خواهر، برادر، از من درآییم و ما شویم. وقت تنگ است. دیگر نه توان جان کندن و نه زمان جان بدر بردن است. اکنون به گاه حادثه بسیار نزدیک شده ایم، سیروس فیروزیان

وقت تنگ است. دیگر نه توان جان کندن و نه زمان جان بدر بردن است. اکنون به گاه حادثه بسیار نزدیک شده ایم. این شیر گاو پلنگ بی یال و دم و اشکم، دمل چرکینی است بر تن وطن؛ آن را باید خشکاند. این حباب هیولایی را باید ترکاند تا مبادا این گربه به غم نشسته در جان جهان از پا درآید. تاریخ را ورق بزنیم؛ تاریخ ما پر از زحمت و محنت، اما سرشار از نوید و امید است.

همه ما نگرانیم، پریشان ایران. آری ما دلتنگیم؛ از سرگذشت و سرنوشت خویش. برای وابسته و دلبسته بودن به آن آب و خاک، فرقی ندارد که درون کشور زندگی کنیم و یا سالها در بیرون از وطن رنج غربت کشیده و اکنون جا افتاده باشیم. نه تنها دلمان برای سرزمینی که بخش بزرگی از هویت همگرای ما را ساخته می سوزد؛ که شرایط حاکم بر ایران به هر شکلی بر زندگی ما تأثیر می گذارد. آنگاه که رفتار رژیم اسلامی ایران، ملت های منطقه و فراتر از آن، غرب را خسته کرده است؛ چگونه ایرانی ها می توانند از عوارض سوء سیاست های نابخردانه و ماجراجویانه حاکمان خشک مغز ایران آسوده باشند.

همه ما مسؤلیم؛ مسؤل در برابر تاریخ، در پیشگاه آنها که شکوه آدمیت و مدنیت مدرن را به ما واسپردند؛ مسؤل در برابر فردا و بویژه در برابر امروز آنها که در خانه غریبانه فدا می شوند. یک نسل خود را فریفت و دیدیم که چه شد. چه آنها که در زندان قدرت خویش، بنده کیش و کیان خود بودند؛ و بسیار کسان که هوای قدرت جادوشان کرد. تو گویی یک نسل، و آنهم چه نسلی، نسلی از عقلای ملت، در هم آویخت تا فردا را به خرابه های دور دراندازد. حال، از پس آن تجربه شوم، سیمرغ آرزو از خاکستر نسل سوخته سر برآورده است. زمان، زمان دگردیسی است. امروز روز گذار بسوی آینده پیش روست. در این راه، عقلانیت و مسؤلیت رمز موفقیت ماست.

اینک، اپوزیسیون عاقل و آبرومند، از ورای سال ها تجربه سخت دوری، دوری از وطن، دوری از هم، هر چه کاراتر بهم نزدیک شده، همگرا و سازمان یافته، صف پر صلابتی ساخته است. مجموعه ای که نه تنها صدایش در ایران بخوبی طنین انداخته که همکاران و همنوایان ثابت قدم، هشیار و شجاعی در جای جای کشور دارد. این اپوزیسیون آماده می شود که در بزنگاه حادثه بس نزدیک، کشور را از فروپاشی و خطر دور بدارد.

اکنون، روی سخن ما با آنهاست که در حال، در این وانفسای ایستا مانده اند. خسته و سرخورده از آنهمه سقوط و حقارت فروافتادن، هاج و واج و سرگردان در برابر آنهمه جنایت و خیانت، از خاطره بد فرجام انقلاب ترسیده، دل آن را ندارند که از این منجلاب درآیند. تو گویی عقبه انقلابی، ناخواسته عقل و جانشان را در چنگ خود دارد. اینجاست که شماری از کنشگران درون کشور خود را در هسته های سکوت- به اصطلاح- مصلحت گرایانه محبوس کرده مگر از بطن این دوره سخت، فرصتی درآید تا دوباره این ساختار پوسیده را بازسازی کنند. این آرزو، خیالی بسیار ساده انگارانه است. این اصلاح طلبان در واقع آب به آسیاب تمامیت خواهان می ریزند، همان اقتدارطلبانی که بارها ایشان را بر سرانگشت خود بازی دادند.

