عادل عبیات
در این سرزمین بیسرزمین، جایی که کلمات بیشتر از انسانها تبعید میشوند، باقری، ژنرال بیجنگ، با لحنی آغشته به باروت و پَرچم، خبر از گفتوگو میدهد. نه با دوست، که با شیطان. نه در آفتاب، که از سوراخ موشهای دیپلماتیک.
میگوید رهبر، سلطانِ برفرازِ دخمهها، مجوز داده. مجوز نفس کشیدن در لولهی تفنگ. مجوز لبخند پشت زره. مجوز مذاکرهای که نه مذاکره است، نه انکار. یک میانهی شرمآور، چیزی شبیه به سیلی زدن با دستکش مخملی.
ماجرا شبیه یک تراژدی سُرمهکشیده است. رهبر، همانکه در خیالش جهان را از پنجرهی نیمباز قمتیکان میبیند، پذیرفته است که با ترامپِ اخراجی، ترامپِ مرده در تاریخ، مذاکره کند. البته نه مستقیم، چون مستقیم بودن در قاموس ولایت، شبیه به گناه اولیه است، یک لغزش بیبازگشت. باید از دالانی تاریک رد شد. باید صدا را در آیینه پیچاند. انگار تاریخ دوباره میخواهد خودش را استفراغ کند.
چه خندهدار است این که ما آغازگر جنگ نیستیم گفتن، وقتی چاقوی سپاه هنوز در گلوی خاورمیانه است، و موشکهایش در خواب کودکان یمنی و کابوس مادران سوری جا خوش کردهاند. آنچه آغاز نمیشود پایان هم ندارد. این رژیم جنگ را همانقدر میپرستد که از صلح میگوید. چون در پایان همه چیز بازی است، مرگ، نماز، نفت، و حتی مذاکره.
خامنهای، در مقام رماننویس بزرگ قرن بیستویکم، روایتی خلق میکند که در آن تناقض نه یک اشتباه، بلکه یک فضیلت است. او میخواهد هم آیتالله باشد، هم انقلابی، هم صلحطلب، هم فاتح. و در این روایت دشمن هم باید بترسد، هم مشتاق آشتی باشد، هم شیطان باشد، هم قابل مکاتبه. و حالا ترامپ، آن دلقک هنوز هم در آینهی جمهوری اسلامی لبخند میزند. او همان دشمنیست که میشود با او دست داد به شرط آنکه دستکش دستت باشد.
این مذاکرهی غیرمستقیم همانقدر مضحک است که انتخابات در جمهوری اسلامی. یک بازی بیبرنده، که فقط زمان میخرد.
جمهوری اسلامی رژیمیست که نه با مردمش حرف میزند نه با جهان، فقط با گذشتهای فاسد و آیندهای که نمیخواهد بیاید، نجوا میکند. و اگر دهانی باز میشود، نه برای گفتوگو که برای انکار.
این مذاکرات نیست که آغاز شده این فقط پژواکِ خالیِ شکست است که دارد در دالانهای قدرت تکرار میشود. در جمهوری اسلامی، حتی تسلیم هم باید با شکوهی ایدئولوژیک برگزار شود.
حقیقت مُرده، فقط مراسم تدفیناش مانده که با شکوه باشد.