امان ای جوخه، ماشه را نچکان، هنوز اندکی شب است … – بهرام اردبیلی
سخن کوتاهی با مخاطبان پیرامون تهیهی ترجمه حاضر:
متن پیش رو نمایانگر گوشه کوچکی از تلاشهای جمعی نسبت به لغو مجازات اعدام است. نگارنده مقاله، «لورا هیویی» جرمشناس و استاد گروه جامعهشناسی در دانشگاه «وسترن اُنتاریو» است. قصد و تلاش بر طرح، شناخت و پاسخ به حکم مذکور بوده و امید آنکه تاثیری در اندازه توان خود داشته باشم
بهیاد روزهای پرتلاطم تابستان و پاییز 1401 که تاکنون و برای همیشه در یادها خواهد ماند
در 11 ژانویه 2001، ایالت اوکلاهاما، «واندا جین آلن» را اعدام کرد. خبر او بهعنوان یک قاتل – که معشوق سابق خود را بهدلیل افسردگی، ناامیدی و حسادت بهقتل رسانده بود – از اهمیت خاصی برخوردار نبود، اما بهعنوان شهروند «متعارف» ایالت پیش از ارتکاب جرمش احتمالا قدری توجه عمومی را بهخود جلب کرده بود – او یک زن لزبینِ سیاهپوست بود که سرمایهای نداشت و فقیر بود، همچنین بنا بر گزارش مرکز پلیس، ضریب هوشیای درحدود 80 داشت (Kirby, 2001). اعدام وی مطمئنا توجه کمی را برانگیخت؛ هیچ اعتراض گسترده عمومی در مخالفت با مرگ او شکل نگرفت و خبری از هیچیک از جنجالهای رسانهای که در رابطه با اعدام «کارلا فی تاکر» که حدود 2 سال پیش شکل گرفته بودند، نبود.
در تلاش برای فهم مرگ آلن و واکنش عمومی نسبت به این امر، یا بهعبارت بهتر «عدم واکنش» جمعی بر سر این اعدام، نقش نژاد، جنسیت، موقعیت اقتصادی-اجتماعی و سکسوالیته را در چگونگی فهم و پذیرش ما – عامه مردم – در مواجهه با این اعدام را به مورد سوال قرار دادم. بدون شک ما قادریم چنین ارتباطاتی را که درخور بررسیاند، ردیابی کنیم؛ با اینحال آنچه که بطور قابل ملاحظهای بیش از هرچیز مرا از اندیشیدن درباره این حکم متاثر کرده است، کمتر شامل بیتفاوتی عموم نسبت به فهم مرگ آلن و دیگرانیست که بهطور مشابه از طریق اعمال خشونت رسمی [مرگشان] اجرا گردیده و ناظر به عدم شکلگیری گفتگو پیرامون احکام اینچنینی درمیان حلقههای فمینیستیست. بهعنوان مثال، در مرورمتون مربوط به مجازات اعدام در ایالات متحده، آثار جدید بسیار کمی میتوانم در ارتباط با این مسئله از پژوهشگران فمینیست پیدا کنم. از بین آن اندک آثاری که پیدا کردم، محتوای آنها بهصورت منحصربهفردی بر روی پرسشپژوهشی با چهارچوبی دقیق و معین تمرکز یافته بود: برساختهای جنسیتی تا چه میزان در دریافت و یا اجرای حکم اعدام نقش دارند؟ (Rapaport, 1991; Laster, 1994; Carroll, 1997; Cruikshank, 1999; Heberle, 1999; O’Neill, 1999; Farr, 2000).
بهطور خلاصه، اخیرا بهنظر نمیرسد که ما فمینیستهای آمریکایی تمایلی به صحبت درباره مجازات اعدام یا لغو آن داشته باشیم. بنابراین قصد من اینجا پاسخ دادن به چیزیست که در ادبیات فمینیستی راجع به مجازات بهواسطه مرگ حاضر و درعینحال غایب است تا بحث بسیار ضروری این مسئله را دربین پژوهشگران، محققان و فعالان فمینیست باز نمایم. برای انجام این کار پرسشی را پیشروی شما بهعنوان خواننده قرار میدهم: آیا لغو مجازات اعدام مسئلهای فمینیستیست؟ همانگونه که در کلیت بحث به آن میپردازم، مادامی که مجازات بهواسطه مرگ بهوضوح به ارزشها و اهدافی که ما آنها را در نزد خویش گرامی میداریم خدشه وارد میکند، این پرسشیست که تنها میتوان به آن جواب مثبت داد.