باری، در این گفتمان صادقانه و خیرخواهانه، با آن دسته توهم زده که خود را از همه بهتر می دانند، کاری نداریم. آنها گروهی فرومایه و ناچیزند که بغض هاشان همچنان پروار و آرزوهاشان سست و بی مقدار است. آنها همان عافیت طلبان بزدلی هستند که پیاپی فرصت ها را وادادند تا مبادا به تریش قبای آقا بربخورد.

هان، آنها که صلاح ملک و ملت بغض گلویشان شده اما تصویر آینده را عبوس چون گذشته می بینند، آیا فکر کرده اند که چگونه می توانند بر و روی این- به اصطلاح- نظام فلک زده را بزک کنند؟ از کدام راه نرفته ای می خواهند به صلاح مقصود برسند؟ گیریم که با هرم قدرت زاویه داشته، در برابر وجاهت، مشروعیت و سلامت آن شبهه مصداقی دارند؛ کدام مفهوم عقلایی را از آن منشور کذایی می توانند وام بگیرند؟ چگونه می توان از دل قانون اساسی بی پایه و اساس آن طرحی نو در انداخت؟ این امامزاده اگر قرار بود شفا بدهد، چهل سال اصلاحات حکومتی را کور نمی کرد. چرا باید به طواف این دور مصرح گشت؟ به کدام فایده باید به ضریح این قانون اساسی پرت و پلای واپسگرا دخیل بست؟

این جمهوری اسلامی که نه جمهوریت آن به جمهوری می ماند، نه اسلامیت آن اسلامی است و نه مصالح و منافع ایران برای آن ارزشی دارد؛ یک موجود ناموزون بی ریشه ای است که درست شدنی نیست. دلایل و مصادیق زیادی بر این باور گواهی می دهد. در زیر تنها چند نمونه از گنگ و کلنگی بودن این – به اصطلاح- نظام بی در و پیکر بررسی می شود:

 

