بیدا میرحسینی*
شئ وارگی زنان و گفتمانی که در آن زن به عنوان جنس دوم، ناموس، صغیر و تفوق احساسات بر عقل، نیازمند قیم و ولی است و همواره حقوق عرفی، شرعی و قانونیش در مقایسه با افراد ذکور، نیمه و ناتمام است؛ پیشینه ای دارد به درازای دوران پیشامدرن. دورانی که انسان همواره در وهم آسمان بود و نگران خشم نیروهای قدرتمندتر از خود و در این میان زن را نیازمند مالکیت و قیمومیت. اما دنیای امروز امکان تجزیه و تحلیل، زیر سوال بردن و حتی شک را جایگزین امور مسلم انگاشته، نمود. شوربختانه در همین دنیای سرشار از آمیختگی عقل، اندیشه، پرسشگری و دست آوردهای شگفت انگیز بشری، هنوز هستند جوامعی که پا در گذشته دارند و در تکاپو برای حفظ و احیای آن. این جوامع در تلاشند انسانی رابرساخت کنند که ارتباط خود را با تمام جلوههای دنیای مدرن منقطع کند و با شعارهایی همچون صیانت، وفاداری، پاسداشت، دوری از گناه و …؛ اشاعه دهنده انسانهایی تسلیم و منجمد باشند، انسانهایی که واژه هایی همچون ناموس، غیرت و مردانگی در هزارتوی ذهنشان لانه کرده و امکان اندکی تغییر و فکر کردن را سلب شود.
این سیستمها جهت ماندگاری و بقای خود نیازمند ایجاد فضای وحشتناک و شرایط خوفناک و نیزمنشا بحرانند و ماندگاری خود را با بحرانهای پیوسته گره زدهاند.
اینان پیوندی جدی با رعب، وحشت و القای احساس ناتوانی در توان انتخاب و عمل، به شهروندان دارند، پیوسته؛ خواسته و ناخواسته رخدادهای دهشتناک می آفرینند، می آفریند که یادآوری شود که انسان برساخت شده توسط او، دامنه اختیاری ندارد. مقاومتهای جمعی و فردی را به سختترین روشها در هم میکوبند و کرامت انسانها را به سخره میگیرند و در تلاشاند که احساس و عقل را که با هم درآمیختگی منجر به عمل میشوند؛ در هزار توی برهانها و باورهای پیشینی و یا ایدئولوژیکی در هم کوبند.
این سیستمها پیوسته تلاش میکنند که انسان رنجور، تاثیرپذیر با انباشتی از صحنههای از پیش تعیین شده زندگی را به تصویر کشند و سیاستشان برساخت توده است، توده بدون پیوند با هم. خود را محق میدانند که در فاصلههای کوتاه با رخدادی تنبیهآمیز و انذاری؛ شهروندان را مورد خطاب قرار دهند و مرزها و خطوط قرمز تعیین شده از پیش را یادآوری کنند. آنها هدیه دهنده مرگ هستند، مرگ در زندگی و در تمام عرصههای آن و نیز به تباهی کشاندن تصویرهای متفاوت از هستی به بهانه های مختلف. در این جوامع مرگ جبر است و زندگی مذموم. مرگ ستوده میشود و زندگی محکوم. شادی تحقیر میشود و غم ستودنی، اختیار و کنشگری انسانها مورد سرزنش قرار می گیرد و دعوت به پذیرش همه آنچه که سنت و عرف که دیگر سازگاری با زندگی امروزین ندارند؛ میشود.
از سوی دیگر در این جوامع فقط کافی است در حاشیه جامعه باشی، صدایت در هیاهوها گم شود و پناهی برای دردهایت نباشد و اگر زن باشی که دیگر چندین ویژگی محکوم شونده را با هم داری و بسیار راحت میتوان مرگ را به تو هدیه داد آنهم با رنج بارترین شیوهها و مناسبات؛ چه از از سوی پدر، برادر و یا هر فرد ذکور دیگر، عرف، سنت و حتی قانون. فرقی نمیکند حتی برای زنده ماندن؛ مصالحه کرده باشی، ابن قول و قرارها، پشیزی ارزش ندارد چون عرف و قانون؛ مردان را در مسند قدرت می نشاند و او را ذیحق می داند و گریزگاههای مختلفی برای عدم تنبیه و مجازات برای او تقریر و عرف نیز، هیچ انگ سنگینی بر او نمینهد و اتفاقا بر عکس عمل میشود. در حاشیه ماندگان این جوامع و بویژه زنان پیوسته در معرض تهدید به مرگهای جبری، ناگهانی و یا تدریجی دهشتناک هستند. تو گویا هنوز در دنیایی زیست میکنی که قانون، دموکراسی، عقلانیت و اختیار هنوز شکل نگرفته است.
