بهنام بهشتی
جوانانِ هر نسل، بار اصلی انقلابها را به دوش میکشند ولی جوانان حال حاضر ایران، آماده چه نوع انقلابی هستند؟
در بسیاری از خانوادههای ایرانی، بهویژه در طبقات متوسط شهری، رابطهی فرزندان دهه ۷۰ و ۸۰ با والدینشان دچار نوعی گسست ارزشی کامل شده است. فرزندان نه تنها سبک زندگی و جهانبینی والدینشان را نمیپذیرند، بلکه آنها را عامل غیرمستقیم رسیدن به وضع موجود و تباهی کشور میدانند و حتی ممکن است آنها را عقب مانده سیاسی و اجتماعی بدانند. والدین، در طرف مقابل، اغلب فرزندان را «ناسپاس»، «بیریشه»، «غربزده» یا «لوس» میدانند. این تقابل نه گفتوگوست، نه اختلافنظر؛ بلکه خصومت پنهان، سکوت دردناک و انزجار متقابل است.
شواهد این بحران نسلی فراوان است:
در شبکههای اجتماعی فارسیزبان، هزاران روایت از نفرت پنهان فرزندان نسبت به پدر و مادر، طرد خانوادگی، ترک خانه پدری و بیاعتمادی به والدین منتشر میشود. مطالعات جامعهشناسی در تهران و دیگر شهرها نشان میدهند که شکاف نسلی یکی از مهمترین دلایل نارضایتی جوانان، سرکشی، افسردگی و ترک منزل است. در بسیاری از خانوادهها، نقشها وارونه شدهاند: این فرزند است که سعی میکند به والدینش چیزهایی را بفهماند، نه برعکس. چیزهایی که ادعا دارد واقعیت است. طنزهای رایج در فضای مجازی (مثل پدران انقلابی و مادران مؤمن) بازتاب تلخ این گسست است. این شواهد نشان میدهد که اعتماد، که پایهایترین عنصر در خانواده است، فرو ریخته است. این فروپاشی نهتنها روانی، بلکه سیاسی، اجتماعی و هویتی است.
این وضعیت می توانست برای رخ دادن یک انقلاب مفید باشد، ولی به دلایلی، امکان بهره برداری از جنبه های مثبت این پدیده بوجود نیامده است ولی جنبه های منفی آن انواع آسیب های اجتماعی را ایجاد کرده است.
طبق نظریههای ساختاری مانند نظریه اسکاچپول، انقلاب زمانی محتمل میشود که مشروعیت رژیم در سطوح عمیق اجتماعی نیز فروریزد. وقتی حتی نهاد خانواده — سنگبنای فرهنگ سنتی ایران — دیگر مشروعیت خود را از دست داده، یعنی بنیانهای فرهنگی جامعه نیز دچار فرسایش شدهاند. بر اساس نظریه دورکیم، شکاف نسلی در شرایط بحران میتواند منجر به انفجار انرژی خلاق، سیاسی و انقلابی شود. نسلی که هیچ مرجعیتی را نمیپذیرد، آماده است جهانی را از نو بسازد. قدرت هر رژیمی در تواناییاش برای بازتولید خود از طریق نهادهایی مانند خانواده و مدرسه است. وقتی فرزندان دیگر حتی ارزشهای والدین را رد میکنند، و ارزش های حکومت را دشمن میدانند، دیگر آن نظام فرهنگی قابلیت بازتولید ندارد — و این یعنی آغاز فروپاشی. ولی اینها برای یک انقلاب موفق کافی نیست!
طبق نظریه دیویس، انقلاب نیاز به اعتماد افقی میان افراد دارد. اگر نسل جوان نهتنها به والدین بلکه به یکدیگر هم اعتماد نکند، همبستگی انقلابی شکل نمیگیرد. در نبود مرجع حمایتی (خانواده، گروه سیاسی، گروه اجتماعی و غیره)، بخش بزرگی از این نسل دچار فرسایش روانی، انزوا، خودویرانگری یا مهاجرت میشود — انرژیای که میتوانست صرف تغییر اجتماعی شود، به سمت خود تخریبی، افسردگی یا اعتیاد میرود. انقلابها به انتقال دانش و تجربه از نسلهای قبل نیاز دارند. ولی وقتی نسل جوان، نسل قبل را «عقب افتاده» میداند، نه تجربه میگیرد و نه راهنمایی. در نتیجه، مجبور است همه چیز را از صفر بسازد — و هزینههای بسیار سنگینی بپردازد.
امروز در ایران، نسل دهه ۷۰ و ۸۰ عصیان کردهاند، علیه ارزش های حکومت، علیه دین رسمی، و حتی علیه والدینی که یا سکوت کردهاند، یا بطور غیر مستقیم به تداوم وضع تباه فعلی کمک می کنند. این وضعیت، اگر به حال خود رها شود، ممکن است منجر به دو اتفاق شود: الف) انفجارهای بیسازمان (مانند آبان ۹۸ یا خیزش ۱۴۰۱ که غالبا نتیجه سیاسی پایدار ندارند)، و ب) فرسایش خاموش: خودتخریبی، افسردگی و در صورت امکان مهاجرت.
چرا این نسل شانس موفقیت بالایی ندارد؟ چون تغییر اجتماعی موفق نیاز به انقلاب سیاسی دارد و برای اینکار باید چیزهایی ایجاد کند که در وضعیت فعلی بسیار دشوار و حتی نزدیک به محال شده است: ایجاد اعتماد گسترده بین توده های زجر کشیده، ایجاد یک رهبری سیاسی، انجام سرنگونی و سپس خلق نظام اجتماعی و سیاسی جدید بعد از انقلاب. ایجاد اعتماد و رهبری در وضعیت فعلی بسیار دشوار شده است. اعتماد دو نوع دارد: اعتماد عمودی (اعتماد به نخبگان و رهبران) و اعتماد افقی (اعتماد به هم نسلان و هم سن های خود).