دخترک ایلامی در خانه خودکشی کرد؛ از سر فقر! در همان خانه او را دفن کردند؛ از سر فقر. فقر، ای فقر! با ما چه کردهای؟ به من بگو چگونه در تار و پود این سرزمین به هزار حیلت تنیده شدهای که هر جا یک سر از تو جدا میکنیم، از جایی دیگر سربرمیآوری، گلویمان را میفشاری و به تهدید در گوشمان میخوانی: «گمان کردی که مرا کُشتی؟ من دیو هزار سَرم! سر در جهل بیانتهای مردمان دارم! سر در زیادهخواهی فربگان مالاندوز تشنهی قدرت و ثروت دارم! پا در زمین دارم و سر در آسمان! چگونه پنداشتی که مرا توانی کُشت؟»
فقر، ای فقر! نه رحم بر مردان داری، نه بر زنان و نه بر کودکان خُرد! کودکان از شرّ تو پناه بر مرگ میبرند تا شاید در خاک، دمی بیاسایند. تو بر جسم بیجان کودکان هم رحم نداری و بر همان خانه که از شرّ تو خود را رها کردهاند به خاکشان میسپاری تا هر روز شاهد زجر کشیدن عزیزانشان در میان قهقههی مستانهی تو و پایکوبی چندشآورت بر جسم ناتوانشان باشی!
فقر، ای فقر! مرا تنها اگر یک نفس باشد در همان یک نفس، سَری دیگر از تنت جدا خواهم کرد! بگذار از فشار هزار دست تو بر گلویم بمیرم که اینچنین کودکان سرزمینم در میان جهل عوام و خواص، خواصی که توهّم مصلح بودن دارند و دست در دست مفسدان تیشه بر ریشهی نیکخواهان میزنند، تنها و بیکس رها شدهاند!