تاملاتی در بازیِ “سیاست”، با حضور چالشِ اخلاقی

علی صاحب‌الحواشی

سیاست میدان “حقیقت” نیست، عرصه “انصاف” نیست، وادی “اخلاق” هم نیست. سیاست ساحت “بقا و قدرت” است، و از این‌نظر نمودِ محض و منحصرِ “حیوانیت” بشر است. این سخن به معنای تحقیر سیاست نیست، بلکه تاکیدی بر محوریت آن است، زیرا انسان در رتبه نخست حیوان است و انسانیت جز حاشیه‌ای فاخر بر متن حیوانیت او نیست. همه انسانیتِ انسان به همان حاشیه‌فاخر است والا متن همان است که از کرم‌خاکی تا تمساح و گوریل بوده و هست.

این زد و خورد لفظی بین راجر واترزِ چپ‌گرا، و آن مجریی که هرچه هست “چپ” نیست، را باید با ملاحظه چیستی “سیاست” دید و شنید. جناح چپ‌ در عرصه سیاست، آن سمتی است که “آرمان” برای “تغییر” را کباده‌کشی می‌کند و “سودای تحول” دارد. افراطی‌هایش انقلابیون پرخاشگر و برانداز، از مارکسیست‌های نیمه دوم قرن نوزدهم تا دهه نود قرن بیستم، تا آنارشیست‌های اواخر قرن‌نوزدهم و اوایل قرن بیستم بودند تا برسیم به ملایم‌های امروزین‌شان که ایستاده در میانه‌اند و همان سوسیال‌دمکرات‌هایند.

“راست‌ها” طرفداران وضعیتِ قدرتی موجودند، که بر دو دسته‌اند: نخست راست‌افراطی‌هایند که متنعمان و بهره‌مندانِ تام وضع موجود و هویتمداران سنتی‌اند که هراسان از “از‌دست دادن‌ها”یند (توجه داشه‌باشید که همه “سنت‌ها” در حال زوالند). این‌ها با چنگ‌ودندان از حال‌وروز فعلی دفاع می‌کنند و هیچ تغییری را برنمی‌تابند؛ گروه دوم راستگرایان، “محافظه‌کاران” هستند که واقعیتِ گزینه “تغییر” را می‌پذیرند ولی به تغییرِ با حزم‌ و احتیاط معتقدند زیرا هرگونه تغییر ناگهانی را برهم‌زننده ثبات اجتماعی و منتهی به بحران ارزیابی می‌کنند. محافظه‌کاران از سویه خردگرای بهره‌مندانِ از وضع موجود (اعم از قدرت و هویت) نمایندگی می‌کنند، آنان دلواپس هر تغییری نیستند بلکه نگران تغییرهای بزرگ و سریع‌اند. راست افراطی‌ها تمام‌وکمال “خودمحور و کاملاً حیوانی” داوری می‌کنند؛ آنان نه چون محافظه‌کاران واقع‌بین‌اند که بپذیرند “تغییر در سپهرانسانی گریزناپذیر است”، نه آنقدر انصاف دارند که گوشه‌چشمی نیز بر ایستادگان در سمت محرومیت‌ها و حرمان‌ها داشته باشند.

ایستارهای سیاسی در مواضع مختلف می‌تواند بین “راست‌ و چپ” لنگ بزند. مثلا بنیادگرایان امامیه “اصولگرا” در نگاه به وضعیت مستقر در قدرت‌شان در ایران، “راست‌افراطی”اند ولی در نگاه به مختصات منطقه‌ای و جهانی چپ‌گرا و خواهان برهم زدن “نظام‌سلطه جهانی” هستند. در برابرش، بنیادگرایان امامیه “اصلاح‌طلب”، در نگاه به وضع ایران یا منطقه‌ و جهان، در هر صورت در سمت چپ ایستاده‌اند.

