قربان عباسی
جامعه ایران در دهههای اخیر، به چشماندازی هولناک بدل شده است: فردیتهایی منزوی، بیریشه، بیپیوند و مشغول به بقا.
ما در میانه فرآیندی خزنده و بیرحم ایستادهایم که جامعه را به اتمهایی پراکنده و بیقدرت تقلیل داده است. آنچه به نام «اتمیزه شدن» میشناسیم، تنها یک وصف جامعهشناسانه نیست؛ یک بیماری تاریخی، یک تهدید وجودی و یک شکست اخلاقی است که شالودهی هرگونه امکان تغییر را تهدید میکند.
اتمیزه شدن، یعنی فرسایش تدریجی همبستگی اجتماعی، زوال اعتماد متقابل و مرگ نهادهای میانجی. اتمیزه شدن، یعنی خانوادهای که فرومیپاشد، همسایگانی که از هم میترسند، همکارانی که به جای همیاری، به هم به چشم رقیب و تهدید نگاه میکنند. اتمیزه شدن، یعنی مردمی که حتا در خشم و اعتراض، تنها هستند؛ جمعیتی از تنهاها، بدون وجدان جمعی، بدون زبان مشترک، بدون امید به دیگری. این همان چیزی است که قدرتهای حاکم میخواهند: انبوهی از منفردان هراسان، که تنها به فکر نجات خویشاند و به هیچ «ما»یی باور ندارند.
جامعه اتمیزه، بهظاهر شلوغ و پرهیاهوست اما در باطن تهی است. همانطور که هانا آرنت هشدار میداد، استبداد مدرن نه از طریق خشونت آشکار، بلکه از طریق جدا کردن افراد از هم و انکار امکان عمل جمعی تحقق مییابد.
وقتی مردم دیگر به هم اعتماد ندارند، وقتی از کنار ظلمی که به دیگری میشود بیتفاوت میگذرند، وقتی خیال میکنند «اگر من ساکت باشم، شاید جان سالم بهدر ببرم»، زمینهی تمام جنایتها فراهم میشود.
اتمیزه شدن، مقدمهی عادیشدن رنج دیگری است.
ببینید: ما امروز در کوچه و خیابان، در تاکسی و اداره، در شبکههای اجتماعی، تصویری واضح از این شکست را میبینیم. هرکس در سنگر خود نشسته، بیآنکه چشم در چشم دیگری بدوزد. روابط اجتماعی به معامله تقلیل یافتهاند، دوستی به مصلحت، عشق به مصرف. خشم و نفرت انباشته، اما همبستگی تهی و خاموش. مردمی که یاد گرفتهاند سکوت کنند، چون «به من چه؟» شعار تک تک ما شده است و زخمهایی که دیگر هیچکس به مرهمشان نمیاندیشد.
اما آیا این وضعیت طبیعی است؟ آیا ناگزیر است؟ پاسخ منفی است. این دقیقاً همان نقطهای است که باید اندیشیدن آغاز شود. باید از خود بپرسیم: چه کسی از اتمیزه شدن ما سود میبرد؟ کدام قدرتها از این بیاعتمادی و انزوا تغذیه میکنند؟ چرا از ما یک «ما» ربوده شده است؟
بر ماست که با جسارت بازاندیشی کنیم. همبستگی را از نو بیاموزیم، نه به مثابه شعاری اخلاقی بلکه به مثابه کنشی سیاسی و فلسفی. «ما» نه یک رؤیاست، نه یک آرزو؛ «ما» ضرورتی حیاتی است. بدون «ما»، هیچ عدالت و آزادیای ممکن نیست. بدون «ما»، تنها قربانیان بیقدرتی هستیم که یکبهیک شکار میشوند.
بیایید بیرحمانه به خود نگاه کنیم: ما که در اعتراضات تنها ایستادیم و تماشا کردیم که دیگری در خون میافتد؛ ما که در صف اداره، خشم خود را بر سر دیگری خالی کردیم؛ ما که در شبکههای اجتماعی، نفرتی کور را علیه هم نوع خود شعلهور کردیم؛ ما که از «همدیگر» بریدیم و خود را تنها رهانیدیم. این ما نیستیم؛ این اتمهایی پراکندهاند.
جامعه، نام دیگر امید است. اگر باور کنیم که دیگری دشمن ما نیست، اگر دریابیم که نجات فردی افسانهای دروغین است، اگر جرئت کنیم از لاک انزوای خود بیرون بزنیم، شاید دوباره بتوانیم جامعه شویم.
امروز بیش از هر زمان دیگری، ما به «ما» نیاز داریم. ما باید دوباره شجاعت داشته باشیم که بگوییم: «رنج تو، رنج من است. آزادی تو، آزادی من است. شکست تو، شکست من است.» وگرنه، در سکوت و انزوای خود، یکبهیک فرومیپاشیم!
به یاد آورید: اتمیزه شدن، نه تقدیر ماست، نه سرنوشت ما. اما اگر اکنون نجنبیم، اگر اکنون اندیشه نکنیم، اگر اکنون عمل نکنیم، شاید آخرین فرصت را از دست داده باشیم.