شمیلا نژادهاشمی
ما دچار وضعیتی شدهایم که شاید در ابتدا به نظر بیاهمیت بیاید، اما در دل خود یک بحران عظیم روانی را جای داده باشد: «فاجعهی عادی شدن فاجعه». این پدیدهای است که به تدریج در جامعهمان رخنه کرده و نتیجهاش چیزی جز سردی و بیتفاوتی نیست. ما به داغداران مشکیپوشی بدل شدهایم که هیچوقت فرصت نمیکنیم لباس عزا را از تن درآوریم، چرا که فاجعهها یکی پس از دیگری میآیند و دیگر جایی برای سوگواری نداریم. این وضعیت به مرور زمان تبدیل به بخشی از فرهنگ ما میشود و زمانی که این عادی شدن در ذهن و رفتار ما جا بیفتد، دیگر به راحتی نمیتوان از آن رهایی یافت.
عادی شدن فاجعه نه تنها به معنای کاهش تاثیرات آن بر روحیه و احساسات ماست، بلکه بدتر از آن، این روند به بخشی از فرهنگ و هنجارهای اجتماعی ما بدل میشود. و این، یعنی ما با خود میگوییم «این هم یکی دیگر از فجایع است»، و همینطور به زندگی ادامه میدهیم. این پدیده به ویژه در جوامع استبدادی بیشترین اثر را دارد، چرا که در چنین فضاهایی، حکومتی که به بیتفاوتی و سردرگمی جامعه نیاز دارد، به راحتی میتواند این روند را تقویت کند. وقتی فاجعهها تکرار شوند، مردم از احساس خشم و اعتراض خود دست میکشند و به جای مطالبهگری، به انفعال و فراموشی میپردازند.
این پدیدهای نه تنها روحیه جمعی را تضعیف میکند، بلکه مسیر هرگونه تغییر اجتماعی و سیاسی را میبندد. بسیاری از ما در پنج سال گذشته شاهد و همدرد فجایع مختلف بودیم: از سیل و زلزله تا فجایع غیرطبیعی مانند سانچی، متروپل، پلاسکو، معدن طبس و کرمان و بسیاری از موارد دیگر. یادمان میآید که چقدر برای این فاجعهها در فضای مجازی سوگواری کردیم، چقدر هشتگ زدیم و چقدر خود را در بطن این دردها شریک دانستیم.
اما آیا میتوانیم از خود بپرسیم: چند نفر از ما پس از این سوگواریها دست به کار شدند؟ چند نفر از ما از این بحرانها درس گرفتند؟ و چگونه در برابر آنها، به عنوان شهروندان یک کشور، اقدام کردیم؟ واقعیت این است که فجایع به سرعت جای خود را در حافظه جمعی ما باز میکنند و پس از مدتی، به بخشی از «روال طبیعی» زندگی بدل میشوند.
هر کدام از ما ممکن است قربانی فاجعه بعدی باشیم. شتری است که در خانه همه ما را ممکن است بزند. دیر و زود دارد، سوخت و سوز ندارد.
وقتی یک فاجعه به قسمت عادی زندگی تبدیل میشود، تغییر در آن کار بسیار دشواری است. شاید به همین دلیل است که در دنیای واقعی، جایی برای سوگواری واقعی و تحول عمیق باقی نمیماند. در عوض، آنچه باقی میماند، هشتگها و کامنتهایی است که با هیچ بار مسئولیتی همراه نیستند. ما تنها از «دور» در این فجایع مشارکت میکنیم، در حالی که مسئولیت اجتماعی ما در قبال این فجایع، فراتر از فضای مجازی است.
برای درمان این وضعیت، باید ابتدا بپذیریم که ما، به عنوان شهروندان، حق پرسش و مطالبه داریم. یک شهروند باید آگاه باشد و از حکومت خود بخواهد که در مقابل فجایع مسئول باشد. هر فاجعهای که اتفاق میافتد، نه تنها یک درد شخصی، بلکه یک فاجعه اجتماعی است که همه ما را درگیر میکند و باید این مسئولیت را درک کنیم و بدانیم بدون مطالبهگری و پرسشگری از حکومت، به جایی نمیرسیم.
و در نهایت، بگذارید این جمله را بگویم: همیشه ابعاد فجایعی مانند انفجار بندر رجایی بندر عباس بیش از آن چیزی است که ما در اخبار یا فضای مجازی میبینیم.
«فاجعه، عادی شدن فاجعه» را جدی بگیریم