یا «عقل» می نامد، سخن می گوید.
به نظر می رسد، وی تلاش دارد، هم رادیکالیسم متصلب دینی را که چهره خشن، فاسد، قدرت طلب و شیفته دنیایش برملا شده، در هم بشکند، هم معنا و هدف معنوی را برای جامعه حفظ کند و بشر را از در غلطیدن به سقوط اخلاقی و فساد گسترده جنون آمیز رهایی بخشد.
اما علی رغم همه تلاشهایش، عمق و گستردگی آن چه رخ داده بود به حدی بود که از معنا و مشیت الهی سخن گفتن، واکنشهای رادیکالی را برمیانگیخت و این گونه بود که طرح فکری او از سویی مخالفت های «مارکس» را برانگیخت که اندیشههایش «راه را برای ظهور لنین و استالین هموار کرد» و از سوی دیگر به تلاشهای «نیچه» منجر شد که به نحوی رادیکال، دوباره تمام سیر تاریخ را صورتبندی کرد و بدین نتیجه رسید که «خدا مرده است» و «راه را برای ظهور برخی از اندیشههای اساسی ایتالیا و آلمان فاشیسم هموار کرد».
رادیکالیسمهای خطرناکی که دومینوار حاصل پوشیدن جامههای مقدس توسط گرگهای روحانی نمای فاسدی بود که باورهای انسانها را دریدند و نه فقط زمین خواری که با فسادشان خون و عصاره هستیهای زمینی و آسمانی مردم را خوردند و بوی مشمئز کننده فسادشان در حدی فضای جامعه را در برگرفت که اخلاق و ایمان مردم را فاسد کرد و منجر به چنان خونریزیهای وحشیانه و گستردهای در گرماگرم تئوریزه شدن خشونت در جهانی تهی از معنا شد که ننگ آن بر پیشانی بشر آزاد از قید و بند دین در حالی که خدایش مرده بود، مانده است و این است، تجربه تلخ بشری از اربابان فاسد دین.