چرا درباره مجازات اعدام بحث نمیکنیم؟
توضیحی محتمل درباب سکوت ما نسبت به مسئله مجازات اعدام را میتوان در بحث سیاستهای جنسیتزده کریوکشانک (1999) یافت که حول اعدام «کارلا فیتاکر» شکل گرفت. کریوکشانک، دلیل ذیل را بهمنظور خودداری خویش از موضعگیری عمومی درمورد لغو [مجازات اعدام] اینطور بیان میکند: «همانقدری که مایلم بتوانم خواننده را متقاعد کنم که مجازات اعدام نادرست است، هرگونه استدلال اخلاقی یا انسانی که ممکن است در رابطه با ارزش زندگی مطرح کنم، در بستر فعلی که اکثریت قاطعی را به خونخواهی فرامیخواند، بیهوده است». برای کریوکشانک، مجازات اعدام بهمثابه عرصه نبردی کار میکند که در آن رقابتهای راهبردی شکل میگیرد. بنابراین درخواستهای حمایت از لغو [مجازات اعدام]، که خود وی نیز جزو آنهاست، هیچ هدف بزرگتری را دنبال نمیکند یا هیچ تاثیر دیگری جز رتوریک الحاقی بیشتر در این نبرد نخواهد داشت. این موضعی قابل فهم، اگرچه مایه تاسف و درنهایت غیرقابل تحمل است. تمامی مسائل اجتماعی، نزاعهایی بهواسطه ماهیت مسلم خود هستند. در این مورد، مجازات اعدام با کشمکشهای زنان بر سر حقوق باروری فرقی نمیکند. گویا هردو در راستای منافع عمومیاند، اما هریک درگیر کشمکشهایی بهمنظور تحت اختیار درآوردن بدنهای فردی (شخصی) میباشند. با اینحال، گمان میبرم که تعداد کمی از فمینیستهای آمریکایی این بحث را پیش بکشند که ما نباید درمورد حقوق باروری موضعگیری کنیم، برای اینکه ممکن است تاثیرگذار واقع نشویم. بهطور مشابه، این واقعیت که لغو [مجازات اعدام] یک موضع اقلیتی در ایالات متحده محسوب میشود، نباید تاثیری بر پذیرفتن آن بهمثابه مسئلهای فمینیستی داشته باشد – بهخاطر دارم که چندی پیش، رعایت اصول فمینیستی، فرد را در رستهی اقلیتها قرار میداد.
سقط جنین و مجازات اعدام – آیا در معرض خطر سقوط بر سراشیبیای لغزان قرار گرفتهام؟
تا اینجا من چیزی را عنوان کردهام که ممکن است مقایسهای جنجالبرانگیز بهنظر برسد: مبارزه علیه مجازات اعدام همانند مبارزه برای حقوق باروری. این خود فینفسه بخاطر بحث ‘pro-life’ مناقشهبرانگیز است که این دو پدیده را از لحاظ اخلاقی معادل هم قرار میدهد. همین نکته بهصورت مشابهی توسط کامیل پاگیلا مطرح میشود که استدلال میکند: «همان کسانی که با مجازات اعدام مخالفت داشتند، اتفاقا برای سقط جنین برحسب نیاز مبارزه کردند و تمایز ویژهای را نسبت به اعدام نشان میدادند». با توجه به کشمکشهای مستمر بهمنظور ضمانت از حقوق باروریمان، گزاره معادل اخلاقی، دلیل بسیار منطقیای برای اینکه چرا بعضی فمینیستها ممکن است از بحثهای عمومی درباره مجازات اعدام بهمثابه دغدغهای فمینیستی خودداری کنند، ارائه میدهد. با اینحال، علیرغم آنچه که «پالیا» و گروه ‘pro-life’ پیشنهاد میدهند، دو مسئله – مجازات اعدام و حقوق باروری – تنها با در نظر گرفتن حق حریم خصوصی و استقلال شخصی زن با یکدیگر قابل مقایسهاند. آنها بهدلیل ماهیت کنشهای وابسته، قابل قیاس نیستند؛ حقوقی ازقبیل حق استقلال و حق بر بدن (آنچه که دادگاههای غربی «حق تعیین سرنوشت» «حریم شخصی» نامیدهاند) به شهروندان تضمین داده میشود. تا هنگام نوشتن این متن، هیچ ایالت غربیای چیزی کمتر از فردی تماما متولد شده را بهعنوان شهروند اهل یک ایالت به رسمیت نشناخته است – پس صحبت بر سر شهروند بودن یک جنین و مخالفت ایالتها با حق سقط جنین، در اینجا دارای تناقض است-.