سخن دقیقی نیست که گفته شود “جناح راست آرمان ندارد”، که دارد! و آن هم حفظ وضع موجودی‌ است که در آن خوش است. “آرمانِ” جناح راست معطوف به “خودش” است، این جناح پروای وضع دیگران را ندارد. همین خصلت‌ هم هست که بود و نبودِ “آرمان” در جناح راست را در بوته ابهام می‌نهد‌. اما “راست”، در عمل آرمان دارد و آرمانش تمام‌وکمال “خودخواهانه” است.

اما آیا “آرمانِ” جناح چپ “دگرخواهانه” است؟! این پرسش پیچیده‌ایست! “چپ” از محرومیت برمی‌خیزد: محرومیت از تنعمات مادی، یا محرومیت از آزادی، یا محرومیت از منزلت، و یا غالبا مخلوطی از هر سه. بنابراین، می‌توان گفت که “آرمان” چپ هم “خودخواهانه” است، الا این‌که با عاطفه “خشم” توام است در حالی‌که در جناح راست، عاطفه همراهِ “آرمان”، همواره “ترس” است.

اما سوای تفاوت در عاطفه همراه، که بین “راست” و “چپ” بکلی متفاوت است – و به‌رغم اشتراکِ غالبِ هر دوجناح در سرشت خودخواهانه “آرمان”‌شان – ما در جناح چپ گاهی تا غالبا شاهد حضور کمابیشِ روایحی از “دگرخواهی” هستیم که مطلقا مصداقی در جناح “راست” ندارد.‌ همین هم جناح چپ را همواره در میزان و مقیاس داوریِ اخلاقی، “برتر” می‌نشاند.

سرشت و بن‌مایه خودِ “امر سیاست” بکلی فارغ از هرگونه شائبه اخلاقی است، این‌جا میدان “قدرت و بقا”ست؛ سخن از “اخلاق” در سپهر سیاست، تقریبا بدون استثناء وجه تبلیغاتی دارد که طیفی از “ترغیب تا تحمیق” را در بر می‌گیرد. از این نظر، جناح راست بکلی دست‌خالیست! آن‌ها در مقام تبلیغ هیچگونه ارجاعی به اخلاق نمی‌کنند، نه حتی در مقام تحمیق. در برابرش، جناح چپ به‌وفور دست به دامن “اخلاق” می‌شود، چه برای ترغیب، چه برای تحمیق.

در هر صورت “اخلاق” که دست‌مایه تبلیغی عمدتاً – اگر نگویم صرفاً – جناح چپ است. اخلاق، “بازیگری” در میدان سیاست نیست، بلکه صرفاً سخنی برای پراکندن از تریبون‌هاست.

در این‌جا ما با تصادم حیوانیت انسان و انسانیت او روبرو می‌شویم که در آن، اصلِ “سیاست” ریشه در بستر حیوانیت بشر دارد ولی “حاشیه” انسانیتِ انسان می‌خواهد تا “اخلاق” را واردِ بازی سیاست بکند که نمی‌شود! زیرا بن‌مایه حیوانی “سیاست” نمی‌گذارد که “اخلاق” از پشت‌تریبون‌ها جلوتر آمده وارد گود بشود.

پس اخلاق که در پشت تریبو‌ن‌ها مانده‌است، تنها نقش تماشاگرِ فریادکشنده را بازی می‌کند و می‌خواهد با فریادش روی میدان بازیِ سیاست اثر بگذارد. از این‌رو هم هست که جناح چپ زیاده با “سخن” کار دارد و این “سخن” را غالبا در ظرف “اخلاق” ریخته و عرضه می‌کند تا تارهای انسانیت انسان‌ها را به ارتعاش درآورد. راست‌ها چندان اهل تریبون نیستند، آن‌ها اهل عمل‌اند، اگر هم پشت تریبون قرار بگیرند “موعظه” نمی‌کنند، بلکه غالبا “عربده می‌کشند”! شاهدش این‌که شما چقدر متون مکتوب “راست‌گرا” سراغ دارید؟ ناچیز تا هیچ؛ راست‌افراطی که هیچ ندارد (چه می‌تواند داشته باشد؟!)؛ اندکی متون مکتوب محافظه‌کاری داریم که در آن‌ها نیز سخن بر سر عقلانیت است، نه اخلاق. در برابرش انبوه کوه‌آسایی متون چپ‌گرا داریم که عموماً ایستاده بر سکوی “اخلاق” و گاهی “ایدئولوژی” دادِ سخن داده‌ و می‌دهند. به تعبیر دیگر، تماشاگرانِ پرهیاهویِ ورزشگاهِ هماوردیِ چپ و راست، همگی چپ‌گرایانند!

