صفدر نظری
آنتونی رابینز میگوید:«هر زمان در سازمان تحت مدیریت خود احساس کردید شخصی محبوبیت دارد به او مسئولیت بدهید»انسان هائی که محبوبیت به دست می آورند عمدتاً انسان های ریسک پذیری نیستند و هیچگاه گربه به شاخشان نمی زند.محبوبیت تابع دو مؤلفه «مشروعیت، محبوبیت» است.زمانیکه به شخص محبوب که کارآمدی نداشته باشد مسئولیت بدهید خودکار ویرانگر محبوبیتش خواهد بود.رمان «بینائی» نوشته «ژوزه ساراماگو» حکایت مردمی است که از حکومت ناراضی هستند و برای نشان دادن اعتراض پای صندوق رأی حاضر نمیشوند. این رمان در ادامه رمان دیگری به نام «کوری» است که نویسنده پرتغالی به خاطر نوشتن رمان«کوری» جایزه ارزشمند نوبل را گرفته است.
رمان «بینایی» به نوعی در همان شهری که داستان«کوری» اتفاق افتاده است ماجرایش میگذرد و برخی شخصیتها سرنوشتشان در این رمان ادامه مییابد.داستان کتاب «بینائی»داستان حکومتی است که «ذاتا دیکتاتور است اما ظاهرا»برای مشروعیت بخشی به خود انتخابات صوری هم برگزار میکند.در یک روز بارانی که روز رأیگیری است. هیچ کس در حوزههای رأی حاضر نمیشود حتی بسیاری از خانوادههای مسئولان برگزاری انتخابات هم مشارکتی ندارند. سکوت محضی حاکم است.ابتدا مسئولان فکر میکنند که شاید بارش باران و شرایط آب و هوائی باعث عدم مشارکت شده است اما وقتی باران قطع میشود و هوا مساعد است باز خبری از حضور مردم نیست و این شکست بزرگی برای حکومت است.
رئیس جمهور و سایر مسئولان به تکاپو می افتند و توصیه و التماس می کنند که مردم در انتخابات شرکت کنند.سرانجام مردم در بعد از ظهر به سوی حوزههای رایگیری هجوم میآورند.اما فردا که آرا را میشمارند معلوم میشود همهی آرا سفید است.این عدم مشارکتِ ابتدائی و از دست رفتن مشروعیت سیستم و یا آرای سفید اعتراضی نشان میدهد حکومت های دیکتاتوری که ادای دموکراسی را در میآورند ابتدا در ذهن مردم سقوط میکنند سپس در ادامه راه سقوط عینی و واقعی اتفاق میافتد.یک نظام سیاسی که بر جسم انسان ها حکومت میکند نه بر قلب آنان خود را به«نابینائی» میزند و چشم بر مشکلات میبندد و سعی میکند با تبلیغات دروغین همه چیز را عادی جلوه دهد.
اما حاکمان، زمانی به خود میآیند که دیگر دیر شده است.در مقابل مردم به آگاهی رسیده«بینا»شدهاند و دیگر حاضر نیستند مفت و مجانی به حکومتگران فاسد نالایق و ناتوان سواری دهند و مشروعیت ببخشند.در رمان«بینائی» ماجراهای دیگری هم اتفاق میافتد.تعقیب و ترور و قتل هم وجود دارد.داستان«بینائی» رسوائی حکومت دیکتاتوری اما به ظاهر دموکراسی است که در ذهن و قلم یک نویسنده اروپائی به نمایش در می آید.در مدت زمانیکه این رمان را می خوانید همیشه این موضوع در ذهن شما نقش میبندد که به عنوان یک جهان سومی خاورمیانه نشین اگر چنین رمانی مینوشتید و«سقوط حکومتها در ذهنها» را ترسیم می کردید چگونه روایت میکردید و مینوشتید؟