در نسبت با این مقایسه، قصد دارم تا به نکتهای فراتر اشاره کنم. برخی مواقع بسیار مشکل میشود زنانی را که محکوم به ارتکاب جنایات منحصرا فجیعی شدهاند بهچشم موجوداتی غیر از هیولا بنگریم. با اینحال، هنگامی که فمینیستها راجع به حقوق بحث میکنند، بین زنان «مستحق» و «غیرمستحق» تفاوتی قائل نمیشوند. ما تنها درباره محدود کردن حقوق آن دسته از زنانی که از لحاظ رنگ پوست و موقعیت اقتصادی-اجتماعی شرایط ویژهای دارند بحث نمیکنیم و یا همینطور کسانی که بهخاطر سرگذشت زندگی خود نسبت به آنها احساس همدردی میکنیم. افزون بر این، اگر تحت اختیار درآوردن بدن زنان را بهعنوان مسئلهای زنانه تلقی کنیم و حاضر نباشیم تا تعیین سرنوشت زنان را در اینباره محدود کنیم، آنگاه ما را به مسیری بسیار مسئلهساز (و ناسازگار) سوق داده میشویم تا مجازات اعدام را بهعنوان چیزی قابلقبول برای «برخی از خودمان» مجاز بدانیم! – آن هم به دلیل این رویکرد نادرست بهخاطر تفکیک بین کسانی از خودمان که «مستحق» تلقی میشوند و دیگرانی که اینچنین نیستند!- بهمنظور پیشگیری از سردرگمی، مایلم روشن و صریح باشم: حمایت از حق حریم شخصی و استقلال، نافی صلاحیت استثنایی ایالت جهت حفاظت از آن بدن بهواسطه حبس یا بازداشت قانونی نیست. همینطور امکان بعضی تخلفات جزئی حریم شخصی یا آزادی، مشروط بر قانون یا دستور قضایی (منظور نمونهگیری خون است) را نیز نفی نمیکند. با اینحال، موظف است ایالت را از تصمیمگیری نهایی درمورد بدن یک شهروند – پایان دادن به زندگیاش – باز دارد.1
از آنجا که تعداد کمی از زنان مشمول مجازات بهواسطه مرگ میشوند، چرا راجع به آن نگران هستیم؟
حدس میزنم بشود بحث کرد که مجازات بهواسطه مرگ، مجازاتیست که بصورت نامتوازنی شامل مردان میگردد و از بعضی جهات بهعنوان جنایت علیه زنان، دغدغه خاصی برای فمینیستهای -آمریکایی- بهشمار نمیآید.2 با اینحال، این بحث بر منطق غلطی استوار است. در آن بهصورت ضمنی، برداشتی فمینیستی وجود دارد که بهطرز غیرقابل توجیهی محدود است. این نشان میدهد که در نزد این رسته از فمینیستها، تنها نابرابریای که شامل زنان میگردد، اهمیت دارد و کارکرد جنسیتگرایی، نژادپرستی و همجنسگراهراسی همانطور که بصورت جداگانه و ترکیبی متوجه مردان است، دغدغه آنها محسوب نمیشود. اگر اینچنین بود، درگیر درک نسبتا محدودی از فمینیسم میشدیم، درکی که بهسختی ما را به تحقق مقصودمان از برابری حقیقی نزدیکتر میکرد. افزون بر این، زنانی نیز در صفهای مرگ آمریکا انتظار میکشند. تا هنگام نوشتن این متن، تعداد 50 نفر از زنان در انتظار اعداماند. از سال 1976، هنگامی که دادگاه عالی مجازات بهواسطه مرگ را در پرونده Gregg v. Georgia (US SC 1976) اعاده کرد، 10 زن در ایالات متحده اعدام شدند (Streib, 2003).3 با توجه به اینکه در 26 سال بعد از Gregg، 834 مرد نیز اعدام شدند، این تعداد ممکن است اندک بهنظر بیاید (Death Penalty Information Center, 2003).4 دو برخورد نسبت به این نگاه وجود دارد. اولی، همانطور که کارول، قاطعانه تصریح میکند:
«مجازات بهواسطه مرگ، منظومهای از قدرتی بهشدت اقتدارگراست. این اثر برای دیگریهای سیاسی نظیر زنان و اقلیتها، موجی را با خود بههمراه دارد که تجربه کلیشان را وسعت میبخشد. آنها از مرزی گذر میکنند که هیچ قدرتی بهمنظور ترسیمش ندارند یا حتی اینکه بدانند چه موقع مرئی خواهد شد. به معنای اینکه فمینیستهای آمریکایی و کسانی که مدعیاند نگران حاشیهسازی (دیگریسازی) هستند، قادر نیستند که از عهده مطالعه درباره زنانِ در صف مرگ بربیایند. با وجود تعداد اندکشان، زنانِ در صف مرگ، زندانیان قدرتمند ایالتاند و انتظارات اجتماعی از زنانگی و وجود مسلمشان، وضعیت ما را تماما شرح میدهد (Carroll, 1997: 1452–3).
