۹۲ میلیون جمعیتِ به فقر نشسته!

جعفر بخشی بی نیاز

راست یا دروغ اعلام کرده اند که جمعیت ایران ۹۲ میلیون نفر شده. اگر این رقم درست باشد ما تا ۱۰۰ میلیون راه زیادی نداریم و اگر مشوق های زایش زیاد شود و ایرانیان در این وانفسای بی برقی و بی آبی و نبود پوشک و شیر خشک و اعصاب های داغان و افکار پریشان و روان های آشفته میل به فرزند آوری پیدا کنند؛ بی گمان این عدد به مرز صد میلون نفر خواهد رسید. گاهی آمارها راست نیست. بلکه تلخ است. ما وقتی صحبت از ۹۲ میلیون نفر می کنیم یعنی ۹۲ میلیون جان. احساس. عاطفه. رنج. درد. غم. یعنی گوشت. یعنی پوست. یعنی استخوان. یعنی ۹۲ میلیون انسانی که نفس می کشند و در قواره ی یک شهروند حق زندگی دارند. یعنی آب می خواهند. برق می خواهند. گاز می خواهند. نیاز به هوای سالم دارند. اینترنت می خواهند. خانه. خودرو. شهر سالم. گوشت. برنج. مرغ. میوه. اینها نیازهای اولیه است. لاکچری نیست. هر آن چیزی که این ۹۲ میلیون نفر به آن نیاز دارند و حاکمیت وظیفه دارد بی منت در اختیارشان قرار دهد.‌

ما اگر جمعیت ایران را همین حالا ۲۰۰ میلیون نفر در نظر بگیریم و جوانی جمعیت مان را به جشن بنشینیم اما می دانیم که از این تعداد چقدر حق زندگی کردن دارند و چه تعداد از اینها فقط زنده اند. بخش کوچکی از این جمعیت میلیونی حق دارند تا از مواهب اولیه برخوردار باشند و از زندگی شان لذت ببرند. مابقی بی تردید هیچ لذتی از زندگی نمی برند.

جمعیت بسیار زیادی که زیر خط فقرند و در سخت ترین و دشوارترین حالت قرار دارند. دسترسی به خیلی چیزها ندارند و صورت شان را با سیلی سرخ نگه می دارند. مدام در حسرت اند و در فشارهای معیشتی در تنگنا و خفقان.‌ دائما در رنج اند. زحمت بسیار می کشند اما بار کم بر می دارند. اکثریتی از این جمعیت که اساسا زندگی نمی کنند. فقط زنده اند و نفس می کشند.

در رویارویی با جمعیتی قلیل از این ۹۲ میلیون نفر که بخش مهمی از امکانات و مواهب زندگی در اختیارشان است و در این آوردگاه که بعضی ها خون به دل می ریزند اینها در زندگی با اسب های چموش یورتمه می روند.

ما به جمعیت ۹۲ میلیون نفری رسیدیم. در تعداد کثیریم اما در زندگی کردن و انسان بودن قلیل.
ما بسیاری از امتیازات و خوشی های زندگی را نداریم. از حقوق اولیه محرومیم. خیلی از ما اگر یارانه هایمان قطع شود کاسه های گدایی به دست می گیریم. خیلی از ما اگر همان حقوق آب باریکه ی سر ماه هم برایمان نیاید از گرسنگی می میریم. ما هستیم اما در حقیقت نیستیم. در این جامعه ی به آفت نشسته که بین غنی و ندار دیوارهای قطور کشیده ما آن دورها مانده ایم و پشت دیواریم. اصلا نیستیم. انگار از اول هم نبوده ایم.

وقتی جامعه هیچ عاطفه ای به ما ندارد و ما را از نخستین موهبت هایش محروم کرده؛ کدام‌ بهانه می تواند ما را در این کثرت و فراوانی تشویق کند و در ما میل زندگی ایجاد کند.
چه این ۹۲ میلیون و چه ۲۰۰ و چه بسیار بالاتر از این هم که باشیم وقتی فقیریم و از نداری ضجه می زنیم بودن یا نبودن مان هیچ اهمیتی ندارد.