محمدحسین روانبخش
در روزهای اخیر و در فضای مجازی دو سخن درباره معیشت مردم؛ و به طور مشخص درباره گوشت و کباب خوردن، بسیار منتشر شده است.
اولی بخشی از سخنان بیژن عبدالکریمی است که میگوید:
«من هر روز میروم میدان ترهبار و زندگی رو جاری میبینم. کمتر کشوری مثل ایران است که مردم با چهار دست بارشان را بخرند. در پارکها بوی کباب همه جا را برداشته…»
در مقابل، روایت پرویز پرستویی از محرومیت مردم در سیستان و بلوچستان است؛ اینکه
در آن دیار کسانی زندگی میکنند که تا به حال گوشت نخوردهاند، زیراندازشان علف است و خوراکشان هم علف!
جمع این دو روایت بازگو کننده نکتهی مهمی است که از نظر آقای عبدالکریمی دور مانده است: فاصلهی طبقاتی عجیبی که در ایران وجود دارد. پرویز پرستویی روایت خود را از حضور در میان مردم رنجکشیده و دیده نشده سیستان میگوید؛ اما لازم نیست بیژن عبدالکریمی الزاما تا آن دیار سفر کند. در همین تهران هم بین شمال شهر تا جنوب شهر نه فاصلهی طبقاتی، که فاصلهی دو جهان بیارتباط باهم را میتوان دید.
این فاصلهی چندهزار سال نوری را، البته قبلا آقای عبدالکریمی بهوضوح و دقت دیده بود؛ زمانی که زندگی خودش را با فوتبالیستی مقایسه کرده بود که پنتهاوسی به وسعت ۱۷۵۰ مترمربع دارد. او گفته بود که به عنوان معلم فلسفه دو متر جا در این مملکت ندارد و در این جامعهی دور از تفکر احساس طفیلی بودن میکند!
حالا اما او محرومیت در سیستان را نمیبیند و با تعمیم نادرست کبابخوری در پارکهای تهران به همهی مردم ایران، حتی اعتبار معلم فلسفه بودن خود را هم زیر سوال میبرد! مغالطهای به این بزرگی برای نادیده انگاشتن دردهایی بزرگ و غیر قابل انکار عجیب است. انگار بیژن عبدالکریمی دیگری روبروی بیژن عبدالکریمی سابق ایستاده و میگوید: کمتر کشوری مثل ایران است که فوتبالیستش پنتهاوس ۱۷۵۰ متری داشته باشد؛ تا نتیجهای بگیرد که آه از نهاد آن عبدالکریمی سابق درآورد!
بالاتر از آن، بیتوجهی او به این آموزهی بزرگ اجتماعی است که حتی یک فقیر هم برای یک کشور زیاد است! ستم بر یک نفر تمام عدالت را زیر سوال میبرد و نادیده گرفتن انسانی، نادیده گرفتن کل انسانیت است. چرا عبدالکریمی که خود رنج تبعیض را حس کرده حالا به چنین توجیههایی رسیده است؟ آیا فقط طبقات خاصی باید در رفاه باشند؟ آیا راهی برای او باز شده که لقمهی نانش از انکار فقر هموطنانش درمیآید؟
گاهی همه فلسفهخوانی و فلسفهدانی با همه قدر و اعتبارش، به اندازهی یک استفادهی کشتیگیری از قدرت بدنیاش ارزش ندارد. اما نه قدرتی بر روی تشک المپیک. دعوت میکنم آقای بیژن عبدالکریمی را به دیدن عکسی از سفر رسول خادم به یکی از مناطق محروم که یخچالی را روی دوش گرفته و به خانهای میبرد… آنوقت شاید از هر دو سخنش برگشت. نه دیگر تعجب کرد از این که مردم قدر معلم فلسفهای را ندانند، و نه دیگر بوی کباب در پارک برایش تداعیگر عدالت اجتماعی شد.