کالبد شکافی تشییع جنازه قاسم سلیمانی- فرامرز ایران خواه

Share on facebook
Share on google
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

اکنون که خیل وسیع ایرانیان در تشییع جنازه قاسم سلیمانی آمده­ اند، بسیاری اعم از موافق و مخالف از این واقعه شگفت زده شده­ اند. تا پیش از این در مناسبت­ های رسمی جمهوری اسلامی این تعداد از افراد ظاهر نمی­شدند. برخی آن را معلول چهره فرا جناحی و ملی قاسم سلیمانی دانستند و برخی ناشی از “اتحاد ملت در مقابل دشمنان” دانسته­ اند. اما به نظر می­رسد، چیزی فراتر از یک عامل مجرد در این پدیده سیاسی نقش داشته است. پی بردن به عوامل این پدیده در ابتدا با کالبد شکافی جمعیتی جماعت تشییع کنندگان شروع می­شود.

به راستی این جماعت از چه اقشاری ترکیب شده بودند؟

به نظر می­­رسد، اولین و بزرگترین بخش از این جماعت در واقع بدنه اجتماعی اصولگرایان و نیز آن بخش از بدنه اجتماعی اصلاح­طلبانی بودند که به دلایل مختلف هنوز از مشی اصلاح­ طلبی نبریده­ اند. بزرگان این دو جریان سیاسی موضع­گیری می­کنند و آنها نیز به پیروی از آنها فکر و عمل می­کنند. این قشر از منظر روانشناختی با وجود تفاوت­های ظاهری در باورهایشان همگی شخصیت تابع دارند (فردیت در آنها شکل نگرفته است).

بخش دوم، کسانی هستند که پیشینه قاسم سلیمانی را به درستی و به طور زنجیروار نمی­دانند. آنها نمی­دانند قاسم سلیمانی از کجا آمده، چه کارها کرده و نسبتش با تثبیت و گسترش قدرت جمهوری اسلامی در خاورمیانه چیست؟ قاسم سلیمانی در ذهن آنها از زمانی مطرح است که فیلم­های تبلیغاتی او را دیده­ اند و از مجاری حکومتی شنیده ­اند که او نقش محوری در جنگ با داعش داشته است. برای آنها که حفظ امنیت – دور بودن خطر داعش از ایران – مهم­ترین نیازشان است و آزادی به یک نیاز مهم برایشان تبدیل نشده است و قدرتمندی، شهامت و ساده ­زیستی (نمودهای انسان آرمانی نقش بسته در ایدئولوژی جمهوری اسلامی)، هنوز هم ناهوشیارانه بنیاد باورهایشان را در اعماق ذهنشان می­سازد، قاسم سلیمانی برایشان چونان ستاره­ای می­درخشد؛ چون در فیلم­های گرفته شده از قاسم سلیمانی در جبهه ها و عرصه­ های مختلف زندگی نظامی و سیاسی او خاطرات نوستالژیک رزمندگان و “شهدای” انقلابی دهه شصت شمسی را برایشان زنده می­کند؛ شخصیت­هایی که دیگر نه به صورت آثار واقعی شعارهای پرطمطراق ایدئولوژیک بلکه فقط در نوستالژی­های اعماق ذهن این افراد زنده هستند. برای این افراد، قاسم سلیمانی از زمان جنگ با داعش مطرح می­شود نه از زمان بهار عربی که سوریه هم متاثر از آن ناآرام شد و جمهوری اسلامی توسط شاخه برون مرزی سپاه (سپاه قدس)، با کمک­هایش به بشار اسد باعث بقای اسد به قیمت کشته شدن صدها هزار نفر و آوارگی میلیون­ها نفر از مردم سوریه شد. جدای از ارزش­گذاری­ های اخلاقی بیایید از منظری موشکافانه ببینیم که واقعا چرا قاسم سلیمانی تازه از این زمان برایشان مطرح می­شود؟ پاسخ به این سوال را باید از دو منظر علت یابی کرد:

منظر اول که فقط مختص همین قشر از افراد دارای اطلاعات جسته گریخته است، در سبک زندگی این قشر باید جستجو شود. این قشر به دلیل درگیری­های معیشتی قادر به پی­گیری مستمر و تجزیه – تحلیل عمیق اخبار نیست و در حال ریزش از طبقه متوسط به طبقات پایین اقتصادی است و همزمان در حال از دست دادن عمق فهم سیاسی ­اش از وقایع منحصر به فرد زمانه­اش است.

