صادق وفایی کنشگر صنفی
کدام عدالت؟ ای کاش عدالتی نبود، هر چه بود عشق بود و مهربانی، تا همه همدیگر را دوست بدارند و نپذیرند که برترند؛ بپذیرند آنجا میتوان از بودن سخن گفت که جا برای همه باشد، نان برای همه باشد، خانه برای همه باشد و آزادی برای همه.
تو نمیدانی که چقدر دهان حقطلبی مشت خورده است؛ تو چه میدانی حق خود را دانستن و گلوی فریاد نداشتن و بغض کردن آن، چه دردی دارد.
تو مادری داری که برایت مدرسه میسازد و پدری که نامش لرزه بر تن مسئولین میاندازد. تو از بالا بالاها آب میخوری مبادا آلودگی بر تنت بنشیند، هرازگاهی حتی از این همه موهبت خسته میشوی، عزم آنور دنیا میکنی.
تو چه میدانی آموزش چیست. لقمههای تو آماده بودند و تمیز، وقتی کودکان بشاگرد، سیستان، کردستان و همه جای محروم این مملکت با شکم گرسنه، عدالت را هجی میکردند. آنقدر گرسنه که از بودنشان بیزار بودند.
پدران تو و امثال تو کتاب خدا را به دست آنان دادید تا شکم امروزشان را با نان فردا سیر کنند. شکرگزار باشند و بگویند گناهمان چه بوده که در این تشت طلا خون بخوریم!!
نه نگو عدالت، نگو آموزش. این جرثومهیی که شما درست کردهاید هیچ به آموزش شبیه نیست تا بتوان بر آن صفتی بنام عدالت چسباند. این عین تبعیض است. چنین آموزش به اینجاها نمیکشد که تو پز روشنفکری بگیری و آموزش این مملکت را وزن کنی، چنان سایه سیاست و تبعیض بر آن سنگینی میکند که اثری از آن نمانده است. به شکمهای گرسنه مردمان این سرزمین سوگند که تو و امثال تو، طاعون را به این سرزمین آوردهاید، تا با این همه نعمت لبریز، محتاح نان شبمان باشیم.
شورای هماهنگی تشکلهای صنفی فرهنگیان ایران