برای خاطرات بازنشسته، ما از خودمان زاده خواهیم شد

صحرا میر

“هر دوره‌ای درد و رنج‌های خود را دارد” چول هان

روزهای شلوغی نزدیک عید ۱۴۰۳ است و خیابان‌ها پر تردد، همه در تکاپو تا در حد وسع خود، حس امید و شادی را به خانه برند و من مثل انسانی که تماشاگر فیلمی‌ست با سکانس‌های متفاوت، گاهی بغض می‌کنم و گاهی لبخندی بر لبم نقش می‌بندد، گاهی اشک می‌ریزم و گاهی شعف وجودم را می‌گیرد. ما انسان‌های ملال در جامعهِ از پا در آمده، همینیم، پارداوکس‌های پایان ناپذیر، ملغمه‌ای از اندوه‌ها و رنج‌های بی‌شمار بر شانه‌ها و گاهی، کورسویی از امید در برابرمان. به چهار راه دادگستری می‌رسم، بر اثر دو زمانه شدن، تبدیل به ماراتن خودروها شده، توقف می‌کنم تا در این بی‌نظمی سهمی نداشته باشم.

باران شدید است به همراه تندباد و سرمایی که باعث می‌شود بخاریِ ماشینت را زیاد کنی. ضربه ای به شیشه ماشین، توجه ام را جلب می کند. کودکی روی نوک انگشتان پایش، خود را به شیشه ماشین رسانده و چیزی می گوید. شیشه را با عجله پایین می‌زنم.
سرما می خوری پسرم، خیس شدی. اینجا این موقع شب چکار می‌کنی؟
عیدی می خوام.
زیر این بارون و هوای سرد با لباس خیس؟ کی همراهته؟ بیا تو ماشین بشین تا برسونمت.
عیدی می خوام
و ماشین‌های پشت سرکلافه‌ام کرده اند، دستشان رو بوق وصدایی می‌گوید راننده زنه دیگه و آن یکی که می‌گوید شما همون باید تو آشپزخونه باشی و دیگری که می‌گوید بپا خانومی اینا باندن و…

هجوم سوال و غم در ذهن و وجودم، سرم را داغ می‌کند: چه بر سرمان آمده؟ آخ از دست خودمان. ما آدمهای هراس وعجله، عجله برای نرسیدن، برای آرزوهای گم شده، امیدهای دست نایافتنی، ازکی اینقدر پوشالی شده‌ایم، این همه ابتذال چگونه در ما عریان شد و تبدیل به روال عادی زندگیمان؟ کی این جامعه آنقدر خسته و برهنه از اخلاق شد که دیگر حتی چند ثانیه وقت صرف برای یک کودک ناتوان و ضعیف را نمی‌تواند فهم کند و زنی با موهای سفید را با نگاه جنیست زده‌اش، قضاوت می‌کند، کی من دیگر جنس دوم نخواهم بود و … .

یاد چول هان درکتاب”جامعه از پا درآمده”می‌افتم که می‌گوید: مردمانِ نفرین‌شده، زندگیشان با مُرده برابر است … بیشتر از آن مُرده‌اند که زندگی کنند… . سریع پیاده می‌شوم. دست کودک را که احتمالا ۵ یا ۶ سال دارد، می‌گیرم و می‌گویم “بیا سوار شو، اون طرف چهار راه عیدیت رو می‌دم”. با تردید، بی‌تمایل و البته از شدت خستگی،خیسی و سردرگمی، دستش را می‌دهد، سوارش می‌کنم.خودروها دوباره با بوق و یک نفر می‌گوید بابا مردی به خدا، سالاری و یکی دیگر: بانو میشه منم سوار شم و … همینطور قطار عبارات و کلمات.  روی صندلی که نشستم، نگاهی به آینه ماشین می‌اندازم، گیس سفیدم براثر باران، نقره ای به نظر می آید و می درخشند، لبخند می‌زنم، اما در عین حال من دارم به پهنای صورتم اشک می‌ریزم. به حال چه کسی؟ به حال خودم، آن کودک و دیگر کودکان در حاشیه جامعه مانده و یا همه آنهایی که گرداگردم با کلمات و جملات نا مناسب نوازشم کردند؟

سوتلانا آلکساندرونا آلکسیویچ در کتاب “جنگ چهره زنانه ندارد”می‌نویسد:”یک بار دیگر تکرار می کنم برای من نه خودِ حادثه، که احساساتِ برآمده از حادثه جالب است. به عبارت دیگر روحِ حادثه. برای من احساسات یعنی واقعیت. و تاریخ؟ تاریخ، درخیابان جریان دارد. در توده مردم، باور دارم که در هر کدام از ما، قطعه ای از تاریخ موجود است. در یکی نیم صفحه، در دیگری دو یا سه صفحه. ما با هم کتاب زمان را می نویسیم”. سوتلانا درست می‌گوید هر کدام از ما بخشی از روایت‌های حکایت شده و نشده ایم که در مجموع، آینه زمان خود را به نمایش می‌گذاریم. حادثهِ خیابان، برای من چندان مهم نبود، اما نحوه بروز احساسات، هیجان‌ها و سلوک رفتاری که شاهد بودم، بیانگر کوچک شدن همه ما بود، ما تحقیر شده‌ایم، ترسیده‌ایم، شتاب‌زده و سرگردانیم. سوتلانا در قسمتی دیگر از کتاب می نویسد:”اختلاف من با حکومت در چه چیزی خلاصه می‌شود؟ من درک کردم که ایدئولوژیِ بزرگ، به انسانِ کوچک نیاز دارد، انسانِ کوچکی که نباید بزرگ شود. انسانِ بزرگ برای ایدئولوژی اضافی است و کار کردن با او راحت نیست، دردسر ساز است. اما من دنبال همین می گردم… پی انسان کوچکِ بزرگ هستم. انسانی که تحقیر شده، شخصیتش لگد مال شده، مورد اهانت قرار گرفته اما با گذر از اردوگاهها و جنایات استالینی، سرانجام پیروز شد. او معجزه آفرید. هیچ کس نمی تواند پیروزی را از او بگیرد.”

من هم می دانم حیات برهنه ما، با خود معجزه‌گری، دوباره بارور خواهد شد، زیبا خواهد گردید، شک ندارم ما خود را خواهیم آفرید، از خودمان زاده خواهیم شد، ما جسد نیستیم.

@iranfardamag

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»