تحلیل و نگارش: حمید آصفی
بازی با آتش در میانه میدان مین
جهان نگران جنگ است، رسانهها از مذاکرات اتمی میگویند، اما آنچه در سایه این هیاهو نادیده گرفته میشود، خیزش آرام جامعهای است که از چهار دهه سرکوب، سیاستهای ویرانگر داخلی، و تهدیدهای خارجی جان به لب رسیده است. جنگ یا صلح؟ این پرسشِ اشتباهی است. مسیر واقعی تغییر، نه در میز مذاکره عمان و نه در پایگاههای نظامی، بلکه در کوچهپسکوچههای تهران، در اعتراضات خاموش کارگران معادن، در کلاسهای زیرزمینی زنان، و در شبکههای اجتماعی نسل جوانی جریان دارد که آینده را پیش از موعد میسازند.
توهمِ بمب و تحریم؛ داروی خوابآوری به نام «راهحل بیرونی»
تحلیلهای رایج، ایران را میدان نبرد دو نیرو ترسیم میکنند: حکومتی ایدئولوژیک در داخل، و فشارهای بینالمللی در خارج. اما این دوگانگی دروغی بزرگ است. تحریمها و تهدیدهای نظامی، تاکنون همچون اکسیژنی برای نظامی عمل میکنند که بقای خود را در «دشمنسازی» میجوید. هر بمبی که در خیال دشمنان فرود میآید، نخستین قربانیاش نه قدرت حاکم، بلکه نهادهای خودجوشی است که دهههاست در زیر خاکستر سرکوب جوانه میزنند.
آمارهای غیررسمی نشان میدهد ۶۷ درصد از اعتراضات ایران در پنج سال اخیر، نه حول محور سیاست خارجی، بلکه درباره معیشت، محیط زیست، و حقوق صنفی بوده است. اینجاست که پارادوکس مرگبار آشکار میشود: فشار اقتصادی ناشی از تحریمها، انرژی جامعه را به جای متمرکز کردن بر تغییر ساختاری، صرف بقای روزمره میکند.
انقلابِ بیصدا؛ وقتی تغییر لباس جنسیت میپوشد
جنبشهای اجتماعی ایران امروز، نه در شعارهای آتشین که در عملِ روزمره متولد میشوند. زنانی از نسل دهه هشتاد که با نبوغ خود، قفل و بن بست های حکومت را میشکنند؛ معلمان و پرستارانی که اعتصابات پراکنده را به زنجیرهای از همبستگی ملی تبدیل میکنند؛ جوانانی که با دوربینهای موبایل، شکنجهگاههای خیابانی را افشا میکنند. اینها نه «اپوزیسیون» که بدنه اصلی جامعهاند؛ نیروهایی که بدون نیاز به رهبری متمرکز، نقشه راه تغییر را ترسیم میکنند.
نکته کلیدی اینجاست: این جنبشها نه تنها ضد «حکومت» که ضد «حکومت کردن» به شیوه کنونیاند نیز هستند. آنها خواهان بازتعریف مفهوم قدرتاند، نه تصاحب آن صرف فیزیکی آن. پایان نمایش دو پردهای؛
وقتی دیوارهای موازی فرو میریزند
حکومت ایران و بازیگران خارجی، هر دو در نمایشی شرکت دارند که گویی رقیبان همیشگیاند. اما واقعیت این است که هر دو بر سر یک نکته توافق نانوشته دارند: نادیده گرفتن اراده جامعه ایران. یکی با سرکوب خیابانی، دیگری با تحریمهای کور. نتیجه؟ میدانی که باید عرصه نبرد برای آزادی و عدالت باشد، به صحنه جنگ نیابتی بدل شده است.
وقتی تاریخ با پاهای بیصدا میدود
تهدید به جنگ، تحریم، و مذاکره، همگی حواس جهان را از واقعیت اصلی منحرف میکنند: ایران در حال تجربه یک دگردیسی ژرف اجتماعی است که نه در قالبهای سنتی انقلاب، که با جنبشهای اجتماعی و در قالب بازتعریف رابطه شهروند و حکومت به مفهوم عام ،جریان دارد. این دگردیسی، در عمل روزمره و تدابیر خلاقانهای جریان دارد که جامعه از پایین میسازد، بیآنکه نیازمند نسخهپیچی قدرتهای بالا باشد.
هر بمبی که افتد، هر تحریمی که تشدید شود، تنها زمان این تحول را به عقب میاندازد. آینده از آن جامعهای است که میآموزد بدون تکیه بر «ناجی» ــ چه داخلی، چه خارجی ــ خود ناجی خویش باشد. این راهی است پر از خار، اما تنها مسیر ممکن. تاریخ ثابت کرده است: بزرگترین انقلابها، آنهاییاند که پیش از وقوع، کسی باور نمیکرد ممکن باشند.