دومی معتقد است هر نشانهای که علیرغم تعداد پایین زنان در معرض اعدام و در صف مرگ وجود دارد، نشان میدهد که اعدام زنان مشابه مردان تبدیل به روند متاثرکنندهای خواهد شد. یادآور شوم که در دورهای 21 ساله – حد فاصل 1976 و 1997 – فقط یک زن، Velma Barfield، اعدام گردید (Streib, 2003). هیچ زنی در فاصله 1984 و 1998 اعدام نشد. سپس در دورهای 5 ساله از 1998 تا دسامبر 2002، 9 زن اعدام شدند (Streib, 2003).
آیا مجازات مرگِ فمینیستیای میتواند وجود داشته باشد؟!
در مطالعهای که بر روی «فرضیه بخشش» – که برحسب جنسیت، زنان از مزایای تبعیض جنسیتی با محکومیت به مرگ کمتری نسبت به اغلب مردان، بهعلت ارتکاب جنایات خشن بهرهمند میگردند – صورت گرفته، نشان میدهد که اگر این فرضیه صحیح باشد، مزایای آن دسته از زنانی که از مجازات بهواسطه مرگ فرار میکنند با هزینههای ایدئولوژیکی برای زنان بهمعنای کلی آن تحمیل میشود بسیار فراتر است. همانطور که توضیح میدهد: «ارفاق مرسومی که زنان درمورد محکومیت به مرگ دریافت میکنند، از نگاهی که بهصورت گستردهای در جامعه ما پذیرفته شده حمایت میکند، اینکه زنان از بدست آوردن معیارهای مسئولیتپذیری شخصی مشابه مردان ناتواناند یا درواقع آنها را قبول ندارند. با اینکه ممکن است زمینههایی وجود داشته باشد که در آنها ژرفترین صورتهای برابری میل بهرسمیت شناختن تفاوتها داشته باشند، شهروندیِ دموکراتیک برابر نمیتواند از هیچ فرضیه دیگری جز مسئولیتپذیری شخصی برابر، برای تصمیمگیریها و اقدامات، ناشی شود. بخششی که زنان از آن ظاهرا بهره میبرند، بسیار هزینهبردار است. از منظر ایدئولوژیک، قرار بر این است که با بهرسمیت شناختن تلویحی فرومایگی اخلاقی زنان و عدم وجود ظرفیتمان بهمنظور شهروندیِ کامل بازپرداخته شود. به همین خاطر، فمینیستها موظفاند بهعنوان مسئلهای ضرورتا منطقی و هم سیاسی، یکنواختی بیطرفانه جنسیتی یا مخالفت با بردگی را قبول کنند».
من با نتیجهگیری فوق مبنی بر اینکه لغو [مجازات اعدام] بهنظر ضرورتی منطقی و سیاسی برای فمینیستهاست موافقم. با اینحال، این حقیقت که وی امکان یکنواختی بیطرفانه جنسیتی را بهعنوان جایگزینی مناسب برای لغو [مجازات اعدام] طرح میکند مسئلهساز میدانم.5 مشکل این موضعگیری فمینیستی لیبرال سنتی این است که برابری حقیقی در هردو اصطلاح صوری (رسمی) و ماهوی (ذاتی)، بهجای واقعیتی حاضر، هدفی مورد انتظار باقی میماند (Laster, 1994). همانطور که او تصریح میکند، قانون نهادی دارای کاستیست که تا حدودی از قابلیت ضمانت معیار برابری حقیقی فاصله دارد. درواقع، یادآور میشوم که بخش اعظم مقاله وی به نشان دادن اینکه چگونه تبعیض جنسیتی درون قوانین قرار داده شده که منجر به دریافت احکام مرگ برای زنان با جرائم قتل (ازجمله در مواردی که اظهارات موثق درباره خشونت خانگی مطرح گردیده) و مردان بهخاطر قتلهای نامتعارف میگردد، اختصاص داده شده – یعنی بهوجود آوردن استاندارد دوگانه قانونی دیگر.6 امید بستنهایمان به فرجام خوش احتمالی، شروع جدید بهمنظور پرداختن به شرایط بسیار واقعی زنان و مردان در صف مرگ امروز، چندان موثر نیست. بدین ترتیب، برای فمینیستهای متعهد به مبارزهای برابریخواهانه، لغو مجازات اعدام، “تنها راه قابل استمراری”ست که باقی میماند.
