از وطن‌دوستی تا نژادپرستی (بازخوانی مواجهه فرهنگی با مهاجران افغانستانی و اخراج فله ای آنها از منظر اخلاقی و حقوق انسانی)، عزیز قاسم زاده

ضرب المثل هایی چون چراغی که بر خانه رواست بر مسجد حرام است بیشتر در تمام این سالها به کار کسانی آمده است که رویکردهای انسانی و حقوق بشری در اولویت آنها نبوده است‌.ضمن اینکه به کارگیری نادرست این ضرب المثل در اعتراض به سیاست های نادرست جمهوری اسلامی در دفاع از نیروهای نیابتیش، خلط مبحث است چرا که این هزینه ها صرف حفظ و گسترش ایدئولوژی یک حکومت در طی سالها شده نه نگاه شفقت آمیز حکومت بر انسان غیر ایرانی فارغ از عقیده و ایدئولوژیش. اگر کسی این نکته مهم را به درستی دریابد، هم با کارکرد این ضرب المثل و ضرب المثل هایی از این دست به روشنی آگاهی می یابد و هم می تواند ارزیابی درستی از سیاست های رسمی حاکمیتی داشته باشد. مقاله کنونی با بررسی موردی مهاجران افغان و رویکرد مواجهی بخشی از ما ایرانی ها(اعم از تصمیم گیران حکومتی و مردم) پرداخته است.

مورد مهاجران افغان با توجه به برخی از دیدگاه ها اعم از الیت جامعه و مردم عادی، نشان می دهد رویکرد شناختی آنها با این هویت، ذات گرایانه است. گویی هر افغانی مساوی با شرارت است یا دست کم هر افغانی مساوی با احتمال شرارت و درگیری و قتل است.این رویکرد ذات گرایانه نسبت به هر ملتی در هر گوشه و کنار دنیا اساسا معرفتی نیست ولو اینکه عینیت کمیتی جامعه ای هم این داده ها را تصدیق نماید، باز در تبیین معرفتی و موجدی چنین فاجعه ای، حرف از ذات زدن، سختی علمی نیست‌.ریشه فرهنگی و سیاسی و دینی و عواملی از این دست باید مورد مطالعه دقیق قرار گیرد.

۱. حافظه تاریخی و ریشه‌های فرهنگی مشترک:
ایران و افغانستان نه‌تنها هم‌مرز، بلکه هم‌ریشه‌اند؛ مرزهای سیاسی معاصر نمی‌توانند پیوست‌های هزار ساله‌ی فرهنگی، زبانی، ادبی، دینی و تاریخی این دو ملت را پاک کنند. در حقیقت، بخش مهمی از آن‌چه امروز «فرهنگ ایرانی» خوانده می‌شود، در جغرافیای افغانستان فعلی رشد کرده است: از بلخِ مولانا و ناصرخسرو تا هراتِ جامی و خواجه عبدالله انصاری.

زبان فارسی، که شریان اصلی هویت فرهنگی ایران است، در افغانستان همچنان یکی از زبان‌های زنده و رسمی است. آیین نوروز، شعر کلاسیک فارسی، تصوف ایرانی در هر دو سرزمین تنیده‌اند. نادیده‌گرفتن این پیوندها، نه فقط تحریف تاریخ است، بلکه ستمی مضاعف بر ریشه‌هایی است که می‌تواند بستری برای گفت‌وگو و همزیستی باشد.

حتی کسانی که خود را وطن‌پرست و مدافع “هویت ایرانی” می‌دانند، اگر اندکی با این پیوست تاریخی آشنا شوند، نمی‌توانند نسبت به مهاجران افغانستانی، نگاهی خصمانه داشته باشند؛ چرا که آنان نه بیگانه‌اند و نه مهاجم، بلکه بخشی از همان خویشاوندی فرهنگی‌اند که هویت ما را شکل داده است.

۲. نقدی بر برخورد یکباره و کلی‌نگر: آیا مهاجرت جرم است؟
تصمیم اخیر حکومت ایران مبنی بر اخراج فوری و دسته‌جمعی مهاجران افغانستانی، بدون تفکیک وضعیت حقوقی، انسانی و اجتماعی آنان، با اصول بنیادین اخلاقی و حقوق بشری در تضاد است.