  • دقت در تعاریف و اصول پایه ای قانون اساسی جمهوری اسلامی نشان می دهد که آن منشور، بیشتر یک میثاق امت محور است و آنهم با تعبیر افراطی شیعی؛ نقطه عزیمت برای تحقق ‘اسلام ناب محمدی’. باور به دولت- ملت کهن ایرانی چندان در شالوده این فرمان پر رنگ نیست. این بدعت شومی بود که از همان نخست مورد انتقاد تند مهندس بازرگان و آیت الله شریعتمداری قرار گرفت؛ دو چهره برجسته ملی- مذهبی که تاوان سخت شجاعت و صداقتشان را به دیکتاتوری نوظهور ولایی پرداختند. در ذات و طبیعت این بدعت بد هیبت بد هیئت، نه صلح و صلاح بسود ملت ایران و امت اسلام، که انقلابی گری و مداخله جویی در فرامرزها می جوشد. آرمانش بیش از آنکه حفظ مصالح ایران باشد، بسیج یاغیان شیعی است. در بهترین نگاه، ایران را ام القرای شیعی می داند که دست کم باید خاستگاه هلال شیعه در منطقه شود. این خواست، در سخنان و فرامین رهبران نظام و اساطین وابسته به آن همواره هویدا بوده است. مهندس بازرگان در یک سخن نغز گفته بود: ‘ما اسلام را برای ایران می خواهیم اما خمینی ایران را برای اسلام می خواهد’.
  • جایگاه ارکان قدرت در قانون اساسی بگونه ای جامع و مانع روشن نیست. بجهت پراکندگی گفتمان پیرامون تفکیک قوا، امکان تعابیر و تفاسیر جهت دار سیاسی، غیر حقوقی و زورمدارانه، در باره سطح و سبک عمل دستگاه ها همواره فراهم بوده است. از این رو، در مقام عمل، تفکیک قوا، نه تحدید ارکان حاکمیت که بیشتر تهدید قوا و مداخله از بالا در امور خرد و کلان حکومت است. بارها دیده شد که قوای سه گانه حاکمیت ملی بجای آنکه بر طبق همین قانون ایفای نقش کنند و وظایف خود را آنگونه که باید بجا آورده، خود را پاسخگوی مردم بدانند، ناگزیر مجری اوامر ولایی بوده اند. احکام ثانوی رهبری، مصلحت های ریز و درشت شورای نگهبان تا جاییکه به خودش اجازه می دهد نظارت بر انتخابات را به سپاه پیشکش کند، دخالت های شگفت آور دستگاه های چند گانه امنیتی که هر کدام منویات خود را بویژه بر دولت و مجلس حاکم می کنند و سرانجام استنکاف ذلت بار مجلس از وظیفه نظارت بر دولت، نمونه هایی از سراسیمگی و آشفتگی نظام مدیریتی کشور است. یک نمونه آشکار دیگر برای بی اصالت بودن قوا همانا قائم به فرد بودن دستگاه ها است. نمونه هاشمی رفسنجانی در سلسله پست های حکومتی او تا سال های پایانی دهه هشتاد گواه این مدعاست.
  • حقیقت تلخ دیگر که خود موجب و دلیلی بر ضعف ساختاری قواست، دور مصرحی است که کلیدی ترین اصول این قانون را درهم تنیده است. برجسته ترین نمونه آن اصل رهبری است. رهبری برخاسته از رأی مجلس خبرگان و تحت نظارت و هدایت این مجموعه روحانی است. حال آنکه خود این مجلس سنای ولایی موکول به صوابدید حلقه کوچکتری از روحانیت حکومتی است که بی واسطه از سوی رهبر برگزیده می شوند. پرروشن است که در چنین فرایند مضحکی، دیگر مجلس خبرگان که نه، سیرک فرومایگان چاپلوس عافیت جویی است که زمانی کارش کشف نظر امام غایب بر مصداق رهبری بوده و امروز در فرایند ذوب صد در صدیشان در ولایت، می بایست به آن کشف محقق محرز، تمکین دهند.
  • در جمهوری اسلامی هرگز عقل کاوشگر و چالشگر که زاینده و هم زاییده علم روز و تخصص های این دنیایی است؛ جایگاهی نداشته است. در قانون اساسی، عقل تا آنجا که محبوس ذهن است تحمل می شود. اوج آزادگی و دگر اندیشی قانون اساسی آن بود که کسی را به صرف داشتن فکری- و نه بیان آن، نباید آزرد. فرمان خمینی به شکستن قلم ها، بستن دانشگاه و حوزوی کردن آن و سرانجام خطرناک شمردن آن، پایان سرجنبانی ایران در تمدن روز بود. در قاموس خمینی، تعهد- همان تقلید کورکورانه از آخوند، بر علم و عقل، اولی و ارجح خوانده می شد. او خوب می دانست که چه می خواهد. هدف، بکار گیری جوانان خشک و خام انقلابی برای کنار زدن عقلایی بود که می خواستند قطار انقلاب را به مسیر درستش برگردانند. او آغازگر فرار مغزها در ایران اسلامی بود؛ همان که بعدها مشوق