چند ایده نهایی
بهعنوان نتیجهگیری، بر این عقیدهام که بینش فمینیستی قادر است نقد قانعکنندهای از عمل قتل قانونی (اعدام) ارائه دهد. فمینیستها بهشکل تاریخی نسبت به کارکرد تبعیض در ارتباط با جنسیت و اخیرا بهعلت تقاطع آن با مسائلی از قبیل «نژاد»/قومیت، طبقه، سکسوالیته و دیگر موقعیتهای حاشیهسازی (دیگریسازی) شده دغدغهمند بودهاند. افزون بر این، فمینیستها مدتهاست که دربارهی دامنه گستردهای از مسائل بیرون از آنچه که میتوان بهسختی بهعنوان دغدغههای زنان درنظر گرفت، از جمله درباره مسائل مرتبط با اقتصاد، توسعه و کارکرد نهادهایی نظیر سیستم عدالت کیفری بحث کردهاند. ما بهمنظور دستیابی با هدف بهوجود آوردن جامعهای بر پایهی برابری و علیه سیاستهای جاری و نهادهایی که نابرابری و تاثیرات ویرانگر آن را تشدید میکنند، انتقاد کرده و مبارزه میکنیم و جایگزینهایی را پیشنهاد کردهایم. بنابراین ما بهعنوان فمینیست، درمورد برابری در اجرای عدالت دغدغهمند هستیم و موظفیم هنگامی که مسائل مطرح شده در رابطه با مرگ خواهران و برادرانمان است، نه فقط در غرب، بلکه در سرتاسر جهان بیشتر نگران باشیم. این نگرانی باید همچنان بیشتر افزایش پیدا کند – درواقع، تبدیل به خشمی شود که ما را برانگیزاند – در جایی که ما مجموعهای از شواهد بیشمار مبنی بر اینکه احکام مرگ به طرق صراحتا خودسرانه و تبعیضآمیز صادر گردیده و همچنان ادامه دارد، دراختیار داریم.7
پانویس:
افراد محکوم به جرائم، صرفنظر از ماهیت جرائم خود، شهروندانی برخوردار از حقوق و حمایتهای داخلی و بینالمللی تحت قوانین داخلی و هم بینالمللی، هرچند شدیدا محدود، باقی میمانند.
Phyllis Crocker بحث میکند که: «مجازات بهواسطه مرگ برای زنان مطلوب نیست. مورد قتل – تجاوز، غالبا بهمنظور حفظ آبروی زنان سفیدپوست استفاده میگردد، نه زنان رنگینپوست. این از لحاظ تاریخی برای جنایت تجاوز صدق میکرد و امروزه نیز همچنان برای قتل – تجاوز صدق میکند. تعصبات نژادی و جنسی در زمینه تجاوز ادامه مییابد تا القا کند چگونه با آن در سیستم عدالت کیفری رفتار میشود: ایالت قادر است به اسطورههای (افسانههای) جنسی و نژادی در رابطه با مردان آفریقایی – آمریکایی و زنان سفیدپوست اتکا کند و از قتل بهواسطه تجاوز زنان آفریقایی – آمریکایی بکاهد … کاربرد مجازات بهواسطه مرگ برای یک متهم، ممکن است بهمثابه تسکینی در موردی فردی کار کند، ولی این فریبیست که به ما اجازه میدهد تا از مسائل ژرف اجتماعی که در هویت فرد متهم و تجاوز و قتل زنی بهدست وی سهم دارد، چشمپوشی کنیم» (Crocker, 2001: 960).
Velma Barfield (1984); Karla Faye Tucker (1998); Judy Buenoano (1998); Betty Lou Beets (2000); Christina Riggs (2000); Wanda Jean Allen (2001); Marilyn Plantz (2001); Lois Nadean Smith (2001); Lynda Lyon Block (2002); Aileen Wournos (2002) (Streib, 2003).