تا اینجای سخن، دیدیم که اخلاق در بازی سیاست تماشاگری صرفاً پرهیاهوست. اما آیا سخن از اخلاق – که به‌هرحال “سخن” است، نه بازیگر – هیچ نقشی در بازی “سیاست” ندارد؟! اینجا آن گذرگاه دشوار بحث است!

اخلاق صدای آن حاشیه انسانیت است که بر کنارِ متن حیوانیت او ایستاده است، هرچند که حاشیه بسیار فاخر، و متن بسی سخیف باشد. این‌که انتظار داشته باشیم “حاشیه”، متن را متاثر کنند، “امید و انتظاری” است که زیاده “واقع‌بین” نیست. اگر اخلاق، واقع‌بینِ این هماوردی نباشد، بدجوری توی پوزش می‌خورد.

اگر دوباره به استعاره تماشاگرانِ مسابقه برگردیم، می‌گویم، تماشاگران در عین تماشاگر بودن، بر مسابقه “می‌توانند” از طریق تشجیع یکی و تحقیر دیگری “اثر بگذارند”. این نقداً تاثیریست که اخلاق بر سیاست می‌گذارد.

مثلا غالباً گفته شده است که ایالات متحده جنگ ویتنام را در صحنه تلویزیون‌ها واگذار کرد، که سخن بی‌ربطی نیست، هرچند همه سخنِ آن شکست نیز نیست. بر همین سیاق، می‌توان مثال دیگری از ملکوک‌شدن مارکسیسم‌لنینیسم در نیمه دوم قرن بیستم آورد، که در میدان وجدان‌اخلاقی جهانیان مطعون و منفور گشت؛ والا این همان مارکسیسم‌لنینیسمی بود که در دهه سی قرن گذشته که آندره ژید “بازگشت از شوروی” را در فرانسه منتشر نمود، از جانب اکثریت اینتلیجنسیای فرانسه به‌شدت محکوم و حتی بایکوت شد. مثال سوم سرنوشت بنیادگرایی‌اسلامی است که وقتی در ایران به پیروزی سیاسی دست‌یافت امواجی از هواداری جهانی را برانگیخت ولی در عرض چهاردهه به مغاک منفوری جهانی – حتی در میان مسلمان‌های ذوق‌زده پیشین – رسید. افتضاح‌های القاعده و داعش و طالبان نیز، البته به یاری این منفوریت آمد.

در این سه مثال چه اتفاقی افتاد؟ قطعاً بخش مهمی از آنچه واقع‌شد، هو شدن “اخلاقی” ایالات متحده در جنگ ویتنام، و مارکسیسم‌لنینیسم و بنیادگرایی اسلامی بود. این هو شدن بود که ته‌دل این‌ بازیگرانِ عرصه “رئال پولیتیک” را خالی کرد تا دوتای اولی شکست را پذیرفتند و سومی در سراشیب شکست تام است.

نکته‌ اینجاست – و این اثرِ حاشیه انسانیت بر متن حیوانیت بشر است – که پیروزی تنها با قدرت به دست نمی‌آید، ناگزیر است درجاتی از محبوبیت را هم یدک بکشد. ما آدمیان شیفته قدرتیم و در برابر اربابان قدرت هم خاضع می‌شویم که از سویه توانمند حیوانیت ما برمی‌خیزد. اما همیشه هم چنین نیست! این استثنا از حاشیه انسانیت ما برمی‌خیزد.