بسیاری از این افراد نه از سر تمایل، بلکه برای گریز از خشونت، فقر، تبعیض قومی و سلطه طالبان وارد ایران شده‌اند. به‌عبارتی، آنان پناه‌جویانی بالقوه‌اند، نه مهاجران اقتصادی صرف و بسیاری از آنها از نیروی کار جدی در ایران هستند. حال بیاییم این پرسش فرضی را به صورت عینی مجسم کنیم و یک روز ببینیم یکی از کشورهای اروپایی یا آمریکایی تصمیم به اخراج یکبارگی تمامی اتباع ایرانی می گیرد به بهانه اینکه همه اینها می توانند جاسوسان حکومت ایران باشند و یا خرابکار و تروریست و هر چیزی دیگر رویکرد ما در مواجهه با چنین واقعه تلخی چه خواهد بود؟ آیا همانگونه است که از اخراج همسایگان افغانی خود به ذوق آمده ایم؟

قطعاً آن را ناعادلانه، بی‌رحمانه و غیراخلاقی و بر خلاف حقوق بشر خواهیم دانست. بر همین اساس، مهاجران افغانستانی نیز باید بر مبنای فردیت و نه تابعیت‌شان، داوری شوند. هر مهاجر افغان لزوما یک طالب نیست.خیلی از آنها از حاکمیت جبار طالبان فرار کرده اند.

۳. مبنای اخلاقی و حقوق بشری در قبال مهاجران
طبق اصول حقوق بین‌الملل و اعلامیه جهانی حقوق بشر: هیچ انسانی نباید به‌زور به کشوری بازگردانده شود که در آن در معرض شکنجه، مرگ یا آزار است (اصل عدم بازگردانی non-refoulement).

مهاجرت، به‌ویژه مهاجرت ناشی از جنگ، خشونت یا سرکوب، باید با رویکرد پناه‌جویی تحلیل شود نه به عنوان تهدید.

اخراج دسته‌جمعی، بدون بررسی پرونده فردی، نقض فاحش عدالت رویه‌ای است.

دفاع از مرزهای ملی، دغدغه‌ای قابل فهم است، اما نمی‌تواند توجیه‌گر سلب کرامت از انسان‌ها باشد.طرد یکباره مهاجران، حتی اگر با انگیزه‌های سیاسی یا اقتصادی توجیه شود، باید در پرتو وجدان تاریخی و مسئولیت انسانی بازبینی گردد.

۴.مرز و تفاوت میان وطن دوستی و نژاد پرستی کجاست؟
در عصر بحران‌های هویتی، سیاسی و اقتصادی، مرز میان وطن‌دوستی و نژادپرستی گاه باریک‌تر از همیشه به نظر می رسد. احساسات وطن‌دوستانه اگر بدون آگاهی تاریخی، اخلاقی و انسانی هدایت شوند، می‌توانند به اشکالی از طرد و خشونت علیه «غیر» بینجامند. موضوع مهاجران افغانستانی در ایران به یکی از کانون‌های این تنش بدل شده است. بررسی واکنش‌ها و نگرش‌های جامعه نسبت به این گروه مهاجر، آینه‌ای است از وضعیت روانی و اجتماعی ملتی که خود نیز در معرض انواع فشارها و بی‌عدالتی‌ها قرار دارد.

وطن‌دوستی، عشق به سرزمین، مردم، تاریخ و فرهنگ است؛ احساسی سازنده که می‌تواند در تعامل با جهان و با احترام به فرهنگ‌های دیگر معنا یابد.

نژادپرستی اما مبتنی بر نفرت و طرد است؛ برتری خود بر دیگری را فرض می‌گیرد و در قالب تحقیر، تبعیض، و حتی خشونت نمود می‌یابد.

در جهان امروز، یکی از خطاهای رایج، خلط این دو مفهوم است؛ بسیاری از گفتارها و رفتارها که در ظاهر وطن‌دوستانه‌اند، در واقع حامل گرایش‌های نژادپرستانه هستند.

۵.افغانستان‌ستیزی: ستیز با فرهنگ یا واکنش به بحران؟
افغانستان، به‌ویژه در حوزه‌های زبانی و فرهنگی، بخشی از ایران فرهنگی محسوب می‌شود. شاعران بزرگی چون مولانا، رودکی، جامی، ناصرخسرو و بسیاری دیگر در خاک امروز افغانستان متولد شده‌اند.

