سیاست سانتریفیوژی: پروژه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی بیش از آن‌که دستاوردی در امتداد علم باشد، نوعی تثبیت ایدئولوژیک گذشته است

عادل عبیات

حکومت با غنی‌سازی اورانیوم، در واقع در پی غنی‌سازی اسطوره‌ی ایستادگی‌ست. این ایستادگی نه در برابر دشمنی مشخص، بلکه در برابر زمان است. زمان به‌مثابه دشمنی که تغییر را می‌طلبد و گفتمان رسمیِ حکومت از آن هراس دارد. در این چارچوب جمهوری اسلامی به مثابه‌ی حکومت، خود را به ماشین تکنولوژیک بدل کرده تا در برابر فرسایش معنا، ایستادگی کند.

آن‌چه در پروژه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی رخ می‌دهد، فاصله‌گیری تکنولوژی از بستر انسانی‌اش است. نه دانشمندان، نه جامعه، و نه حتی خود حکومت به مثابه نهاد سیاسی، در مرکز تصمیم‌سازی نیستند، بلکه یک میل خودکار برای بقا از طریق قدرت سخت شکل گرفته است.

تکنولوژی در این‌جا از ابزار به خودِ هدف تبدیل می‌شود، مانند ماشینی که فرمانده‌اش را پشت سر گذاشته، گویی گُلوله‌ای که از لوله خارج شده و حتی دست شلیک‌کننده‌اش را بلعیده است. در این ساختار ابزار از کاربرش پیشی می‌گیرد و میل به بقا، همه‌چیز را به خدمتِ بقای خودش درمی‌آورد. ماشین تکنولوژیکی که جمهوری اسلامی می‌سازد، نه برای فتح آینده، که برای فرار از آن می‌سازد.

اما مردم، مردم در این پروژه نقشی شبیه به سوخت دارند. نه برای مشارکت بلکه برای مشروعیت‌بخشی، نه برای تولید انرژی، بلکه برای نمایش قدرت. مردم، از سوژه به شیء بدل شده‌اند، ماده‌ای خام برای بازتولید گفتمان مقاومت، حتی وقتی آن مقاومت دیگر موضوعیتی ندارد. ملت به سوژه‌ای فروکاسته بدل شده که تنها کاربردش تأیید بیرونی برای بقای رژیم است.

آن‌چه در ایران می‌بینیم، نوعی فاشیسم نمادین است که خود را با زبان علم می‌پوشاند. حکومت به‌جای نوحه‌ و منبرهای دهه‌ی شصت، با زبان تکنولوژیک سخن می‌گوید، اما در نهایت همان میل به کنترل، سرکوب، و همسان‌سازی اجباری در پس آن نهفته است. این فاشیسم فریاد نمی‌زند، بلکه فرمول می‌نویسد و بجای هیاهو جدول دارد.
این زبان در ساختار جمهوری اسلامی کارکردی ایدئولوژیک پیدا کرده، اعداد و درصدها نقاب مشروعیت برای خشونت ساختاری شده‌اند.

در پایان این مذاکرات اگر توافقی  رخ دهد، نمی‌توان آن را صرفاً پیروزی دیپلماتیک دانست. ممکن است این توافق به تثبیت یک نظم بوروکراتیک بیانجامد که در آن، وضعیت بحرانی همیشگی که امکان اعتراض و دگرگونی را فراهم می‌کرد به وضعیتی قابل مدیریت بدل شود. در این حالت، سیاست به‌معنای کلاسیک خود—یعنی نزاع بر سر آینده—نابود می‌شود، و آن‌چه می‌ماند، صرفاً اداره‌ی وضعیت موجود است.

سانتریفیوژ، به‌مثابه حرکتی مرکزگریز و تکرارشونده، استعاره‌ای مناسب برای سیاست امروز جمهوری اسلامی است. سیاستی که از مرکزیت سیاست‌ورزی و عقل فاصله گرفته، گفت‌وگو را طرد کرده، و در حرکتی بی‌پایان اما بی‌ثمر غرق شده است. و جالب‌تر آن‌که، در مرکز سانتریفیوژ، خلأست، همان‌گونه که مرکز سیاست در جمهوری اسلامی تهی‌ست.
این سیاستِ سانتریفیوژی، سیاستی‌ست که دائماً می‌چرخد اما پیش نمی‌رود، همواره مشغول، اما بی‌حاصل. هرچه سریع‌تر می‌چرخد، تهی‌تر می‌شود.

پروژه‌ی هسته‌ای جمهوری اسلامی پروژه‌ای‌ست با تخیلات آخرالزمانی، نوعی سرمایه‌گذاری بر روی بحران، و در این تخیل، جمهوری اسلامی تنها در لبه‌ی فاجعه معنا پیدا می‌کند. از متن بحران، همان‌جا که مقاومت، غرور و ایستادگی بازتولید می‌شود. بحران، به اکسیژن حیات سیاسی جمهوری اسلامی تبدیل شده است، وضعیتی که در آن هرگونه رفع خطر، به‌مثابه حذف خودِ هویت سیاسی حاکم تلقی می‌شود.

زبان پروژه‌ی هسته‌ای، زبانی فنی، عددی و تهی از استعاره است. اما همین بی‌استعارگی، خود نوعی استعاره است، استعاره‌ای از تهی‌شدگی سیاست. مردمی که نمی‌توانند درباره‌ی سرنوشت هسته‌ای خود با زبانی انسانی گفت‌وگو کنند، مردمی هستند که از سیاست رانده شده‌اند.

زبان حکومت، با حذف روایت، مردم را از روایت‌گری محروم کرده و آن‌ها را به گروگان گرفته است. در جغرافیایی که زبان به سانتریفیوژ تقلیل یافته، انسان هم فراموش می‌شود.