منظر دوم که به درد تحلیل هر سه گروه مورد بحث در این مقاله می­ خورد، مثاله­ای بسیار عمیق­تر است و آن ضعیف شدن اخلاق عمومی در جامعه ایران طی سالهای عمر جمهوری اسلامی است که بخشی از آثارش در افزایش تنش­های بین افراد و گروه­های اجتماعی و افزایش آمار مراجعه به دادگاه­ها رخ می­ نمایاند. این گونه افراد به خاطر تنزل در توان قضاوت اخلاقی، کشته شدن افراد ملت­های دیگر به قیمت ایجاد و حفظ امنیت برای خود را توجیه­ پذیر دانسته، آن را مشکل بزرگی نمی ­بینند. مشکل اخلاقی این قشر از اینجا نیز ناشی می­شود که در اعماق ذهن این گونه افراد حق به طور مستقل از افراد وجود ندارد بلکه بستگی دارد چه کسی حرفی را می­زند یا عملی را انجام می­دهد. بر اساس این سطح از اخلاق که می­توان آن را اخلاق “قدرت­محور” دانست، حق با کسی است که قدرتمند یا قدرتمندتر است. از دیگر سو و از مدتها پیش­تر، تبلیغات سپاه هم سعی دارد قاسم سلیمانی را قدرتمند نشان دهد. تبلیغات، او را در حال قدم زدن بدون واهمه روی خاکریزهایی نشان می­دهد که انگار در تیررس دشمن است ولی هیچ معلوم نیست موقعیت جغرافیایی این تپه که قاسم سلیمانی در حال راه رفتن روی آن است، کجاست و آیا اصلا در آن سوی دوربین، دشمنی هم وجود دارد یا خیر! دقت کنید؛ ذهنی که در سطح اخلاقی پایینی است از رشد شناختی پیشرفته­ای نیز برخوردار نیست که بتواند در مقابل تبلیغات رسانه­ها پرسشگر و منتقد باشد و تفکر مستقلی شکل دهد یا استقلال فکری­اش را در مقابل هجمه­ های مختلف اجتماعی و رسانه­ای حفظ کند. تبلیغات از مدتها پیش­تر به طور عمیقی باورهای چنین انسانی را درگیر کرده و حالا می­بیند قاسم سلیمانی که مطابق تصاویر تبلیغاتی همزمان قدرتمند، خندان (بااخلاق نیکو)، ساده ­زیست، محاسبه­ گر و خداباور نشان داده می­شود، توسط دولتی بیگانه به طریقی ناغافل کشته شده است که با روش­های مبارزه پهلوانانه در اعماق ذهن ایرانیان (مبارزه تن به تن و رودررو)، در تضاد است. همزمان خیل عظیم واکنش­ها را می­بیند و احساس می­کند یک انسان بسیار وارسته از زمین به آسمان بال گشوده است. ذهن او دیگر در مقابل این همه تهاجم معنای شبه­  متعالی توان مقابله ندارد و تسلیم می­شود. درست مثل زمانی که احمدی­ نژاد از مدتها قبل و از زمانی که شهردار تهران بود، توسط سپاه تبلیغ شد و در مصاف با رفسنجانی به طرز شگفت­ آوری آرای ریاست جمهوری را از آن خود کرد. به همین گونه از مدتها قبل شخصیتی آرمانی از قاسم سلیمانی نیز برای پیش­برد اهداف جمهوری اسلامی و تبعیت بیشتر نیروهای انسانی در کشورهای مختلف نشان داده می­شود و برخی از اصولگرایان برنامه ­هایی نیز احیانا برای ریاست جمهوری او دارند که ناگهان آمریکا به چنین شخصیت شبه­ متعالی حمله می­کند و او که این همه خوب و متعالی است، “مظلومانه” کشته می­شود. حالا احساس این افراد دو گانه است: هم هیبت او خُرد شده (انگار که یک پهلوان باستانی از پشت خنجر خورده است) و باید کسانی باشند که وعده مشت آهنین در دهان استکبار جهانی را بدهند و هم اینکه او مظلومی در حد و اندازه حسین (امام سوم شیعیان)، است. معجون احساسات ملی و مذهبی از این بهتر نمی­تواند ساخته شود ولی یک جای کار می­لنگد چون دل­دردی هم بعد از خوردنش در پیش خواهد بود که با وجود خوشمزگی لحظه ­ای، خورنده را به فحاشی به آشپز خواهد کشانید!

و اما گروه سوم که  به شدت فقیر است، از طریق مدارس و نهادهای رسمی جمهوری اسلامی و روابط اجتماعی متوجه می­شوند که یک روز مسافرت مجانی به قم یا مشهد یا تهران همراه با انواع پذیرایی مهیاست! خوب چه چیز بهتر از این برای یک انسان گرسنه که هیچ گاه فرصت دانستن را نداشته و آگاهی خاصی را هم شکل نداده و رشد روانی چندانی نکرده است؟ انسانی که هیچ گاه در وضعیت و سبک زندگی یک شهروند طبقه متوسط قرار نداشته تا از علت گرسنگی ­اش آگاه شود و به خاطر گرسنگی­ اش به جایی انتقاد داشته باشد. این قشر از افراد نه با غم و اندوه بلکه با خوشحالی راهی کارناوال تشییع جنازه یک شخصیت مهم ملی می­شوند و همزمان هم تفریحی کرده­ اند، هم شکمشان برای یک روز هم که شده مثل ایام عاشورا و تاسوعا سیر شده و هم اینکه احساس شخصیت می­کنند چون فرصت ابراز عقیده سیاسی پیدا کرده­ اند ولی نه عقیده خودشان بلکه فقط پژواک تریبون­هایی که غیر واقعیت­های ایدئولوژیک را نعره می­کشند.