نیک می دانیم که انسان برساخته در جوامع پیشامدرن انسانی به غایت هراسناک از هستی بود، همه آنچه که او در زندگی انتخاب میکرد، در چارچوب بافتار در هم تنیده و از پیش تعیین شده بود و انسان امروزین میخواهد انتخاب کند، پرسش کند، به دنبال چراییهای امور مسلم انگاشته، است، می خواهد تصمیم بگیرد، مهار زندگیش در دستانش باشد، اکنون و آینده را خود بسازد، آرزوها و امیدهایش را زندگی کند، انسان امروزین نمیخواهد تنها محمل خواستهها و مطالباتش باشد، او فکر میکند، تصمیم میگیرد، اختیار و در نهایت عمل میکند. همه اینها ما را در قابل مرگ و جسدوار زیستن، قدرتمند تر، خودانگیخته تر و بیباکتر میکند. باید باور داشت و پذیرفت که میدانهای مختلف زندگی در راستای کشف هستی، ما را به تلاشهای ویژه میخوانند، همچون دختر و زنی که می خواهد رقم زننده و تعیین کننده سبک زندگی و تصمیمهای خود باشد و در ساختار سیمانی غیر متخلخل عرف سالاری و مردسالاری به دنبال سهم خود است.
اما متاسفانه تا زمانی که عرف، سنت و قانون همه با هم هیچ تغییر و تحولی را پذیرا نیستند و اتفاقا به طور عمد در تلاش برای پاسداشت مناسبات ناعادلانه و قیمومیت هستند، سهم زنان و دختران از زندگی تبدیل به یک تبر، خنجر و اسلحه می گردد و با غیر انسانیترین شیوهها قربانی میگردند و مردان نیز به نام غیرت و ناموس با باورهایی به قدمت موهومات، تصمیم میگیرند و یا فشار هنجارین اطراف، آنها را وا میدارد که به جنس مقابل ادامه حیات ندهند. بندهایی فرسوده، متعفن و وهم آور با همان دهشتناکی پیشینی، فکر، اندیشه و تصمیمهای آنها را در چارجوب پوسیده خود، شکل می دهند. این بندها میتوانند سنتهای نامتناسب با زمانه باشند، قوانین عرفی نا آشنا با مناسبات دنیای امروز و یا حتی ایدئولوژی هایی که در تلاشند انسان همچنان خام و در توهم دیروز و یا فردای وهم آلود باقی بماند. ارزش انسان به انسان بودن و اجازه او برای حق حیات است و در انتخاب های او نهفته است، اگر انتخاب را از او منفک کنیم؛ جسدی را خواهیم داشت که به طور مداوم در ترس و بیم زیست مردگی میکند.
نگاهی به مرگهای صورت گرفته حداقل در دهه اخیر زنان و دختران کشور، نحوه به قتل رساندن، میزان آزارها، فریبها و ترسهایی را که متحمل شدهاند و نیز در مقابل، نوع و میزان ناکافی و به شدت ضعیف و سوال برانگیز مجازات مجرم که در بیشتر موارد یکی از اعضای خانواده بوده است و نیز عدم تغییر در مسیر و نحوه دادرسیها و قوانین؛ نشان از عدم تمایل قانونگذار به اندکی تغییر میباشد. تا زمانی که زنان در تمام عرصههای حیات فردی و اجتماعی، حقوقی برابر با مردان را تجربه نکنند، این مسیر پر خون و خوفناک تداوم خواهد داشت.
انسان ایرانی باید و برای ارزش انسان و کرامت انسانی، نگاهی به تمام آموختههای پیشین خود بیفکند، سنت ، عرف و قوانین ناعادلانه و نابرابر و مناسبات تحقیر آمیز و نامتناسب با زیست بشر امروزین باید و باید مکرر بازنگری و تغییر قرار گیرند و اگر این اصلاحات صورت نگیرد، ما همچنان در چارچوب تنگ خودمحوری و تصمیم در خصوص حیات و ممات دیگران حق خود می دانیم و به خود اجازه می دهیم، گاهی با تبر گردن دخترکی را جدا کنیم، گاهی با خنجر گردن زنی را بریده و در خیابانها به نمایش بگذاریم و گاهی با اسلحه و با قصاوتی باورنکردنی او را آماج گلوله های خود کنیم.
دستهای همه ما آلوده است، ما که میبینیم، میشنویم و تجربه میکنیم، اما سکوت میکنیم، ما که درد، رنج، ترس و رعب را در جانمان داریم اما لب فروبستهایم، ما که با قلم، گفت وگو و گاهی حتی با فریاد باید مطالبه کنیم اما دم بستهایم، ما که باید به دختران و زنان این سرزمین احترام به خود را بیاموزیم و کرامت آنها را حفظ کنیم و میدان حضور در اجتماع و رشد را برای آنان فراخ کنیم, اما به هزاران دلیل واهی؛ مسیری پر سنگلاخ جلوی آنها میگسترانیم ، همه ما شریک جرمیم!
*مدیر گروه جامعه شناسی مردم مدار انجمن جامعه شناسی ایران و عضو هیات مدیره گروه جامعه شناسی حقوق
ایران فردا