در سال ۱۳۰۴، آنگاه که رضا شاه زمام کشوری ویران را در دست گرفت، نه ایران، و نه بسیاری از سرزمینهای جهان، هنوز با طنین راستین دموکراسی آشنا نبودند. سیاست، نه در خلأ، که در متن واقعیتهای تاریخی شکل میگیرد؛ و واقعیت ایران آن روز، سیمایی تار و سنگین داشت: مردمی در بند جهل، جامعهای در اسارت خرافه، و سرزمینی که از سواد، تنها سایهای در گوشهای از طبقهای اندک داشت.
بیش از نود درصد مردم، از ابتداییترین ابزار اندیشه – یعنی خواندن و نوشتن – محروم بودند. در میان آن اندک باسوادان نیز، شعله فهم سیاسی، تنها در دلهایی انگشتشمار میسوخت. آیا در چنین فضایی، میتوان از مشارکت آگاهانه و انتخاب مسئولانه سخن گفت؟
آزادی، نه نهالیست که بر سنگ بیریشه بروید.
این موهبت شریف، چونان شمشیری دو لبه است؛ اگر پیش از آنکه دستِ جامعه به بلوغ برسد، آن را در اختیار تودهای ناپخته بگذاریم، بهجای تعالی، زخم بر پیکر ملت میزند.
چنانکه پدری فرزانه، پیش از سپردن اختیار به فرزند، او را به تمییز نیک از بد میآموزد، زمامدار هوشمند نیز نمیتواند جامعهای خفته در تاریکی را بیمقدمه در طوفان تصمیمگیری رها کند.
ایران آن روز، آمیختهای بود از باورهای پوسیده، سنتهای خشکیده، و ذهنهایی در اسارت نهادهای متصلب. سلطهی روحانیت، چون مهی سنگین، راه بر هر نسیم نوزایی بسته بود. رضا شاه در چنین غبارآلودگی تاریخی، ناچار بود با اقتداری آهنین، مسیری تازه بگشاید؛ قدرتی که گاه سختگیرانه مینمود، اما نه برخاسته از استبدادِ خودخواهانه، بلکه زادهی ترس از سقوط ملتی در پرتگاه جهل و انحطاط بود.
قضاوت بر گذشته، اگر از زمینه تاریخی تهی باشد، به کاریکاتوری از عدالت بدل میشود.
تاریخ را نمیتوان با شلاق امروز، بر پیکر دیروز داوری کرد.
اندیشمندان بارها یادآور شدهاند که بستر شکوفایی سیاسی، تنها در سایه ثبات، دانایی، و توسعه اقتصادی فراهم میشود.
درخت آزادی، تنها آنگاه میبالد که ریشه در خاک آگاهی، قانون و تدبیر دوانده باشد؛
وگرنه، زود میشکند، یا بدتر از آن، میپوسد پیش از آنکه شکوفهای بزند.
بخشی از اقدامات رضا شاه برای وحدت، استقلال و نوسازی کشور (۱۳۰۴–۱۳۲۰)
پس از فروپاشی سلسله قاجار، ایران با بحرانهایی چون تجزیهطلبی، ناامنی و نفوذ بیگانگان مواجه بود. رضا شاه پهلوی در چنین شرایطی، با اتخاذ تدابیر قاطع و گاه سختگیرانه، به دنبال استقرار اقتدار مرکزی، ایجاد نظم و پایهگذاری نوسازی کشور برآمد.
۱. حفظ تمامیت ارضی خوزستان:
با بازداشت شیخ خزعل که تحت حمایت انگلیس خواهان استقلال عملی خوزستان بود، رضا شاه مانع جدایی این منطقه و تضعیف حاکمیت ملی شد.
۲. پایان دادن به نهضت جنگل در شمال کشور:
با وجود اهداف ضد استعماری، حمایت شوروی از نهضت جنگل و تشکیل حکومت مستقل در گیلان، تهدیدی برای وحدت ملی بهشمار میرفت. رضا شاه با سرکوب این حرکت، از تقسیم کشور جلوگیری کرد.
۳. برقراری نظم در مناطق مرزی:
در ترکمنصحرا، سیستان و بلوچستان و لرستان، با اعزام نیروهای نظامی، نفوذ دولت مرکزی تقویت شد و ساختار عشایری و حکمرانی محلی جای خود را به نظم ملی داد.
۴. مهار قدرتهای محلی:
در بختیاری و لرستان، با اقداماتی نظیر خلع سلاح، لغو عناوین فئودالی و حتی اعدام سردار اسعد، ساختار طایفهای تضعیف و حاکمیت مرکزی تثبیت شد.
۵. طرح تختهقاپو و خلع سلاح عمومی:
با اسکان عشایر و جمعآوری سلاحها، بستر ارائه خدمات آموزشی، درمانی و امنیتی در سراسر کشور فراهم شد.
۶. ایجاد همبستگی ملی از طریق لباس متحد و خدمت وظیفه:
با یکسانسازی پوشش و اجباری شدن خدمت سربازی، مفاهیم همبستگی و هویت ملی تقویت گردید.
۷. اصلاح ساختار اداری کشور:
با حذف حکومتهای ایالتی و جایگزینی آنها با فرمانداریهای دولتی، کشور به سوی ساختار اداری یکپارچه، پاسخگو و قانونمدار حرکت کرد.
گرچه برخی از این اقدامات با سختگیری همراه بود، اما در شرایط آن زمان، بهمنظور حفظ استقلال، جلوگیری از فروپاشی و ایجاد زیرساختهای توسعه، ضروری به نظر میرسیدند. بسیاری از دستاوردهای امروز ایران، ریشه در همین دوره دارد.
ز. م