بقای جمهوری اسلامی در جنگ خارجی و سرکوب داخلی

بامداد جاوید

۷ اکتبر سال گذشته تغییری کیفی در مناسبات منطقه‌ای رخ داد که ریشه‌ی آن را بایستی در تنش‌آفرینی‌های جمهوری اسلامی جستجو کرد. در واقع. حکومت پس از قیام ژینا و اتفاقات سال ۱۴۰۱ تعادل پیشین خود را در داخل از دست داد و برای جبران آن ۷ اکتبر را آفرید. به سخن دیگر، نظام ولایت فقیه برای بقای خود بر دو پایه استوار است: «سرکوب داخلی» و «جنگ‌افروزی در خارج». هرچند دومی معمولا راه را بر اولی هموار ساخته است.  حکومت برای جلوگیری از قیام بعدی که احتمالا بسا گسترده‌تر خواهد بود و از ترس آن، سعی کرد تمام اذهان را به خارج از مرزها سوق دهد و همچنین امکان سرکوب بیشتر را در داخل فراهم نماید.
در طول سال گذشته اتفاقات بسیاری در سطح منطقه و بین‌الملل حول مساله جنگ غزه رخ داد که مجال پرداختن به آنها در این جا نیست.

ولی پس از کشته شدن اسماعیل هنیه و از آن مهم‌تر حسن نصراله و حملات موشکی ایران به اسراییل، موضوع جنگی که ممکن است به صورت مستقیم ایران را درگیر کند، به مدار دیگری وارد شده است. اینجا از نام ایران استفاده کردم، زیرا نه تنها حاکمیت که این جنگ دامن مردم ایران را نبز خواهد گرفت.

تاریخ جمهوری اسلامی نشان داده است که به واسطه‌ جنگ‌افروزی‌های خارجی تیغ سرکوبش در داخل را به بهانه شرایط جنگی و نیز اتهام همراهی یا نفوذی دشمن به منتقدان و معترضان تیزتر می‌کند. این بار هم اگر جنگی اتفاق بیفتد – هر چند این موضوع خارج از اراده ما است – با توجه به حذف بخشی از رهبران گروه‌های نیابتی‌ حکومت ایران در منطقه و تخریب امکانات و تجهیزات نظامی و لجستیکی آنها توسط اسراییل و نیز تخریب حمله‌های هوایی احتمالی به ایران، جمهوری اسلامی ضعیف‌تر خواهد شد ولی احتمال سرنگونی آن قریب به یقین کم خواهد بود. زیرا حتی اگر جنگی سبب سرنگونی یک حکومت شود، آن جنگ به صورت حمله‌ی هوایی نخواهد بود. حمله‌ی زمینی نیز بعید به نظر می‌رسد در دستور کار اسراییل یا امریکا باشد. مضافا این که اسراییل توان و امکان حمله زمینی به ایران را ندارد. البته این مساله‌ی دیگری است که به موضوع ما چندان ارتباطی ندارد.

سخن ما در تحلیل نهایی این است که جنگ ممکن است سبب تضعیف حکومت شود ولی موجب سرنگونی آن نخواهد شد. از سوی دیگر، جنگ سرکوب داخلی را تشدبد می‌کند. این موضوع نه تنها در مورد ایران و تاریخچه حکومت صادق است، که در کشورهای دیگر نیز جنگ سبب می‌شود که فضای سیاسی و اجتماعی بسته‌تر شود و حکومت‌ها با دست بازتری به سرکوب منتقدان و معترضان اقدام کنند.

سوی دیگر ماجرا، این است که جنگ گسترده‌ای رخ ندهد و وضعیت فعلی – با افت‌وخیزهایی – تا مدتی ادامه یابد و به تدریج فروکش کند. در این صورت نیز با توجه به این که حاکمان ایران به صلح پایداری در منطقه و جهان نخواهند رسید و دست از نیروهای نیابتی خود در منطقه که بازوی بحران‌افزینی در خارج از مرزهای ایران هستند، نخواهند کشید، وضعیت «نه جنگ و نه صلح» ادامه پیدا خواهد کرد. این وضعیت نیز با توجه به اقدامات اسراییل در سال گذشته، سبب تضعیف جمهوری اسلامی خواهد شد ولی حاکمیت این وضعیت نه جنگ و نه صلح را برای سرکوب داخلی حفظ خواهد کرد.

آنچه که مسلم است جنگ حکومت ایران را بیش از «نه جنگ» تضعیف می‌کند ولی سرکوب فعالان صنفی و مدنی و… را تشدید خواهد نمود. آنچه در پایان می‌توان گفت این است که جمهوری اسلامی در تله‌ی جنگی افتاده است که که خود آغازش کرده بود و به هر روی در حالت ضعف مضاعفی قرار گرفته است. ولی این «جنگ» یا حالت «نه جنگ و نه صلح» باعث سرنگونی آن نخواهد شد. سرنگونی این حکومت و رهایی مردم ایران فقط از طریق سازمان‌دهی و تشکیلات انقلابی ممکن است.