طرد فرهنگی افغانستانی‌ها به نوعی بی‌اعتنایی به بخش عظیمی از فرهنگ فارسی‌زبان و هویت تاریخی ایران است.

نادیده‌گرفتن این پیشینه، برخاسته از نوعی نگاه سیاسی‌زده و متاثر از جو عمومی به مسئله مهاجرت است.

۶. خشم انباشته، مهاجر ستیزی و نظریهفرودست‌تر از فرودست
اخیرا در مقاله ای خانم دکتر قهاری روان شناس با اشاره به نحوه تعامل با مهاجران افغان مبحث انتقال خشم از سطوح بالای قدرت به گروه‌های ضعیف‌تر را مورد بررسی قرار می دهد. او می گوید در جامعه‌ای که مردم از ساختار رسمی، احساس بی‌عدالتی، بی‌توجهی و تحقیر دارند، این خشم نهادینه ساختاری باز تولید خود را به ضعیف‌ترین اقشار مانند مهاجران، دستفروشان، معترضان، زنان و اقلیت‌ها منتقل می کند.

خشونت علیه مهاجران افغانستانی، نه صرفاً و لزوما بر آمده از نژادپرستی،بلکه از خشونت ساختاری حاکم به حالتی از نژاد پرستی می رسد.

۷. سوءمدیریت مهاجرت یا نژادپرستی پنهان کدام عامل تشدید کننده وضعیت است؟
بسیاری از اعتراضات مردم نه به «وجود مهاجر»، بلکه به شیوه بی‌برنامه، غیرشفاف و تبعیض‌آمیز مدیریت مهاجرت توسط حاکمیت مربوط می‌شود.

مقایسه برخورد دولت با مهاجران افغانستانی با شهروندان آسیب‌دیده داخلی، این حس را تقویت می‌کند که «غریبه» اولویت بیشتری دارد. در حالی که در عالم واقع چنین نیست.غریبه ای که حافظ منافع ایدئولوژی موجود باشد، مقرب است. اساسا بنای ایدئولوژی ها و قرب یافتن انسان ها در آن را میزان نزدیکی و دوری به ایدئولوژی معرفی شده تعیین می کند.

اما در اینجا سخن از نارضایتی موجود شهروندان از مواجهه حاکمیت با مهاجران افغان است.گرچه حاکمیت با اخراج اخیر آنها نشان داد تحلیلی که مقرب بودن آنها را در ساختار سیاسی به طور کلی تبیین می نمود،بر سبیل خطا استوار بود، اما واقعیت این است که وجود چنین نگرشی در بخش هایی از شهروندان ایرانی، تحقیر گروه مهاجر را به همراه داشته است و می توان گفت رویکرد فکری و فرهنگی جامعه به مهاجران افغانستانی ترکیبی از هر دو عامل است.

۸. مهاجر مقصر نیست: چرخه قربانی‌سازی
بسیاری از مهاجران افغانستانی به‌دلیل جنگ، سرکوب طالبان، ناامنی یا فقر مجبور به مهاجرت شده‌اند. اغلب در مشاغل سخت، غیررسمی، بی‌بیمه و استثماری کار می‌کنند.

و از خدماتی چون آموزش یا درمان نیز تنها در سطح ابتدایی یا در شرایط سخت به آنها ارائه می‌شود و نه به‌عنوان حق اولیه انسانی.

کودکی که از تحصیل محروم است یا کارگری که امنیت ندارد، بیشتر قربانی مدیریت های سیستمی است تا مزاحم.

۹. ناهنجاری‌های اجتماعی و نسبت آن با پدیده‌ای مدیریتی و نژادی
ورود بیماری، افزایش جرم یا فشار بر آموزش و منابع عمومی از نتایج مستقیم سیاست‌های اشتباه است، نه ویژگی‌های ذاتی مهاجران.

اگر نظام آموزشی تاب‌آوری کافی ندارد یا کنترل مرزی و سلامت وجود ندارد، مسئول آن برنامه‌ریزی است نه مهاجرت.

