عزیز قاسم زاده
به سالهای دوردست پرواز میکنم زمانی که خودم را در مدرسه دیدم و سالهای ابتدایی را میگذرانیدم، بدون آنکه کسی مرا تشویق و یا تحریک و تعریض کند، در ذهنم لحظهای نمیگنجید در آینده شغلی غیر از معلمی داشته باشم. بر خلاف رویاهای کودکانه که اغلب پروازهای دیگر و مرتفعتری دارند. آنکه آسمان اندیش است خود را خلبانی در هواپیما میبیند و آنکه اقتدار و برقراری نظم و امنیت را در ذهن کودکانهاش تصویر میکشد، دوست میدارد، پلیس شود. آنکه عقل عملیش فعالتر است، میخواهد در یکی از رشتههای مهندسی درس بخواند و آنکه در پی نجات جان بیماران است، در رویاهای کودکانهاش میخواهد طبیب شود تا دیگر مریضی نباشد. این رویاها در عوالم کودکی و نوجوانی گاه متغیر میشوند و کودکان تا بزرگسالی در این رویاها چند شغل عوض میکنند. اما من از اواخر دوران ابتدایی تا پایان دبیرستان، همیشه خود را تنها در قاب یک معلم، تصور میکردم و یقین داشتم، نمیتوانم شغل دیگری داشته باشم. میدانستم که معلمی به لحاظ درآمد، از شغلهای پایین جامعه است، اما این عشق مرا چنان به جنون کشانیده بود که از دوران راهنمایی تا پایان دبیرستان با برادران و خواهران کوچکتر خود قرار امتحان در تمام دروس را در پایان هفته نهاده بودم. تقریباً پنج شنبهها که میشد من بیست، سی برگه امتحانی برای تصحیح داشتم از دروس مختلف هر پایه. برادران و خواهرانم میدانستند پدر که شب به خانه میآید، من جدی جدی، حتی جدیتر از مدرسه، این برگهها را جلوی او میگذارم. این امر چنان بود که آنها حتی استرس و تشویششان گاه فراتر از امتحانات مدرسه بود و موضوع برایشان خیلی جدی بود و هرکس در گوشهای از منزل با سکوت، در حال امتحان دادن میشد و اگر نمرههایشان مطلوب بود، به نحوی مورد تشویق پدر واقع میشدند.
سال ۷۶ زمانی که کنکور میدادم تمامی انتخابهای من تنها رشته معلمی بود و اگر هم چند رشتهی دیگری را انتخاب کردم، تنها برای خالی نبودن عریضه بود و نیک میدانستم که سرانجام من تنها معلمی است. شروع معلمیم در روستاهای عمارلو رودبار بود که ۶ سال طول کشید. در دو سه سال اول روستاهایی که بودم، هنوز دستگاه کپی وجود نداشت و سئوالات را در استنسیل مینوشتیم و تکثیر میکردیم. گمان نمیکنم که جوانان انقلابی که بر اخراج من صحه گذاشتند، حتی نام این دستگاه را هم شنیده باشند که با چه زحمتی باید سوالات را مینوشتیم و تکثیر میکردیم. به همین خاطر من که هر هفته باید آزمونی را برگزار میکردم و دستگاه استنسیل جواب نمیداد، وقتی از عمارلو به منزل پدری میآمدم، با اشتیاق تمام سوالات آزمونها را که اغلب به دو شکل تستی و تشریحی برگزار میشد، به تعداد دانش آموزان کپی میگرفتم و با خود به روستا میبردم. از آنجا که به علت کمبود معلم، عملاً تمام معلمان در دو شیفت درس میدادند، باید بلافاصله بعد از تعطیلی مدرسه، سرپایی لقمهای را میخوردم و به مدرسه دوم در روستای دیگری میرفتم. راههایی صعب العبور که رفت و برگشت هر روز ۸۰ دقیقه بود. مسیری که به حدی باد میوزید که گاهی تصور میکردی این باد مانع رفتن تو میشود؛ تو میکوشیدی که به جلو بروی، اما باد قدرت و زورش از تو بیشتر بود و با قدرت تو را پس میزد. یادگار سیلی سرد زمستان و گوش سرما برده را بارها باید در مسیر راه تجربه میکردی. هرچه این سرخی و سرما فزونی میگرفت، به همان نسبت عشق و اشتیاق من به معلمی نیز هر روز بیشتر و بیشتر میشد و من با وجود این مشقتها و درآمد ناچیز آن، از انتخاب معلمی، پشیمان نبودم.