صرفا در 2 ماه اول 2003، چهارده مرد در ایالات متحده اعدام گردیدهاند (Death Penalty Information Center, 2003; accessed March 10).
همینطور ن.ک O’Neill (1999) که مانند Cruikshank (1999)، تمایلی نسبت به بحث درباره اخلاقی بودن مجازات بهواسطه مرگ ندارد: «مجازات اعدام در این کشور واقعیتیست و بهخاطر همین این بحث را باید طرح کرد که باید بطور برابر برای همه با صرف نظر از جنسیت، اجرا گردد (O’Neill, 1999: 234–4).
همانطور که درمورد Betty Lou Beets، در 2000 اعدام گردید.
بهمنظور پژوهش و نظریه جدید درباره تبعیض بر پایه جنسیت و مجازات بهواسطه مرگ، برای مثال ن.ک به Heberle (1999) و Carroll (1997). بهمنظور پژوهش و نظریه درباره نژادپرستی و مجازات بهواسطه مرگ، برای مثال ن.ک به: Williams و Holcomb, (2001) و Dieter (1998). بهمنظور پژوهش و نظریه درباره تبعیض بر پایه سکسوالیته (lesbianism) و مجازات بهواسطه مرگ، برای مثال ن.ک به: Farr (2000) و Streib (1995) و اظهارات کانون وکلای ایلینوی (2003) در ارتباط با پرونده Bernina Mata.
ارجاعات:
Carroll, J. (1997) ‘Images of women and capital sentencing among female offenders: exploring the outer limits of the Eighth Amendment and Articulated Theories of Justice’ Texas Law Review, Vol. 75: 1437–1453.
Crocker, P. (2001) ‘Is the death penalty good for women?’ Buffalo Criminal Law Review, Vol. 4, No. 2: 917–965.
Cruikshank, B. (1999) ‘Feminism and punishment’ Signs: Journal of Women in Culture and Society, Vol. 24, No. 4: 1113–1117.
Culver, J. (1999) ‘Twenty years after Gilmore: who is being executed?’ American Journal of Criminal Justice, Vol. 24, No. 1: 1–14.
Death Penalty Information Center. (2003) ohttp://www.deathpenaltyinfo.org4. Accessed 10 March 2003.
Dieter, R. (1998) ‘The death penalty in black and white: who lives, who dies, who decides’ New Studies on Racism in Capital Punishment, Washington, DC: Death Penalty Information Center.
Farr, K. (2000) ‘Defeminizing and dehumanizing female murderers: depictions of lesbians on death row’ Women & Criminal Justice, Vol. 11, No. 1: 49–66.
Herberle, R. (1999) ‘Disciplining gender; or, are women getting away with murder?’ Signs: Journal of Women in Culture and Society, Vol. 24, No. 4: 1103–1112.
Illinois Bar Association. (2003) ohttp://www.illnoisbar.org4. Accessed 7 March 2003.
Kirby, David. (2001) ‘Was justice served?’ The Advocate, online edition. ohttp://www.advocate. com4. Accessed March 8, 2003.
Laster, K. (1994) ‘Arbitrary chivalry: women and capital punishment in Victoria, Australia 1842–1967’ Women & Criminal Justice, Vol. 6, No. 1: 67–95.
O’Neill, M. (1999) ‘The gender gap argument: exploring the disparity of sentencing women to death’ New England Journal on Crime and Civil Confinement, Vol. 25, No. 1: 215–244.
Paglia, C. (1994) Vamps & Tramps, New York: Vintage Books.
Rapaport, E. (1991) ‘The Death penalty and gender discrimination’ Law & Society Review, Vol. 25, No. 2: 367–384.
Streib, V. (1995) ‘Death penalty for lesbians’ National Journal of Sexual Orientation Law, Vol. 1, No. 1: 105–127.
Streib, V. (2003) ‘Death penalty for female offenders: January 1, 1973, through December 31, 2002’ Death Penalty Information Center webpage, ohttp://www.deathpenaltyinformation.org4. Accessed 6 March 2003.
Vick, D. (1995) ‘Poorhouse justice: underfunded indigent defense services and arbitrary death sentences’ Buffalo Law Review, Vol. 43: 329–395.
Williams, M. and Holcomb, J. (2001) ‘Racial disparity and death sentences in Ohio’ Journal of Criminal Justice, Vol. 29, No. 3: 207–218.