نژاد یا ملیت، منبع ناهنجاری نیست؛ فقر، طرد اجتماعی، تبعیض و نبود ساختار حمایتی‌اند که منشأ بحران‌اند.

۱۰. حافظه تاریخی و اخلاق همزیستی
گذشته مشترک فرهنگی، تنها یک روایت نوستالژیک نیست بلکه ابزاری برای بازسازی اعتماد، گفت‌وگو و همزیستی است.

در جهانی مملو از گسست‌های قومی و زبانی، فرهنگ مشترک می‌تواند پایه گفت‌وگویی نوین باشد؛ جغرافیای فرهنگی، مرزهای جغرافیایی را درمی‌نوردد.

طرد مهاجران، انکار همین حافظه زنده است و جامعه را از درون تهی‌تر می‌سازد.

۱۱. تجربه‌های میدانی و رویکرد انسانی و واقع گرایانه
چند ماه پیش، در یکی از کارگاه‌های MDF در اراک، با نوجوانی مواجه شدم. از او پرسیدم کلاس چندمی؟ پاسخی نداد. چند بار تکرار کردم، باز هم سکوت. نخست تصور کردم شاید ناشنواست. اما بعد دانستم که او مهاجر افغانستانی است و هیچ مدرسه‌ای حاضر نشده او را ثبت‌نام کند. چشمانش از حسرت تحصیل، خیس بود و گونه‌هایش سرخ و از این رو در پاسخم راه سکوت گرفته بود. نامش را پرسیدم. گفت: «احمد سیدی».از او علت مهاجرتش را پرسیدم .گفت پدرش در افغانستان پلیس بود، اما با بازگشت طالبان، نخواست با طالبان هم‌کاری کند. این جمله او آتشی در وجود من افکند.پدرش ترجیح داده بود به ایران بیاید و کارگر شود اما پلیس طالبان نباشد.

با احمد از بزرگان سیاسی و هنری افغانستان سخن گفتم از نجیب‌الله پزشک و رییس‌جمهور که به طرز وحشیانه ای طالبان او را ربود و کشت.از برهان‌الدین ربانی رئیس جمهور دیگری که او هم قربانی ترور شد و احمدشاه مسعود که نه فقط قهرمان مردم افغانستان که قهرمان مردم ایران هم هست و چه نقش خستگی ناپذیری در مبارزه با طالبان داشت. از احمد ظاهر خواننده سرشناس افغانستان گفتم و از رامش، و آریانا سعید خواننده و فعال حقوق بشر و حقوق زن که او هم بعد از طالبان مجبور به جلای وطن شد.احمد کم‌کم به شوق آمد، چشم‌هایش برق زد. به او گفتم ملت ایران نیز با رنج های شما آشناست و چنین رنج های مشترکی ما را به هم پیوندی عاطفی زده است و مرزهای جغرافیایی اکنونی، قادر به گسستن پیوندهای فرهنگی و تاریخی ما نیست. او که در آغاز دیدار در لاک ترس و حسی از تحقیر که در انتظار اوست، فرو رفته بود و ساکت بود، با این سخنان گویی آرام گرفت و اعتماد و اطمینان حاصل کرد و تا لحظه فرا رسیدن خداحافظی شعف و شادمانی داشت.این ایام پرس و جو کردم گویا احمد و خانواده‌اش هم باید این روزها ایران را ترک کنند و شاید هم اکنون در گوشه ای آواره و سرگردانند.

مشکل ما غالباً از آن‌جا آغاز می‌شود که نگاه‌مان بر پایه‌ی پیش‌فرض‌هایی شکل گرفته مرکب از داده‌های ناقص و فهم ما از پدیده ها هم ترکیبی است از شنیده ها و دیده های ناقص و جزئی که به حکمی کلی تعمیم می یابد. باز برای روشن شدن بحث، تجربه عینی دیگری را در تغییر نگاهم از واژه قتل و قاتل را شاهد مثال می آورم.

