مهدی نصیری
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد.
هم رونق زمان شما نیز بگذرد.
زمانی نمیبُرد. نیم ساعتِ دیگر میرسیدند مقصد. همه چیز داشت طبق برنامه پیش میرفت. هلیکوپترها به پرواز درآمده بودند. از آن بالا، شاید مقصد هم از آن دور دورها پیش چشمشان هویدا شده بود. او هم از آن بالا، شاید در اوج رؤیاهای خود سیر میکرد. اندکاندک اسمورسماش تیترِ رسانههای یکِ دنیا شده بود. دیری بود که از آن چهرهی ناشناس و در سایه به درآمده بود. یکبهیک کُرسیهای ریاستها را طی کرده بود و حالا خود را در چند قدمی جلوس در منصب مقام اول مملکت میدید. فردا هم اگر اتفاقی نمیافتاد بر صدرِ بیرقیب مجلس خبرگان رهبری مینشست. ابرهای زیرپایاش داشت او را در حالوهوای این رؤیا غرق میکرد. هرچه آبادی و شهر و دیار بود؛ زیر پایاش به نقاطی کوچک و حقیر دیده میشدند. عینِ صداهای مخالفی که دستشان همیشه ازش کوتاه مانده بود. مثل مقامات اسمورسمداری که خیلی وقت بود که از عرصهی سیاست کنارشان گذاشته و میدان به امان او سپرده شده بود. او اوج گرفته بود و ابرهای پیرامونش داشت این رؤیای او را تقویت میکرد.
این تصور همچنان در ذهنش خلجان داشت که هلیکوپترشان در ابری غلیظ فرو رفته بود. از دو هلیکوپتر کناری خبری نبود. تا دور دستها هم مه سنگینی در آسمان داشت جولان میداد. هیچ اثری از آبادیایی در آن پایین پیدا نبود. آن تصویر بکر و رؤیایی پیشین محو شده بود. به چشمبرهمزدنی تصویرِ اوجِ علین از دسترس خارج شده بود. هلیکوپتر در امواجی از مه و باد، بالا و پایین میرفت. تکانهای شدید هلیکوپتر، تصور قَدَرقُدرتیاش را داشت از ذهناش پاک میکرد. ترس و وحشت، جای همهی خواب و خیالهای دور و نزدیک را گرفته بود. آن قرار و آرامش به فنا رفته بود و او هم به تلاطم افتاده بود. آشوبی در دلش افتاده بود. چشم، چشم را نمیدید.
آن اطمینانخاطرِ مرسومش داشت از ذهن و ضمیرش رخت برمیبست. انگاری بهآنی از اوج حس قدرت، به تهِ فلاکت افتاده بود. چیزی داشت به سرعتِ تمام، تصویر و تصورش را بهش تحمیل میکرد. هالهای از ترس و عجز و ناتوانی. به یکباره آن تصور مداومت قرارومدار قدرت، به هم ریخته بود. مرگ بود که داشت او را به تله میانداخت؟ استیلای قدرتی دیگر بود که داشت حکمرانیاش را به او دیکته میکرد؟ فرمان به چه کسی میتوانست بدهد تا این نیروی مخوف را به زندان بکشاند؟ محافظانش کجا بودند که آن فضای امن و آرام همیشگی را برایش مهیا کنند؟ نفساش بند آمده بود. به تِتهپته افتاده بود. کلمات در دهانش به اصواتی گنگ و مبهم بدل شده بودند.
هلیکوپتر که داشت بهسرعت تا ته دره سقوط میکرد؛ تصاویر گذشته یکبهیک پیش چشمانش زنده میشدند. انگاری این صدای منتظری بود که داشت در گوشهایاش رخنه میکرد:« نامتان در آینده و در تاریخ جزو جنایتکاران نوشته خواهد شد.» هرچه القاب و عناوینِ “سید محرومان و حزبالهی و مؤمن” در هیمنهی سهمناک این ندای منتظری، داشت از خاطرش زدوده میشد. تکتک حکمهای اعدامی که در هیأت مرگ برای زندانیان بُریده بود؛ جلوی چشمانش پدیدار میشد. ارقام و آمار محرمانهی کشتهشدگان دههی شصت، حوادث خونین هشتادوهشت، دیماه نودوشش، آبان نودوهشت و ضجه و نالههای خانوادههای جانباختگان پرواز اکراین؛ همچون شاهد و سندی غیرقابلانکار، بر سرش مانند پتکی سهمگین فرود میآمد. فریاد نوید افکاری بود که به خشم و غضبی برافروخته، او را در ترس و وحشتی عجیب فرو میبُرد:«دنبال گردنی برای طناب دارشان میگردند.» گویی فشار این نهیب، راه نفس از گلویش را بسته بود. چشمان نگران مادران دادخواه، چون نیزهای بر تن و جانش فرود میآمد. او انگاری در حلقهای از این زنان عاصی گرفتار شده بود. هرکدام قاب عکس عزیزانِ در خون نشستهی خود را، بر سرش آوار میکردند.