وقتی با یک جمع بازداشت میشوی بازجو با اخبار اشتباه تلاش میکند تو را نسبت به دوستانت بدبین یا نگران کند.بدبینی جواب نمی دهد اما نگرانی گاهی همه وجودت را در بازداشتگاه از بین میبرد. این جمله که فلانی اقدام به خودکشی کرده از هزار شکنجه بدتر است . با خودت تکرار میکنی « نه ، دوست من اونقدری قوی هست که اینکار رو نکنه »
اما شرایط غیر معقول بازداشت و بازجویی جوری نیست که اینهمه مطمئن باشی . بالاخره در همین بازداشتگاه ها افراد زیادی به زندگی خود پایان داده اند و شاید آنها هم انسانهای قوی بوده اند.
وقتی جمعی بازداشت میشوی هر لحظه با چشم بسته دنبال نشانی از حضور رفیق دیگری هستی . در راهروها موقع انتقال، بی خود سوالات نامربوط میپرسی که رفقایت را از حال خوبت آگاه کنی . اگر صدای ضعیف و خسته رفیقی را بشنوی تمام فکر و ذهنت پی اوست و صدای پر قدرت رفیقی دیگر انرژی ات را بیشتر میکند و مصمم میشوی به ادامه راهت.
وقتی جمعی بازداشت میشوی بازجو با یک فرد طرف نیست و دغذغه بزرگش این است که بداند چگونه چنین جمعی تشکیل شده است تا از جمع شدن های دیگر جلوگیری کند. مثلا مدام میخواهد بداند چگونه یک فرد چپ و مذهبی و … کنار هم جمعی را تشکیل می دهند و وقتی جواب را پیدا نمیکند عصبی است. نمی داند چیزی که ما را به هم متصل میکند تبعیض های مشترکی است که به واسطه جنسیت و طبقه مان تجربه کرده ایم. چیزی که ما را به هم وصل میکند ایمان و امید به برابری و رهایی است.
در نهایت وقتی جمعی بازداشت میشوی به پشتوانه یک جمع از اینهمه استیصال طرف مقابل به خودت و رفقایت افتخار میکنی و در تاریکترین لحظات انفرادی ناگهان با دستنوشته رفیق بازداشتی دیگرت دلگرم میشوی و باور می کنی که ما می توانیم .