در دستگیری تجمع معلمان در ۲۶ خرداد ۱۴۰۱ یک هفته به اتفاق چند تن از همکاران در بند ۵ زندان لاکان، بازداشت شدیم.آنجا با کسانی هم بند بودیم که دارای جرم عمومی بودند و مجرم سیاسی نبودند. اغلب متهمان این بند را زندانیان قتلی تشکیل می‌دادند. من طی این مدت، شب‌ها فرصت را غنیمت می شمردم و به تمامی این بندها سر می زدم و تا حوالی ۵ صبح گفت‌وگوی من با کسانی که قاتل بر پیشانی آن‌ها حک شده بود، ادامه می‌یافت. گفت‌وگو با آن‌ها برایم تجربه‌ای تازه بود که تمام اندیشه‌ی پیشین مرا در باب قتل و قاتل، درهم کوبید.

تا قبل از این هم‌نشینی، اگر کسی از من می‌پرسید از مصاحبت با یک قاتل چه تصویری داری؟ تصور و تصویر ذهنی من این بود که باید هر لحظه احساس خطر کنم و از او بگریزم تا از گزند احتمالی او در امان بمانم. اما می‌دیدم که اغلب این افراد، بر حسب علل و عوامل لحظه‌ای، نام «قاتل» بر آن‌ها حک شده و ای بسا که عوض شدن جایگاه قاتل و مقتول، باریک‌تر از مویی بود و هر یک از مقتولین می‌توانستند اکنون در جای قاتل بنشینند و بالعکس.

در تمام این گفتگوها جز یک مورد که فردی به طرز وحشیانه‌ای جلوی دختربچه ۵ ساله‌اش و در مقابل التماس وحشتناک این کودک، همسرش را کاردآجین کرده بود و پس از ۹ ماه هم پشیمان نبود،بقیه را واقعاً نمی‌شد نام «قاتل» به‌سادگی بر آن‌ها نهاد. مخالفت با اعدام آنجا برایم به‌صورت عینی ملموس‌تر شد. چرا که جدا از عدم بازدارندگی در این قانون، چنان‌که طی چهار دهه دیده‌ایم، اغلب با حکم‌هایی مواجهیم که علاوه بر خطای شناختی در صدور آن،که موارد آن کم هم نیست،(مراد قتل‌های حوزه عمومی مبتنی بر قصاص است) این نگاه مبتنی بر رویکرد معلول‌گرایانه به قتل است و نه علت‌مدارانه.وقتی پای صحبت کسانی که «قاتل» محسوب می شدند، می‌نشستی، تنها نامی که احساس می‌کردی که عادلانه نیست بر آنها صدق کند، کلمه «قاتل» بود. اغلب هم این افراد، مهربان، مؤدب، رعایت‌کننده‌ی حقوق جمعی دیگر زندانیان، و قانع و خاموش و درون‌گرا بودند. این تجربه‌ی تلخ، مرا به این نتیجه‌ی عینی رساند که اعدام از طریق قصاص نه‌تنها راه‌حل مناسبی برای کاهش قتل‌ها نیست بلکه در بسیاری از موارد به روندی غیر اخلاقی مبتنی است و یا منتهی می‌شود.

در مورد رویکرد به افغانستانی‌ها نیز هرکس بر اساس پیش‌فرض‌های خود، حکم کلی صادر می‌کند. بدون آنکه پدیده را در روند کلیش شناسایی کرده باشد. نگاه اخلاقی و به ما می‌گوید که «تابعیت»، «ملیت»، «زبان» و حتی «قانون» هیچ‌کدام مجوزی برای محروم کردن یک انسان از حق زیستن، آموختن، و امنیت نیستند.

سخن پایانی:

در نهایت، آن‌چه در مواجهه با مهاجران افغانستانی رخ داده و می‌دهد، صرفاً مسئله‌ای سیاسی یا اقتصادی نیست، بلکه آزمونی جدی برای سنجش بلوغ اخلاقی و فرهنگی ماست. مرزهای جغرافیایی، نباید مرزهای همدلی و عدالت ما را تعیین کنند. اگر امروز در قبال مهاجران خاموش بمانیم، فردا شاید خود در جایگاه آنان باشیم. اخلاق، انسان‌دوستی و حافظه تاریخی ما حکم می‌کند که «دیگری» را نه به‌عنوان تهدید، بلکه به‌مثابه بخشی از خویشاوندی فرهنگی و انسانی خود ببینیم. تنها در این صورت است که می‌توان به آینده‌ای عادلانه‌تر، انسانی‌تر و از خشونت عاری تر، امید بست.

https://t.me/azizghasemzademusic