ریما شیرمحمدی، فعال حقوقبشر، روایتی از سرکوب خونین معترضان در خاکسفید تهران منتشر کرده است:
«پنجشنبه و جمعه در تجمع محله خاکسفید تهران حضور داشتم.
خاکسفید از سمت جنوب به خیابان جشنواره، از سمت غرب به خیابان ۱۳۷ و از سمت شرق به خیابان ۳۵ متری احسان منتهی میشود. نام این محله به «گلشن» تغییر داده شده و بخشی از بزرگراه همت نیز در محدوده آن قرار دارد.
روز پنجشنبه، ورودی بزرگراه همت به سمت خاکسفید توسط تعدادی از جوانان محله با سطلهای زباله مسدود شده بود. آنها از مردم میخواستند با بوق زدن، اعتراض خود را نشان دهند. پس از چند دقیقه، مسیر را باز کردند تا خودروها عبور کنند. در این فاصله، درگیری کوتاهی میان مردم محله و مأموران شکل گرفت که با عقبنشینی و فرار مأموران پایان یافت.
یکی از جوانان که روی دست و گردنش خالکوبی داشت (مجید)، با صدای بلند فریاد میزد: «اومدم حقمو بگیرم. ما خاکسفیدیها انگار اصلاً روی این نقشه نیستیم. چرا ما نباید مثل انسان زندگی کنیم؟ چرا ما خاکسفیدیها باید نسل به نسل در فقر زندگی کنیم؟ مردم، خواهش میکنم سکوت نکنید و حقتون رو از حکومت طلب کنید. پدر من مواد میفروخت و در نهایت بازداشت و اعدام شد. من دوازده سالم بود و بعد از اعدام پدرم نتونستم درس بخونم و از همون سن رفتم سر کار. خیلی از بچههای خاکسفید همینطورن، مردم. همه بچهمحلیهایی که الان کنار من ایستادن، حداقل یک نفر تو خانوادهشون اعدام شده و مثل من از بچگی کار کردن. ما بهخاطر اینکه شغلی نداریم میریم سمت خلاف. به خدا ذات ما خلاف نیست.»
چشمهای مجید هنگام گفتن این جملات پر از اشک بود. همان چهره را در ذهنم قاب گرفتم.
روز جمعه، حوالی ساعت هفتونیم عصر، اعتراضات دوباره آغاز شد. نزدیک به ۱۵۰۰ نفر در همان نقطه روز قبل در خیابان بودند. فضا شبیه میدان جنگ بود. معترضان آتش روشن کرده بودند و بلوکهای سیمانی کنار جاده را برای دفاع از خود وسط خیابان گذاشته بودند تا سدی در برابر نیروهای سرکوبگر ایجاد کنند.
مردم شعار میدادند:
«فقر و فساد و گرونی، میریم تا سرنگونی»
«میجنگیم، میمیریم، ایران رو پس میگیریم»
هنوز دقایقی از شروع اعتراضات نگذشته بود که مأموران نیروی انتظامی صحنه را ترک کردند. پس از آن، نیروهای بسیج، سپاه و لباسشخصی وارد میدان شدند و شروع به تیراندازی به سمت مردم معترض کردند. با دیدن گلولههای جنگی، تعداد زیادی از مردم شروع به فرار کردند، اما شلیکها همچنان ادامه داشت و گلولههای جنگی به معترضان اصابت میکرد.
در میان افرادی که به زمین افتاده بودند، همان پسری را دیدم که روز پنجشنبه فریاد میزد «اومدم حقمو بگیرم». گلوله به سرش اصابت کرده بود و در حال جان دادن بود.
حدود ۴۰ نفر نیز روی زمین افتاده بودند؛
کشته یا زخمی شده بودند.»