پارادایم قدرت در جهان نه ایستا، بلکه در قالب هژمونهایی سیال و همواره در رقابت نرم و سخت در حال بازآرایی است. در این میدان، آنکه نتواند منطق منافع خود را با قواعد بازی جهانی همساز کند، بهجای بازیگر، خود به صحنهی بازی بدل خواهد شد.
جمهوریاسلامی از نخستین روزهای پس از انقلاب، سیاست خارجی خود را بر مجموعهای از انگارههای ایدئولوژیک استوار کرد؛ از دشمنی دائمی با آمریکا گرفته تا غربستیزی همراه با امید واهی به اتحاد با شرق، از رؤیای صدور انقلاب و محور مقاومت تا ترجیح امت بر ملت، و از بیاعتنایی به قواعد اقتصاد جهانی تا تصور وجود خطوط قرمز مقدسی که هیچ مذاکرهای نمیتواند از آنها عبور کند. این مجموعهانگارهها بیش از آنکه بر پایهی منافع ملی بنا شده باشند، بر شعارهایی غیرقابل گفتوگو استوار شدند.
پس از جنگ ایران و عراق، بهجای بازتعریف این سیاستها، خطوط قرمز پررنگتر شد و نظام سیاسی خود را بهطور مستقیم در برابر هژمونهای قدرت جهانی قرار داد. در جهانی که اتحادهای مقدس مدتهاست رنگ باختهاند و جغرافیای سیاست بر اساس توازن منافع ترسیم میشود، ایران همچنان بر کنشگری احساسی و ایدئولوژیک تکیه کرد. این شکاف سرانجام راه را برای استفادهی حریفان از «ظرفیت نابازیگری» جمهوریاسلامی هموار ساخت.
تصویب و اجرای اسنپبک، بیش از آنکه محصول یک دشمنی خاص باشد، یادآوری تلخی بود از این قاعدهی بنیادین: اگر فرصتها را در لحظهی مناسب به کار نگیری، همان فرصتها علیه تو بدل به تهدید میشوند. قدرتهای جهانی نه بر پایهی خیرخواهی یا شرارت، بلکه صرفاً بر مدار منافع خویش، ایران را پای میز شورای امنیت کشاندند و این پیام را روشن کردند که بازی جهانی با شعار اداره نمیشود.
اکنون پرسش اساسی این است:
آیا جمهوریاسلامی خواهد کوشید همچنان با همان الگوی سیاست خارجی ایدئولوژیک به مهار این بحران فراگیر بپردازد؟ یا اینکه به سوی پذیرش یک بازتعریف دردناک اما ضروری از منافع ملی گام برمیدارد؟
و اگر هیچیک، آیا چشمانداز آیندهی ایران بهسوی یک مواجههی مستقیم و برخورد آخرالزمانی رانده خواهد شد؟ آیندهای که نه محصول تقدیر تاریخی، بلکه نتیجهی انباشت خطاهای سیاستورزی در چهار دههی گذشته است.
محسن قریب