مسعود میری
ارباب تحقیق به درستی گفتهاند، این شب که در زمستان گیسو دراز کرده و لختی بیش از لیالیی این سال و فصل ، درنگ میکند ، چله است نه یلدا . با این وصف گاه در سخن بزرگان زینهاریست که اصحاب زندگی در کوی و برزن چون بدانند هم ، راهی دگر در ساز زندگی مینوازند و جهاتی افزوده در پندار دانشیان میجویند که چیزی مزاد و در تفاوت با زینهار سروران در خود نهان دارد. یلدا چه سریانی باشد ، چه به آیینهای دیگر ما را برساند ، چَلگِ(طرهی) موی سیاه ایرانیی کیدخت “چله “ی بس عتیق ما شدهاست. مهم است بدانیم چلهی کهن ما به نوعی گاهشماریی چهل به چهل شبِ دیرین میپیوندد ، اما مهم هم باید باشد که آیین میثره هم ممکن که مویش را شانه زده باشد ، مهم هم هست که بیداری، یزته و مراقبت ایام هم گلی به گیسویش زده باشد ، و این زیبای ماهزاد، حالا به هزار بهانه و حیله ، برای ماست.
ما در دوران تنگی و تلخی ، در عسرت و فقر ، در تنهایی و بیپناهی ، در بینوایی و بی درکجایی ، “ما” که ایرانی شدهایم ، ناگزیریم بی دلیل و با دلیل ، آتشی مهیا کنیم و “وقت”های رنج را از دفتر جانمان بشوییم تا وقتِ طرب مطربی کند و خنیای امید و فراغ خنیاگری.
این نوشتهی خُرد نمیخواهد از دانش و تاریخ چله گرفتن چیزی بگوید ، که اهل فضل همت خواهند کرد و مکرر خواهند فرمود. میخواستم سر بر شانههای شما بگذارم و شب چله از حجم بیثمر و پر شمارهی اندوه بمویم . اما فهم این نکته دشوار نیست که گاهِ گریه مجالش ناچیز است ، مقالش ناگفت است ، حوصلهاش تنگ است ، دهانش بدآهنگ است ، نغمه در حنجره ندارد ، تاب خنده نمیآورد ، گریه برای بودن و زیستن بیکفایت است . از اینرو وقتی به چله میرسم فکر میکنم به یک منطقهی باز ، به یک مجالِ به تعویق افکندنِ اندوه ، به یک “حالا نه”،به یک “بعدأ” ، به یک اپوخه برای تعلیق محتوای مایوس کنندهی روان محتاجم. پس رخ در رخ جمع مینشینم ، بیغم دیروز و ماتم فردا.
ممکن است بگویید که چه؟ چگونه میتوان در این شرایط فلاکتبار که در مغاکِ فروپاشیی معیشت و حضیض غیاب آدمی در برکت زیست فرو غلطیدهایم ، رنجوری را شبی ، آری تنها شبی به تعویق افکنیم؟
در سنین طفولیت ، در آن شهر ناآبادانِ بیآب و نان زادگاهم ، دو پهلوان از جنس مردمان کوچه و خیابان ، بساطی پهن کردهبودند و فن میفروختند با کشتی گرفتن . برای پدرم نقل کردم که این دو پهلوان چندی به چندی هوی و های و درآویختن و خاک خیزاندن ، پس میآمدند ، مینشستند و سپس دوباره همان که پیشتر کردهبودند را مکرر میکردند. از پدر پرسیدم ما میدانستیم چه میشود ، چرا وقت ما را به تاراج میبرند؟ گفت : پسر جان ! هیچ پهلوانی ، حتی اگر در طلب مزد بجنگد ، برای شکست نمیجنگد. تاخیر در بازی برای پیروزیست. آنها زمان میخرند تا به شکست فرصت رخ نمایاندن ندهند.
