خسته‌ایم از دفن حقیقت؛ این بار، خاکستر فریاد می‌زند

از تبریز تا بندر، ما خون گریه کردیم.
دیگر اشک جواب نمی‌دهد؛ این بار، فریاد می‌زنیم.

می‌گویید آمار رسمی ۷۰ نفر است؟
ما در بیمارستان‌ها، در سردخانه‌ها، در گورهای بی‌نام گشتیم.
ده‌ها نفر، صدها تکه استخوان، ده‌ها خانواده آواره و بی‌خبر.
این قتل‌عام بود، نه حادثه.
و شما، شریک جرمید. از رئیس‌جمهورتان گرفته تا وزیری که وسط خاکستر گفت:
«همه چیز عادی‌ست.»

نه خانم وزیر، این‌جا عادی نیست.
این‌جا بوی گوشت سوخته‌ی کارگر می‌آید.
این‌جا پدرها با دمپایی‌های نیم‌سوخته‌شان شناسایی می‌شوند.

کافی‌ست دروغ نگویید.
ماهواره را بهانه نکنید،
دشمن همین‌جاست. پشت آن میزهایی که به‌جای پاسخ، خاک می‌پاشند روی جنازه‌ها.
دشمن کسی‌ست که می‌گوید «شهید شد» و پنهان می‌کند چرا و چگونه سوخت.

پسرعمویم، برادرم، راننده‌ای که با ما آمده بود—هیچ‌کدام برنگشتند.
نه جسدی، نه پلاکی، نه کفشی.
فقط صدای زنگ‌های بی‌پاسخ از خانه‌ها، و مادری که می‌پرسد:
«بابام کی میاد؟»

این نسل‌کشی‌ست، وقتی خودتان میدان را مین‌گذاری می‌کنید و بعد فرار می‌کنید.
وقتی فاجعه را پنهان می‌کنید و رسانه را مجبور می‌کنید بگوید: «آتش‌سوزی جزئی.»

ما نه تحلیل‌گر سیاسی‌ایم، نه خبرنگار.
ما راننده‌ایم. کارگریم. آدمیم.
و ما دیده‌ایم. لمس کرده‌ایم. سوخته‌ایم.

و حالا، قسم به همین خاکسترها،
اگر ندانیم دقیقاً چه کسی باعث این فاجعه شد، نخواهیم گذاشت فراموش شود.
نه این اسم‌ها، نه این استخوان‌ها، نه این بی‌عدالتی.

به‌خدا، ما خاموش نمی‌شویم.
این بار اگر صدایمان را خفه کنید،
صدای لاستیک‌های داغ‌مان، صدای بوق‌هامان، صدای راه‌مان فریاد خواهد زد.

@Eterazebazar