در ۱۹ فروردین ۱۴۰۲ برای اجرای حکم یک ساله عازم زندان شدم و به همین خاطر درخواست رسمی مرخصی بدون حقوق دادم در مهر ۱۴۰۲ دوباره این درخواست را دادم و در آموزش و پرورش ثبت کردم. بعد از این درخواست، جناب آقای پورخانی معلم دوران پیش دانشگاهیم به آموزش و پرورش چابکسر مراجعه کرد تا کلاس مرا به طور رایگان پر کند، به او اجازه تدریس ندادند. کلاس با معلم دیگری پر شد اما به رغم آن وقتی حکم من در تاریخ ۲۸ شهریور ۱۴۰۲ صادر شد، در آن قید شده بود حکم غیبت و حقوق مرا به استناد غیبت قطع کرده بودند در حالی که اینجانب چنانچه سندش در این نوشتار ارائه شده، درخواست مرخصیم را ثبت کرده بودم اما دو مدیر دبیرستانهای شهید برزگر (متوسطه اول) قاسم آباد سفلی و شهید مطهری سیاهکلرود (متوسطه دوم) برای اینجانب، گزارش غیبت رد کرده بودند. این افراد در حالی برای اینجانب گزارش غیبت رد کردند که کلاسهایم با معلم دیگری پر میشد و این دو نفر، حقیرانه و گوش بسته و چشم بسته به هر آنچه که به آنها دستور داده شد، عمل کردند. مگر میشود معلمی درخواست مرخصی بدون حقوقش ثبت اداری شود و معلمان دیگری اضافه کار این کلاسها را بگیرند، مدیران گزارش غیبت رد کنند؟ چنانچه در سند پایان این متن آمده، مدیران مدارسی که تدریس میکردم، چنین کردند.
حالا مهر ۱۴۰۳ آمده است و من نمیتوانم در کلاس درس حاضر باشم چرا که آموزش و پرورش نظام جمهوری اسلامی ایران مرا با ۲۵ عنوان اتهامی از دستگاه خود اخراج کرده است. هیئت تخلفات آموزش و پرورش در رأی بدوی مرا به انفصال دائم از خدمات دولتی محکوم کرد و در تجدید نظر با قید کلمه «تخفیف» مرا مستحق اخراج دانستند و نه انفصال دائم و دیوان عدالت اداری نیز با تأکید و تصریح بر تخفیف داده شده، بر آن صحه گذاشت!
از جمله اتهامات من آوازخوانی در تجمعات معلمان با مضامین انحرافی و ابراز سخنان ساختار شکنانه در تجمعات معلمان بود. مضامین انحرافی این آوازها، غزلیات حافظ و اشعار ملک الشعرا بهار و فریدون مشیری و دیگر شاعران نام آشنای این سرزمین بود. سخنان ساختار شکنانه هم اعتراض به تعطیلی اصل ۳۰ و دفاع از اصول ۲۶ و ۲۷ قانون اساسی مبنی بر آزادی فعالیت تشکلها و احزاب و اصناف و برگزاری اجتماعات و راه پیماییهاست. اعتراض به فروپاشی آموزش، بیش از همه بر متولیان این نهاد گران آمده، به جای آنکه ممنون و مدیون و سپاسگزار این تلاشها باشند تا در تحقق عدالت آموزشی مسیری راحتتر طی کنیم، شمشیر انفصال و اخراج را از نیام تخلفات بیرون کشیدند. شاید این تراژدی کمدی حاکم بر سرزمین ما در بلاد دیگر غریب نماید که حاکمان، آزادی شهروندانش را تا این حد با یادآوری اصول تعطیل شده قانون اساسیش هم به رسمیت نمیشناسد و شهروندان معترض به تعطیلی اصولی از قانون را مستحق زندان و اخراج میپندارند و به دشمنی با آموزش رایگان جهد تمام و عزم مدام میورزند، آیا چنین نظامی نیاز به دشمن بیرونی دارد، وقتی خود دشمن خویش است و یار آنکه او را میکشد؟!
دنیای عجیبی است. معلمانی را در این سرزمین با سوابق بسیار یا کم تنها به خاطر گفتن حقایق تلخ آموزشی و تبعیضات ناروا، از آموزش و پرورش توسط عوامل آموزش و پرورش اخراج میکنند. سیاه نامهتر از این تصویر را چگونه باید تفسیر کرد که از قلم، دود دل بر آسمان نرود؟ مگر میتوان معلم بود و در پی اخراج معلمانی که نه فاسدند و نه فاسق و نه سارق و نه غارتگر بیت المال و نه رهزن دل و دین و ایمان مردم، چنین هجمهای را در پیش گرفت؟ کارمندان آموزش و پرورشی که مأموران غیر معذور حذف معلمان سرافراز این سرزمین هستند، آیا گمان میبرند که قرار بر دل بی قرار آنها باز خواهد آمد و دلی را که با سر زلفین عدالت آموزشی در سراسر این سرزمین برای فرزندان محروم و بی شمارش، قراری باشد، با چنین هجمهها و حملهها و حذفها، از قرار باز میماند؟
نه عمرِ خِضر بِمانَد، نه مُلکِ اسکندر
نزاع بر سرِ دنیی دون مَکُن درویش
بدان کمر نرسد دستِ هر گدا حافظ
خزانهای به کف آور ز گنجِ قارون بیش
عزیز قاسم زاده
اول مهر ۱۴۰۳