مهدی تدینی٭
هیچ دولتی دربارۀ اتفاقات ترکیه هیچ نظری نمیدهد. بازداشت چند هزار نفر، حذف رقبای سیاسی و تمام اتفاقاتی که تا الان در ترکیه افتاده برای هیچ کشوری اهمیتی ندارد.
وقتی جولانی با حمایت آشکار ترکیه در سوریه پیروز میشهود و وزرای اروپایی شتابان خود را به دمشق میرسانند و به جولانی مشروعیت میدهند، نمیتوان انتظار داشت کسی رفتار اردوغان با مخالفان داخلیاش را نقد کند.
این واقعیت دنیاست. هر ملتی فقط به منافع خودش میاندیشد. در مورد ما هم همین است. اگر هم شخصاً مسائل ترکیه را دنبال میکنم، به این خاطر است که تحولات این کشور به طور غیرمستقیم بر مسائل ما اثر میگذارد. اینکه چه کسی در ترکیه با چه اهدافی حاکم باشه، برای ما مسئله است، اما نکته دقیقاً اینجاست که «ربطی» بین مسائل ما و مسائل ترکیه وجود دارد که سبب میشود به تحولاتش توجه کنیم.
در این دنیا، دل هیچ ملتی به حال ملت دیگر نمیسوزد. واحدهای «تفکر»، «توجه»، «هیجان» و «عاطفه» در جهان ملیاند. این واقعیت موجود این دنیاست.
وقتی در نقطهای از ایران اتفاقی میافتد، نوع «تفکر»، «توجه»، «هیجان» و «عاطفه»ای که در ما برمیانگیزد، متفاوت از تفکر و توجه و هیجان و عاطفهای است که دربارۀ رخدادهای دیگر کشورها داریم. چرا؟ چنین وضعی دقیقاً معلولِ مفهومِ «ملت» است. ملت چیزی نیست مگر حافظه، احساسات، تفکرات و تعلقات مشترک.
ایرانیهای زیادی را میشناسیم که سالهایسال خارج از کشور زندگی میکنند و کاملاً در کشور میزبانشان جا افتادهاند، بااینحال «توجه»، «تفکر»، «هیجان» و «عاطفه»شان کاملاً معطوف به ایران و رخدادهای ایران است! این یعنی چه؟ آیا چیزی جز مفهوم «ملت» عامل این حالت خاص است؟
اتفاقاً موردی مثل زندهیاد مهسا امینی یکی از بهترین نمونهها برای درک مفهوم ملت به حساب میآید. مهسا متولد یک نقطۀ نسبتاً مرزی بود، اما در کل مرزهای ایران تکانی بزرگ ایجاد کرد. اگر در جهان بدان واکنشها دیدیم، در واقع بهخاطر واکنشهای شدیدی بود که در خود ایران و در میان ایرانیان پدید آمده بود. بالعکس چنین وضعی هم صادق است.
الان برای شما مسئلۀ بازداشت اماماوغلو نهایتاً در حد «خبری» است که به طور غیرمستقیم به «ایران» و زندگی شما مربوط است، نه بیشتر. کتک خوردن مردم در خیابانهای استانبول و آنکارا نه افسردهتان میکند و نه فکرتان را درگیر میسازد.
برای درک مفهوم ملت به همین «دلبستگی» باید توجه کرد. اگر کسی میخواهد به ملتی آسیب برساند، همین «دلبستگی» را هدف قرار میدهد، اگر هم کسی بخواهد ملتی را تقویت کند، باید این «دلبستگی» را تقویت کند. به کسانی که مروج افکار واگرایانه و تجزیهطلبانه هستند دقت کنید: تأکید دارند که مسائل فلان نقطه از ایران «به ما مربوط نیست». یعنی چه؟ یعنی میخواهند این دلبستگی را تخریب کنند و بگویند رشتۀ پیونددهندهای بین ما نیست که بتواند دل ما را بلرزاند.
ملت پسماندهای بهدردنخور از دوران پیشالیبرال نیست؛ همانطور که دین چنین نیست. اگر لیبرالیسم هنری داشته باشد، همانا آن هنر، رسوخ در دل پدیدههای کهن و متحول ساختن آنهاست؛ و این یعنی «لیبرالیزه» کردن پدیدههای کهن. این مارکسیسم است که میخواهد دنیای کهن را ریشهکن کند و طرحی نو دراندازد. لیبرالیسم اما چیزی را ریشهکن نمیکند، بلکه به لیبرالیزه کردن آن دست مییازد؛ لیبرالیسم اصول لیبرال را به پیکرههای کهن میافزاید و از این طریق امکانهای سرکوبشده را شکوفا میسازد.
در این دنیا «ویران کردن» آسان و کمهزینه است، «ساختن» اما دشوار، پرهزینه و زمانبر. محال است بتونید یک ساختمان را در زمان کوتاهی بسازید، اما میتوانید در عرض چند ثانیه ویرانش کنید.
درختی که پنجاه سال ریشه دوانده را میتوان در عرض چند ثانیه قطع کرد؛ انسانی که هزاران روز برای بالندگیاش هزینه شده را میشود با یک ضربه کشت! اینجاست که باید در ویران کردن، بسیار محتاط بود، چون بازسازی یا ناممکن است یا بسیار دشوار و زمانبر. ضمناً علفهای هرز راحتتر میتوانند در جای درخت تناور قطعشده رشد کنند؛ این یعنی ما بر نیروهای خطرناکی که سازههای قدیمی جلوی رشدشان را گرفته بودند، تسلط کاملی نداریم.
لیبرالیسمی که من میفهمم، ویران نمیکند، بلکه کنار سازههای موجود، سازههای جدیدی میسازد؛ اصلاً نگرش لیبرال باید دو سویه باشد: به امرِ جدید و امرِ کهن ـ «به شرط» پایبندی به ارزشها و اصول لیبرال – هر دو به یک اندازه حق دهد.
٭نویسنده و مترجم