اسرائیل مثال خوبیست. دولت یهود برای تاسیس و استقرار و تثبیت خود در فلسطین، دستیازی محیرالعقولی به “هولوکاست” نمود تا وجدان‌های اخلاقی مردم جهان را با اراده تاسیس و استقرار خودش همراه بکند و فجایعی را که گروهک‌های صهیونیستی از قتل‌وغارت اعراب فلسطین کردند، به محاق توجه‌ها ببرد، که بُرد. سپس با تلاشی عظیم توانست توسعه‌ و قدرت بسیار بزرگی را تدارک کند تا بدان‌وسیله جهانیان را خاضع خود کرد، و دشمنان سنتی‌ عربش را نیز از ستیزه منصرف نمود. با این‌وجود شاهدیم که اِعمال قدرت بی‌لگام در ماجراهای غزه چه آسیب اخلاقی بزرگی به اسرائیل زد؛ حتی در کشورهایی که به‌طور سنتی مردمش طرفداران سرسخت او بودند، آن هم به رغم این‌که حماس منفور غربیان و بسیاری از غرب‌آسیایی‌ها بود و عموم اهالی غزه نیز که طرفداران حماس بودند، محبوب هیچکس جز خودها و همپالکی‌هایشان نبودند.

پروپاگاندا ابزاری در دست قدرت است برای مدیریتِ “اخلاقِ” تماشاگرانِ بازی سیاست. آگاهی به یک ابزار، در کنار تکثر منابع متعارض پروپاگاندایی، تاحدی این ابزار را ناکار می‌کند. این است که امروزه چاقوی پروپاگاندا در همه‌سویه چالش‌های قدرتی کُند شده است. نه فاکس‌نیوز آبروی درخوری، مگر بین ترامپیست‌ها، دارد و نه صداوسیمای جمهوری‌اسلامی مگر بین خودهاشان خریداری دارد. پروپاگاندا و هزینه‌های هنگفتی که ارباب قدرت برایش می‌کنند، نشانه ادراک آنان از نقش اثرگذار “اخلاق” بر سپهر چالش‌های قدرتی است.

بنابراین به‌تدریج شاهد درشت‌تر شدن اثر حاشیه انسانیت بر متن سیاستِ بالذات حیوانی انسان هستیم، که دستاوردی از تکامل فرهنگی بشر است. کنشگران عمده‌ی این بزرگ‌ و درشت‌شدن، عمدتا “جناح چپ‌” و اندکی راستِ محافظه‌کار است. اولی‌ها مثل آقای راجر واترز بر سکوی اخلاق ایستاده و پافشاری می‌کنند و دومی‌ها روی سکوی عقلانیت ایستاده و سخن می‌گویند. اولی‌ها اگر دامن عقلانیت را ازدست بدهند، بی‌تردید سکویِ اخلاقی‌شان ویران خواهد شد. امروز “چپ‌ها” زیاده در این خطرند، چون عاطفی/هیجانی‌‌تر بوده و آنچنان‌تر نیز شده‌اند. راست‌های محافظه‌کار اهل هیجان نیستند که در این خطر باشند (راست‌ افراطی‌ها هم که در این بحث، از بیخ در حساب نیستند).

این گرایش در سپهرکلان سیاست که گرایش‌های راست و چپ جهانی در حال انتقال به “میانه طیف” است، حکایت از بلوغ‌تمدنی دارد که گردوخاک جاروجنجال‌های لایعقل راست و چپ را فرونشانده و به میانه عقلِ اخلاقی (یا اخلاق عاقلانه) می‌کشاند. انگار آفاق انسانی دارد هرچه کمتر خریدار عربده‌کشی‌، و بیشتر طالب سخن معقول می‌شود. با این‌وجود تا آینده قابل پیش‌بینی متن بازیِ سیاست عرصه حیوانیت بشری خواهد بود که اخلاق تنها تماشاگرِ پرهیاهوی آن است ولی می‌تواند در مواضع شکننده‌ای از تعادل بازیِ قدرت، حاصل این بازی را به‌نفع یک‌طرف رقم بزند. تا آینده قابل پبش‌بینی، این نهایتِ کنشگریِ اخلاقی در میدان سیاست خواهد بود.

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»