🔶صحرا میر
@iranfardamag
چهل روز چون چهل سال و چهل قرن بر خانوادههای داغدار گذشت. آیا میتوان این چهل روز را تنها با معیار تقویم سنجید، وقتی که هر روزش به اندازه سالی بر وجدان یک ملت سنگینی میکند؟ چگونه میتوان گفت «چهل روز»، وقتی زمان در سوگ، کش میآید و هر ثانیهاش به اندازه یک دهه، در حافظه تاریخی رسوب میکند؟ شاید درستتر آن باشد که بگوییم: این چهل روز، چهل سال بود. چهل سال فشردهشده در یک برهه کوتاه، چهل سال تجربهی رنج، بیداری، انکار، امید و پرسش.
در سنتهای کهن، عدد چهل همواره نشانه گذار بوده است: چهل روز برای سوگواری، چهل روز برای تطهیر، چهل روز برای عبور از آستانهای به آستانه دیگر. اما آنچه این چهل روز را متمایز میکند، نه صرفاً سوگ، بلکه آگاهی است. آگاهیای که از فقدان زاده شد و هم از اندیشیدن و هم از زیبایی و شکوه جانهای رفته.
این چهل روز، چهل سال بود زیرا در آن، بار دیگر پرسش بنیادین مطرح شد: چه کسی حق دارد به نام حقیقت، بر زندگی انسانها حکم براند؟
بسیاری از اندیشمندان و از جمله هانا آرنت، در تحلیل خود از توتالیتاریسم، نشان میدهند که استبداد، پیش از آنکه با خشونت آغاز شود، با ادعای حقیقت آغاز میشود. استبداد، خود را نه بهعنوان یک امکان در میان امکانات، بلکه بهعنوان تنها امکان معرفی میکند. این همان لحظهای است که سیاست میمیرد، زیرا سیاست، در ذات خود، عرصهی تکثر است، نه وحدت تحمیلی.
آنجا که یک تفکر خود را مطلق و بر حق بداند؛ انسان و وحودش نسبی میشود، مطیع باید گردد و جسم و جانش تنها تبدیل به یک عدد میشود. آنجا که یک اقلیت، خود را حقیقت مطلق مینامند، اندیشه انسان خطا محسوب میشود، پرسش او عامل خطر تلقی میگردد، او حکم یک سایه را دارد، سایهای که هر گاه قدرت تشخیص دهد، میتواند به روشنایی گام بگذارد و اگرچه آن روشنایی، تنها بخش شبیه سازی شده حقیقت باشد و این، دقیقاً نقطه آغاز خشونت است.
«انسان محکوم به آزادی است»؛ این جمله سارتر نه یک شعار، بلکه یک هشدار است. هشدار به این که آزادی، نه یک هدیه و نه یک امتیاز بلکه آزادی وضعیت هستیشناختی انسان است، ما با دامنه انتخابهایی که داریم مرز بین انسان بودن و غیر آن را درک مینماییم وگرنه چه تمایزی هست بین ما و یک سنگ، یک گل و یا یک پرنده در قفس. هر تلاشی برای سلب آن، تلاشی است برای انکار خودِ انسان.
در این چهل سال فشردهشده در چهل روز، آنچه بیش از همه آشکار شد، نه فقط خشونت، بلکه انکار حق زندگی بود و نیز طرح این حقیقت ساده که هیچ قدرتی، هیچ ایدئولوژیای، هیچ سلطنتی و هیچ نظامی، نمیتواند خود را جایگزین اراده انسان کند.
مطلق گرایی، صرفاً یک ساختار سیاسی نیست؛ یک رابطه است. رابطهای که در آن، یک سو خود را بالغ و سوی دیگر را صغیر میپندارد. این همان منطق قیممآبی است: این فرض که برخی، بهتر از دیگران میدانند؛ این فرض که برخی، حق دارند به جای دیگران تصمیم بگیرند و تاریخ، بارها نشان داده است که این فرض پوشالین منشآ بسیاری از خشونتهای جهان بوده و خواهد بود.
کارل پوپر، در دفاع از جامعه باز، تأکید کرده بود که بزرگترین خطر برای آزادی، نه صرفاً دیکتاتورها، بلکه کسانی هستند که باور دارند حقیقت نهایی را یافتهاند. زیرا وقتی کسی خود را مالک حقیقت بداند، دیگر نیازی به شنیدن نمیبیند و وقتی شنیدن پایان یابد، خشونت آغاز میشود و در این میان، تمایزی میان قدرتهای مبتنی بر ایدئولوژی، سلطنتطلبی و یا هر گونه هژمونی محدود به فرد و یا گروه اقلیت نیست که همه در جوهر خود، از یک منطق تغذیه میکنند، “منطقِ منِ بزرگتر، برتر و نجاتبخش”.منی که نه به واسطه شایستگی، نه به واسطه نگارش کتابهای متعدد، نه به واسطه دستگیری از مردم در بحرانهای مختلف، نه به واسطه ایجاد بنیادهای یاریگری به محرومترین مناطق کشور، نه به واسطه احساس مسؤولیت درمقابل محاصرههای اقتصادی که بر گرده ضعیف ترین اقشار مردم بوده و هست و نه به واسطه ایستادن در مقابل دولت بیگانه در جنگ ۸ ساله و جنگ دوازده روزه و نه …؛ بلکه به واسطه وابستگی نسبی و داشتن قدرت رسانه، پول و عوامل؛ خود را محق میدادند که میداندار باشند و با جانهای عزیز، قمار کنند. این نحوه نگرش حتی در نمادینترین شکل خود، حامل این پیشفرض است که قدرت: نه از مردم، بلکه از جای دیگری سرچشمه میگیرد، اینکه برخی، بهطور ذاتی، شایسته فرمانروایی هستند و برخی، بهطور ذاتی، محکوم به فرمانبری.