این سخن ، بزرگ است ، پندش عظیم است ، نوالهاش حوالت به حیلهای برای گریز از نامرادیست. نامردمی در رسم پهلوان نیست و غبار نامرادی بر آینه نباید بنشیند. ملتهای کهنسال برای قهرمانی نمیجنگند ، آنان برای خود روانی از پهلوانان اندوخته و توختهاند. پهلوان که یک ملت است و ملتی که روی و روح پهلوان دارد ، یکبار اگر از پای افتد ، پایمردی میکند و بار دیگر ، حتی در اوج رنجوری ، کار را دوباره به آغاز میکشاند. پهلوان که ملت باشد ، گاه در میانهی منازعه برای آزادی ، باید همه چیز را به درنگی ترک کند ، تمام خشم و ترس و به هزیمت رفتن را ، کناری بگذارد ، به خویش پناه ببرد ، به خویشان آغوش بدهد و خودش یک آغوش باز بشود برای تمام شادیهای به تعویق افتاده . تصوفِ زندگیی جمعی چنین میکند: گاه به زاویه و خوانگهِ خانه ، شور شبانه جهان را نو میکند. بیداری به زندگیست و زندگی به شادی و خرمی نیرو میگیرد ، و پهلوانی ، که ملت باشد ، نیازمند است ورای رنجها و ویرانهای وجودش ، در جمعیتِ مردمانش قدری به تأمل بنشیند ، با شرارِ شوق و شادی جان تازهای بگیرد و دوباره به میدان برگردد.
چله ، هر چه که بخوانندش ، همین مجال همیابیست تا در گِردِ آتشی که برافروختهایم و به رقص اندر آمدهایم ، جامهی بدنهای خسته و غم گرفتهی هم را از خاک خستگی بتکانیم و جام تهیی همدیگر را از شراب سرخوشی پر کنیم.
بگذار این نکتهی کوچک را هم بگویم و بگذرم. ما به “ما”شدن محتاجیم ، درست ، ما به همدیگر را “یافتن” و فکرت هم را “دریافتن” نیاز داریم ، این نیز بسی درستتر ، اما این “مایِ ایرانی” بیش از همه و پیش از هر چیز باید ، شاکلهی ایدهی “مای ایران” را با توشهی شادیی آگاهانه و خوشباشیی فرهمندانه قوت بخشد. “ایران ما” به مثابتِ یک موجودیت و ثروت فرهنگی که امکان سیاستسازیی خردمندانه را تواند مهیا سازد ، به ما میفهماند که آزادی لمحهای از شادی ، خرسندی و شادکامیست ، و اگر ملت ما ، این “پهلوان جمعی” ، پیش از رهاییاز بندها و بندگیها ، خود ، مجلس خوشباشیی دانایانِ به رنج خود باشد ، قوام و دوام ستم ، هر آینه فرو میپاشد .اندوه ، مایهی عسرت است و عسرت اگر چاره نشود بند از بند پیوندِ بود و باش را میگسلاند.
چله ، یا هر وقتِ خوش دیگری که فراچنگ آید ، واپس راندنِ اژدهای ناتوانیهای ماست ، و کیست که نداند پهلوان ما پیش از رزم بزرگ خود ، به بزم بزرگان مینشیند به شادخواری و خوش نوشی ، و پهلوان ایرانی هماره یکی از خویشکاریهایش چنین است. آنگاه اوشهین گاهِ پیاله را به خورشید سپردن که فرا رسد ، مویِ سپید نور به انسان نیرو خواهد بخشید.
اگر از استعاره تهی باید سخن آوردن ، این است که در چله، شبچره را با تمام تهیدستیها ، اگر به دانهی بادامی و پیالهی آبی هم باشد ، با خنده و آواز بیاغازید. سپیده در نظر خردمند ، بزم صبوحی را دوچندان میکند.
—————–
یادآوری: چَلگ ، با سکون لام و گاف ، در زبان مردم سیستان دستهای گندم است ، من طرهی مو را به آن مانندش کردم.
@iranfardamag