اسفند ۱۴۰۱ برای اولین و آخرین بار مقیسه قاضی پروندهام را دیدم. مردی با چشمانی خالی از نور، گویی نگاهش آنسوتر، بیرون از این جهان گرفتار بود.
میگفتند حکمهایش نه از قلم، که از دهان سایهها بیرون میآید؛ سایههایی که در تاریکترین گوشههای این زمین گام برمیدارند. ساعتها در انتظار بودم، نه برای محاکمه، که برای تماشای یک نمایش. دادگاه مثل صحنهای از یک تئاتر شوم به نظر میرسید، جایی که هر واژه پیش از ادا شدن، رنگ باخت.
نیم ساعت از جلسه نگذشته بود که بیآنکه حتی سرش را بلند کند، حکم را خواند: پروندهات به شعبه ۱۵ و حکومت صلواتی ارجاع شد
این نام در سالن پیچید و هوا را سنگین کرد، انگار که زنگی از اعماق زمین به صدا درآمده باشد. از قاضی مرگ به قاضی مرگ دیگری پرتاب شدم؛ دو ستون سنگی یک پل تاریک که میانشان تنها بیپایانیِ سقوط بود. من و وکیلم حتی ندانستیم این بازی بیقاعده چگونه پیش میرود، که یک شعبه صلاحیتش را وا میگذارد و دیگری دندانهایش را برای بلعیدن تیز میکند. اما در اینجا، فهمیدن ارزشی ندارد؛ هر چه هست، سایهها از پیش نوشتهاند.
تصمیم گرفتم دیگر در این نمایش مضحک ظاهر نشوم. دادگاهی که بیش از هر چیزی به یک سیرک نفرینشده میمانست؛ قاضیها دلقکهای این سیرک بودند، اما خندهای در کار نبود، فقط طنابهایی که مثل مارهای گرسنه به دور گردنها حلقه میزدند.
بعد از آن، من ماندم و صلواتی، که هر کلمهاش بوی زنگار و پوسیدگی میداد. او از پشت میز چوبیاش، که به درختی خشک و مرده میمانست، حکمهای سنگین صادر میکرد و وثیقهها را مثل شکار به دندان میکشید. انگار عدالت، همان درخت خشک بود، که سایههای شومش را بر زمین میانداخت و درختهای دیگر را از نفس میانداخت.
هر جلسهی دادگاه، چیزی بیشتر از یک واقعیت ساده بود؛ جادویی سیاه در هوا جریان داشت. دیوارهای سالنها به نظر میآمدند که میلرزند و زمزمه میکنند، گویی خاطرهی نالهها را در دل خود دارند. هر کلمهای که قاضی میگفت، به سنگ بدل میشد و بر شانههای متهمان فرو میریخت. در این محاکمهها، هیچ چیز عادی نبود: هوا بو میگرفت، صداها سنگینتر میشدند، و انسانها به سایههای خودشان بدل میگشتند.
من و هزاران نفر دیگر، شاهد سقوط نبودیم، بلکه خود بخشی از آن بودیم؛ همان جریانی که زمین را میبلعد و آسمان را تیره میکند. اما سقوط، یکسویه نیست. هر چیزی که به پایین کشیده شود، روزی همه را با خود همراه خواهد کرد. این سقوط، آنها را نیز خواهد بلعید؛ سایهها، قضات، صلواتیها و تمام آنها که در این چرخه جادوگری سیاه میرقصند.
سوران لطفی