اما دموکراسی، دقیقاً نفی همین تمایز است.
دموکراسی، نه صرفاً یک نظام حکومتی، بلکه یک تصور از انسان است. تصوری که در آن، هیچکس، ذاتاً برتر نیست؛ هیچکس، ذاتاً شایستهتر برای فرمانروایی نیست؛ و هیچکس، حق ندارد خود را قیم دیگری بداند.
آیزایا برلین، در تمایز میان آزادی مثبت و آزادی منفی، هشدار داده بود که آزادی مثبت، اگر بهدرستی فهم نشود، میتواند به توجیه استبداد تبدیل شود. زیرا به نام «رهایی» میتوان انسانها را مجبور کرد؛ به نام «نجات»، میتوان آنان را به بند کشید و این همان تناقض تلخ تاریخ است: بسیاری از استبدادها، نه در نام سلطه، بلکه در نام رهایی شکل گرفتهاند.
و اینجاست که مسئولیت ما آغاز میشود. مسئولیت در اختیارِ داشتن سرنوشت خود و عدم تفویض به بیگانه و دیگری که تجارب زیسته ما را درک نکرده و نخواهد کرد، بارور کردن ذهن و دوری گزینی از حیات رعیت گونه. به قول نوال السعداوی استبداد، نه فقط در ساختارهای سیاسی، بلکه در ذهنها نیز زندگی میکند. استبداد، یک عادت است: عادت به اطاعت، عادت به سکوت، عادت به پذیرش و شکستن این عادت، دردناک است.
واتسلاف هاول: “امید، نه پیشبینی آینده، بلکه یقین به معنای آن چیزی است که انجام میدهیم” . در این چهل سال فشرده شده در چهل روز، آنچه بیش از همه اهمیت داشت یقین بود، یقین به ارزش زندگی، ارزش جانها، ارزش فکر و ارزش چرایی و ارزش معنا و ارزش خاک و مادر.
این معنا، نه در انتقام، بلکه در امتناع از تکرار نهفته است.
امتناع از پذیرش هر شکلی از هژمونی با هر نامی.
امتناع از پذیرش هر شکلی از مطلقگرایی.
امتناع از پذیرش هر شکلی از قیممآبی.
و امتناع از بازگشت به هر گذشتهای که در آن انسان نه شهروند، بلکه رعیت است.
زیرا ملت، نه با خون، بلکه با آگاهی تعریف میشود.
و آگاهی، نه با اطاعت، بلکه با پرسش آغاز میشود.
این چهل روز، چهل سال بود.
چهل سال یادگیری.
چهل سال فقدان.
چهل سال دیدن آنچه پیشتر نمیدیدیم.
و یادمان باشد سوگ، اگر تنها به سوگ محدود بماند، به فراموشی میانجامد. اما اگر به آگاهی بدل شود، به تاریخ تبدیل میشود. رنج، آموزگار بزرگی است، اما تنها برای آنان که میخواهند بیاموزند، نه برای آنان که میخواهند از اندیشیدن بگریزند.
سخن آخر این که در موارد بسیاری وسوسهای وجود دارد: وسوسه سپردن مسئولیت به دیگری. وسوسه آنکه کسی بیاید و «تسهیل» کند، «نجات» دهد، «سامان» ببخشد. وسوسه آنکه رنج، بهانهای شود برای واگذاری آزادی. این وسوسه، انسانی است، زیرا رنج، انسان را خسته میکند و انسانِ خسته، بیش از هر چیز، به آرامش میاندیشد، حتی اگر این آرامش، بهای سنگینی داشته باشد.
اما تاریخ، بیرحمانه صادق است: هیچ ملتی، با واگذاری مسئولیت خود، آزاد نشده است.
آنجا که انسان، از بار انتخاب میگریزد، ناگزیر، بار اطاعت را بر دوش خواهد کشید و اطاعت، حتی اگر در پوشش نجات عرضه شود، همچنان اطاعت است.
نه آن که قدرت فهم تجارب زیسته ما را دارد و نه بیگانه؛ هیچیک رستگاری ما را طلب نمی نمایند و ما از خاکستر خود، زاده خواهیم شد.