اما چه می­شود اگر وعده­ مشت آهنین محقق نشود؟

بیایید چند ماه جلوتر را نگاه کنیم. حالا جمهوری اسلامی تا حدی که منجر به جنگ نشود پاسخ­ هایی به آمریکا داده و در بوق و کرنا کرده تا اهمیت اقدام یا اقداماتش را برای افکار عمومی داخل کشور و طرفدارانش در منطقه خاورمیانه بزرگنمایی کند. ترامپ هم درگیر کشمکش با دموکرات­های آمریکاست و مجبور است کمی از شدت عملش بکاهد ولی همزمان میل شدید به حمله­ی دفاعی در ذهن او و برخی همفکرانش زبانه می­کشد. اگر ترامپ توسط دموکرات­ها کنترل شود، جمهوری اسلامی می­ماند و انتظارات متفاوت از وعده­های گنگ و مبهم و کلی­اش که در مورد پاسخ­گویی به کشتن قاسم سلیمانی در ذهن تشییع جنازه­کنندگانش ایجاد کرده است. درست مثل زمانی که هیتلر سخنرانی می­کرد و حرف­های کلی و مبهمی می­زد که خوشایند هر کس با هر سلیقه­ای بود، پس از این تبلیغات گسترده نیز هر کس از ظن خود یار این وعده­ ها شده است و آنان که بعدها انتظاراتشان برآورده نشود، بر اساس همان منطق اخلاق قدرت­محور احساس می­کنند جمهوری اسلامی ضعیف است چون نتوانسته انتقام خون یک “شخصیت ملی” به زعم شرکت کنندگان در تشییع جنازه را به خوبی بگیرد. اینجاست که باز مثل همیشه یک حکومت ایدئولوژیک در چاله ایدئولوژی خودش می­افتد و باید برای نجات از دردسر خودساخته (تبلیغات پرطمطراق ایدئولوژیک)، دست و پا بزند! هر بار که این چاله کنده می­شود و این­گونه دست و پاها زده می­شود بخش­های بیشتری از جامعه باورشان را نسبت به آن حکومت ایدئولوژیک از دست می­دهند.

اما بیایید نگاهی هم به آن بخش­هایی از جامعه بیندازیم که تحت تاثیر این تبلیغات ایدئولوژیک قرار نگرفته­اند و در زیر این پوشش غیرواقعی (ایدئولوژیک) در حال شکل­دهی به واقعیتی جوشان هستند که بارها سربرآورده و هر بار که سر برون آورده است، شدت بیشتر و گستره جغرافیایی وسیع­تری داشته است. بدون این واقعه (کشته شدن قاسم سلیمانی)، این جماعت معترض تا مدتی کوتاه­تر در خاموشی سپری می­کردند ولی حالا که او کشته شده و حکومت ایدئولوژیک با بهره­برداری­ هایش انگار که جان دوباره گرفته است، مدت طولانی­ تری (حداکثر یک سال) زیر لحاف دنیای غیر واقعی تبلیغات قدرت توتالیتر مخفی خواهد شد تا این نیروی اجتماعی از توان خودش در تخریب قدرت توتالیتر مطمئن شود و یک جرقه دیگر از سر نادانی و سهل­انگاری قدرتمندان توتالیتر بخورد. پس هر چه این مدت طولانی­تر شود، به نفع جامعه جنبشی ایران است. در این مدت بر خیل گرسنگان افزون خواهد شد و در این زمان دیگر به خاطر برآورده نشدن شعارهای غیر واقعی قدرتمندان توتالیتر معجون ملی و مذهبی مذکور اثرش را گذاشته و دل­دردها آغاز شده است. این یعنی پیوستن تعداد بیشتری به نیروی اجتماعی معترض زیر پوسته عرصه عمومی جامعه درست همزمان با سرمستی قدرتمندان توتالیتر از سیل عظیم جمعیتی که آنها را در یک اقدام ضدآمریکایی همراهی کرده­اند. نتیجه چیست؟

ناگهان درست همان موقع که قدرت توتالیتر خام­اندیشانه از بقای خودش مطمئن شده و احتمالا بخش­هایی از اپوزیسیون هم مایوس و خسته از شدت اقداماتشان کاسته­اند باز دوباره و این بار چنان جمعیتی در مقابل غول توتالیتاریسم سربرمی­آورد که دنیای پوشالین غیرواقعیت در مقابل واقعیت دنیای اجتماعی نوظهور فرو می­ریزد. در این زمان است که ریزش و سقوط توتالیتاریسم را شاهد خواهیم بود اگر ترامپ بگذارد این غول توسط مادرش (جامعه)، از پای درآید. پس به عنوان یک آزادی­خواه از اپوزیسیون می­خواهم به خاطر جولان­های جمهوری اسلامی که پس از این در داخل ایران به راه خواهد انداخت، از خیزش دوباره ملت ایران مایوس نشوند.

این سیل هر چقدر که به تعویق افتد بزرگتر خواهد بود.

*مقالات مندرج در سایت نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.

Share on facebook
Share on google
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram