شعار زن،زندگی،آزادی عصیان مردمی است علیه نمودهای ماتم و مرگ و تباه شدگی، علیه ایدئولوژیک کردن شادی

ایدئولوژیک کردن شادی

قربان عباسی:

مطالعات متعددی از سوی جامعه‌شناسان، پژوهشگران حوزه مطالعات فرهنگی، روانشناسان اجتماعی درباره میزان نشاط فردی و جمعی ایرانیان صورت گرفته است.
نتیجه مشترک همه این مطالعات غمزده بودن و فقدان شادی در جامعه ایران است.

شادی با امر لذت در هم تنیده است. از بدو انقلاب پنجاه و هفت،تحت تاثیر اخلاق زهدگرایانه آخرت بین شادی نیز تحت تاثیر ایدئولوژی انقلابی قرارگرفت.

لذات مرتبط با بدن، پست و لذات روحی معنوی، والا و متعالی فرض شدند. حکومت لذات مرتبط به بدن را به حاشیه راند و مردم چاره ای نداشتند جزاینکه آن را در اشکال زیر زمینی تداوم ببخشند. برای حاکمان انقلابی ریشو، شادی با بی قیدی همراه بود. و برعکس غم و اندوه حامل معنویت بودند.

فقط شادی هایی برای حکومت قابل قبول بود که جامه سیاه و تیره برتن کنند و حزن انگیز باشند. جشن ها و اعیاد به تدریج سرکوب و محو می شدند و برعکس ایام مرتبط با غم و اندوه و گریه و مرثیه مورد تاکید قرار می گرفتند.

نتیجه سرکوب شادی و محو اشکال متعدد آن گسترش روحیه مالیخولیا و کسالت در زندگی روزمره بود.

اگر در دهه پنجاه برای یک عروسی تمام افراد فامیل برای یک هفته و شاید بیشتر رقص و پایکوبی می کردند اینک حتی در خود روز عروسی کسالت و بی تحرکی را می توان در سیمای افراد مشاهده کرد. غم به تمام عرصه های زندگی ما تجاوز کرده است.

با سرکوب شادی و جشن و رقص و اعیاد، شادی ها به زیر زمین پناه بردند و در مقابل خشونت، افسردگی و تجاوز به روی زمین آمدند.

پارتی های جوانان در سال های اخیر واکنشی به سرکوب شادی هایی بود که حق طبیعی هر جوان و بزرگسالی بود. از دید حاکمیت آن شادی ای که کمال و معنویت در پی نداشته باشد نه تنها شادی نیست بلکه امری مبتذل است. حاصل کار سرکوب شادی به هم ریختگی روانی مردم بود.

در فضای شهری به ندرت اماکنی را می توان یافت که بازنمایی کننده شادی باشند. حکومت کوهنوردی مختلط، نایت کلاب و دیسکو و حتی آب بازی جوانان در یک پارک و یا حضور زنان در استادیوم های ورزشی را تهدیدی برای ایدئولوژی خود می دید و هنوز هم می بیند. کافیست به تقویم نگاه کنیم و روزهای مرتبط با غم و اندوه و گریه و مرثیه و روضه را با روزهای مرتبط با شادی و رقص مقایسه کنیم. معتاد کردن مردم به گریه و ماتم و مالیخولیا فقط وجود شهروندانی است  غم زده، کسل، پکر، دمغ، بیمار، سست، کاهل، فاقد انرژی، کم تحرک، مستعد خشونت، زودجوش، عصبانی، کم ظرفیت است که می توان نمود آن را در اطراف خود به وفور شاهد بود.

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

شعار زن،زندگی،آزادی عصیان مردمی است علیه نمودهای ماتم و مرگ و تباه شدگی، علیه ایدئولوژیک کردن شادی و ملانکولیا. آیا حق با نیچه نیست آنجا که می گوید:
«کاری که شادمانی در آن دست اندرکار نباشد هرگز درست ازآب درنمی آید»

جامعه شناس