حکومت بر مدار بحران، در این میدان علی خامنه‌ای نه فقط مدیریت بحران که معمار آن است، همان‌ که آتش را می‌افروزد

عادل عبيات

حکومت‌هایی که بر مدار بحران می‌چرخند، محکوم به حرکت دائمی‌ در بحرانند. ایستایی و ثبات، مرگ آن‌هاست.

جمهوری اسلامی نه حکومتی مستقر، که ماشینی از تناقضات زیستی انگل‌وار که از آشوب تغذیه می‌کند، از تنشی که فروکش نمی‌کند، از هراسی که همیشه در حال بازتولید است. بحران برای این نظام نه یک رخداد، بلکه یک وضعیت است، خونی‌ست که در رگ‌هایش جاری‌ست، ریتمی‌ست که نفس‌هایش را تنظیم می‌کند. لحظه‌ای اگر این چرخه از حرکت بایستد، همان‌گونه که ماهی در کویر خواهد مرد، ولی‌فقیه نیز در سکوت خواهد پوسید.

این حکومت بر لبه‌ی تیغی راه می‌رود که اگر لغزش و بحرانی در آن نباشد، سقوط محتوم است. اما این تیغ نه تنها مرز بقا که ابزار کنترل است، مرزی که نه‌تنها خود را حفظ می‌کند، که جامعه را نیز در وضعیت تعلیق نگه می‌دارد.
مردم، معلق میان ترس و خشم، میان گرسنگی و یأس، میان سرکوب و شورش. بازی همین است.
ترس اکسیژن است، تنش خوراک شبانه‌روز. در این میدان علی خامنه‌ای نه فقط مدیریت بحران که معمار آن است، همان‌که آتش را می‌افروزد تا سپس خود را تنها ناجی مردم از بحران معرفی کند.

حکومت‌هایی که بر بحران سوارند، معمولا راهی برای خروج از آن هم در نظر خواهند داشت، اما جمهوری اسلامی چنان در تار و پود تنش و دشمن‌تراشی تنیده شده که دیگر توان بازآفرینی خود را جز از دل بحران ندارد.
این رژیم همان جنگی‌ست که پایان نمی‌یابد، همان دشمنی‌ست که چهره‌اش هیچ‌گاه آشکار نمی‌شود، همان وحشتی‌ست که هرگز به نقطه‌ی انفجار نمی‌رسد.
جهان جمهوری اسلامی، جهانی‌ست که در آن آینده هرگز نمی‌آید، زیرا اگر بیاید، پایان بازی خواهد بود.

جمهوری اسلامی هرگز وجود نداشته است. آنچه هست، مجموعه‌ای از ناپایداری‌هاست، زنجیره‌ای از بحران‌ها که پیوستگی‌شان توهمی از بقا می‌سازد.
این حکومت، نه یک ساختار، که یک رخداد و بحران مداوم است، نه یک نظام، که یک تعلیق دائمی‌ست. مرز میان بودن و نبودن، جایی که ایستادن  برابر با سقوط است، جایی که ثبات، آغاز مرگ است.

خامنه‌ای نمی‌تواند حکومت کند. حکومت، مفهومی‌ست متعلق به ساختار، به نظام، به نظمی که او هرگز نتوانسته و نخواسته برقرار کند.
او تنها می‌تواند بحران بیافریند، بحران را مدیریت کند، در بحران زیست کند. او خودِ بحران است.
برای علی خامنه‌ای دشمن نه واقعیت، که ضرورت‌ است. تهدیدها نه خطر، که اکسیژن‌اند. لحظه‌ای که تهدیدی نباشد، نفس کشیدن ناممکن می‌شود. قدرت از آشوب زاده می‌شود، از هراسی که هرگز شکل نهایی نمی‌گیرد، از گسستی که هرگز به فروپاشی کامل نمی‌رسد.

این نظام تاریخ ندارد، تنها لحظه‌ای‌ست بحرانی که مدام تکرار می‌شود. همیشه یک تهدید، همیشه یک دشمن، همیشه یک فروپاشی قریب‌الوقوع که هرگز اتفاق نمی‌افتد. جنگی که پایان ندارد، پیروزی که هرگز محقق نمی‌شود، فردایی که هیچ‌گاه نمی‌رسد. فردا، یک وضعیت تعلیق‌شده است، سرابی که بقا را ممکن می‌کند. اگر فردا بیاید، بازی تمام است. اگر آرامش حاکم شود، دیگر چیزی برای حفظ کردن نیست.
نظام در هیاهو زنده است، در بی‌ثباتی مستقر است، در آشوب، در صدای زنگ خطر، در لحظه‌ای که هرگز به لحظه‌ی بعد نمی‌رسد.

و اما مرگ، نه از درگیری، که از ثبات خواهد آمد. وقتی هیچ تهدیدی نباشد، وقتی مردم دیگر نترسند، وقتی جنگی در کار نباشد، آنگاه هیچ توجیهی برای سرکوب باقی نمی‌ماند. ولی‌فقیه، در آرامش خواهد مرد، زیرا او هرگز برای حکمرانی ساخته نشده، او برای در آستانه ماندن، برای جنگیدن با حریف خیالی، برای مرگی که مدام به تعویق می‌افتد، برای فاجعه‌ای که همیشه در راه است اما هرگز نمی‌رسد، ساخته شده است.

اگر سقوط، تنها لحظه‌ای باشد که بحران متوقف می‌شود، آیا آن لحظه اصلاً از راه خواهد رسید؟ یا اینکه، درست در آستانه‌ی مرگ، این حکومت باز هم بحرانی خواهد آفرید تا مرگ خود را به تعویق اندازد؟