جعفر بخشی بی نیاز ٭
تک افتادگی و طرد شدگی در این برودت وحشتناک ؛ در این هوای آلوده ؛ در این محنت سرای ویرانه ؛ مفهومی عینی و ملموس دارد که غیر قابل کتان است. نه می شود آن را توجیه کرد و نه آن را پوشاند. دُم روباهی ست که درآمده و پنهان شدنی نیست.
مردمی خسته و مستاصل و وامانده ؛ درون یک خطه و مرز که به نهایتِ درمانده گی رسیده اند و رسما به حاشیهای بیرون از متن رفته اند.
مردم همین سرزمین اند. مال همین کشورند. همین جا به دنیا آمده اند و همین جا هم می میرند. اما اینجا زندگی نمی کنند. که اینجا لحظه به لحظه جان می دهند.
بیرون افتادگی و دور ماندن از امتیازهای معمول شهروندی که مدتهاست ملت را در بر گرفته و از تمامی موهبت ها بی نصیب شان کرده. مردمی عبوس و عصبانی و پرخاشگر که تنها و تک افتاده اند و پناهی ندارند. به یک گریز ناگزیر از مرکز تن داده اند که هویت و منزلت آنها چیزی شبیه به موقعیت سایر بستگان در آگهی ترحیم نیست. نماد و نمودی از یک وضعیت فرو دستی حقیرانه در رابطه با این زندگی نکبتی که دارند کم کم قدرت تاب آوری خود را از دست می دهند تا به مرز انفجار برسند. موقعیتی خطیر و حساس که رگه های اعصاب را به عصبانیت گره زده و هر آن خطری و بحرانی و فاجعه ای را در کمین نشسته است.
وقتی آدم ها در معیشت و اقتصاد و رفاه و حتی امنیت در موقعیت فرودستی قرار میگیرند یا قرار داده میشوند که باید ناچارا تابع اوامر فرادستی باشند و خود را با آن به زور هم که شده تطبیق دهند ؛ اساس و پایه ی زندگی به پوچی می رسد و مجال خودبودگی از آنها گرفته می شود و به دیگربودگی جبری تن می دهد.
آنگاه آدمها خالی می شوند. از مهر. از انسانیت. از بخشش. از گذشت. اینجاست که مرزهای وجدان جابجا می شود و زندگی از حالتِ معمول به زجر و ضجه و ویرانی می رسد.
سالهاست که مردم نمی توانند قصه خود را روایت کنند. قصه ای که غصه دارشان کرده. فرو دستانی که بیزور شده اند. قوی نیستند. بیقرارند. مجبورند برای تایید فرادست ها به فرامینشان تن دهند و بدترین موقعیت تبعض آمیز و نابرابر را به جان بخرند.
خوب که ببینید تمامی فرصت های خود شکوفایی شان در این حوالی دود شد و به هوا رفت. این جا دماوند هم که باشند دیگر ارجمند نیستند و فیروزکوه هم که باشند به یک باره زیر بار این همه ناعدالتی و تبعیض و ستم فرو می پاشند. برای همین است که فرودستان روز به روز ضعیف تر می شوند تا فرادستان را فربه کنند و زندگی چهره ی کثیف خود را برایشان نمایان کند.
این جا هیچ برودتی منجر به تعطیلی نمی شود. رفتارهاست که دکان ها را می بندد و بازار را به تعطیلی می کشاند.
یلدای متفاوت در فراز و جولانِ دلار و تورم نزدیک است. شبی که قرار است خانواده ها را دور یک میز ولو به زور هم که شده جمع کند تا نانی بخورند و به حرف بنشینند. حرف هایی از جنس سیاست و آن چه در زیر پوست این شهر می گذرد.
دولت فخیمه هم لطف کرده تا ضمن واریز رقمی معادل ۳ تا ۴ دلار به سبد خانواده ها این شب را پیشاپیش به محضر شریف ملت ایران تبریک گفته و برایشان آرزوی بهترین ها را داشته باشد و با واریز این رقم شرم آور روی لبان آماسیده ی به اخم نشسته ی مردم ؛ لبخندی بنشاند. اما دل های به گِل نشسته ؛ هر رقمی که بگیرند بغضشان می شکند.
آن قامت هایی که در این اجتماع سر خورده تکان میخورد از سر بی تابی نیست. دارد رنج های نهفته و حرف های نگفته تلنبار شده را تاب می آورد. این تکان ها و لرزها و ترس ها و اضطراب ها حتما که تکانه های خاطراتی اند که هنوز از جان تکانده نشده اند. دردهایی که درون تن وول می خورند و در جان ولوله راه می اندازند.
یلدا و آدمها و سفره های خالی قصهای طولانی از آدم های از طوفان برگشتهاند که انگار در این لنگرگاه چوبی به خود تکیه می کنند تا غریبی و غربت شان هوایی بخورد. تا بار تنهایی شان را بر آن بگذارند.
هر صندلی خاموش برای هر مردِ بیبضاعتی در این شهر تابوت سردی ست که فقط بار تنهایی اش را به دوش می کشد.
این شهر با خانه هایش و ساکنانش سرشار از تنهایی اند. لبریز از آدم هایی که خسته از نبردی دشوار با نبودن ها آمدهاند تا در یلدایی تکراری و خسته کننده کمی دور هم بنشینند و دمی از بار سنگینِ بودن ها کم کنند.
یلدا شب طولانی نیست. شب تنهایی ست. بوی نیمه هایی که دیگر نیست. آدمها و خاطرات و رخدادهایی که زیر بار فقر و تورم له شدند و به تاریخ پیوستند. یلدایی از فرودستان که مدتهاست یادشان رفته چگونه باید زندگی کنند.
٭نویسنده و روزنامه نگار
https://t.me/matn_sara20