جانشینانش برای اخراج مغزها شد. یک دهه بعد، دیگر جامعه چنان کرخت و بی روح شده بود که جانشین خمینی بتواند پا را فراتر گذاشته و خواستار پاکسازی دانش نظری شود. دیگر، اندیشه مدنی و سیاسی، و فلسفه روز دنیا نمی بایست به خورد دانش آموزان و دانشجویان داده شود. دیگر، جوانان و نوجوانان ما نمی بایست به سفر علمی و تفریحی کیش روند چون آنجا زیارتگاه نبود و بد آموزی می داشت. بجای داستان های زیبا و دلنواز فارسی، خرافات و خشونت تازی جایگزین شد. صدا و سیما هم که می بایست دانشگاه شود، پر شد از سریال های کتک کاری و طلاق و بی مهری های جورواجور خانوادگی و اجتماعی؛ تا مبادا خانواده ها با روان آرام و شاد شب ها را کنار هم بگذرانند.
  • دورویی، دوگانگی و تشتت در حوزه عمل دستگاه های قانونی و فراقانونی بحران دیگری است که امور کشور را فشل کرده است. در همه جای کشور، از بخش ها تا استان ها و تا دولت، در همه نهاد ها و ادرات کشوری و لشگری، در مساجد و معابد و خلاصه در جای جای زندگی جمعی ایرانیان، دو قدرت، یکی منتسب به اقتدار انتخابی و آن دیگر منتسب به اقتدار انتصابی می بایست با هم کار کنند. ناگفته پیداست که در فضای سیاسی ایران، نماینده ولی فقیه و یا امام جمعه و جماعت حرف اول و آخر را می زند و نه فلان شهردار، فرماندار، استاندار و یا نماینده مجلس. از این نماینگان شناسنامه دار ولایی که بگذریم خیل آتش به اختیاران بسیجی، خود قدرت های مافوق همه هستند که دین و دنیاشان یک کلمه است؛ آقا.
  • حس بی مسؤلیتی، خود را بر همه چیز و همه کس محق دانستن، خود را قانون مجسم دیدن و بی نیاز بودن از پاسخگویی، عادتی است که از بالا به حلقه های ولایی زیرین تزریق شده است. مردمان بی عقل و بی علم، عملشان جلوه منش و روش مرشد و مرادشان است؛ غافل از آنکه مرشد و مرادشان بدون آنکه بخواهند و بدانند به آنها تحمیل شده است. جاییکه مسؤلیت و مشروعیت رهبری در پوشش اختیارات کلان او ناپیداست؛ چگونه می توان انتظار داشت که مسؤلین پایین تر خود را مسؤل کارهاشان بدانند. اینجاست که در یک حادثه طبیعی و یا اجتماعی، هر یک مسؤلیت را به دیگری حواله داده، حوزه وظیفه خود را تا آنجا ترسیم می کنند که به خطر نیافتند.
  • فاجعه دیگر، سپاه است که بصورت بختکی به جان ملت افتاده و از دیانت تا سیاست و اقتصاد را در چنگ خود گرفته است. سپاه با این استدلال که ضامن بقای انقلاب و پاسدار اهداف و آرمان آن است؛ بخود اجازه می دهد در همه چیز دخالت کند. از تئاتر شهر گرفته تا سیاست خارجی و مداخلات پر هزینه منطقه ای، رفتار سپاه تا آنجا بی پرده و بی حیاست که برخی صحبت از آن می کنند که دیگر رهبری هم از پینوکیوی بی فکر، دروغگو و ماجراجویش می ترسد. برخی این احتمال را نادیده نمی گیرند که کودتای خزنده سپاه در پیش باشد. برخی سپاه را تا آنجا پر نفوذ و پر قدرت می بینند که آقازاده ولایت، مجتبی را سپاهی و صحنه گردان کودتای ولایی-سپاهی می دانند.
  • هر نظام سیاسی می بایست از انضباط قانونی و بوروکراسی اداری برخوردار باشد. نبود یک روال اداری ساختاری و حکومت قانون- هر چند آن قانون مستبد باشد، عامل همه ناکارآمدی ها و فسادهاست. درست است که دیکتاتوری ها، خشک و اصلاح ناپذیرند؛ اما بقای آنها و درواقع تمکین مردم به آنها به تمرکز قانونمند، ثبات اداری و سیاسیشان وابسته است. چین کمونیست نمونه چنان دیکتاتوری است. حال آنکه گسیختگی سیاسی و حزبی در شوروی برژنف تا آنجا ریشه دار بود که اصلاحات آندروپف که چهره امنیتی- سیاسی با تجربه بوده با مرگش جایش را داد به چرنینکو محافظه کار. چرنینکو زود مرد و اصلاحات فراگیر گورباچف، شوروی را به مسیری دیگر انداخت؛ اما خانه آنچنان ویران شده بود که ناچار می بایست فروریزد. در برابر، نظام تک حزبی چین توانست انظباط و مسؤلیت حزبی خود را نهادینه سازد تا جاییکه حوادث بزرگ مانند اعتراضات ۱۹۸۹ میدان تیان آن من و پس گیری هنگ کنگ را مدیریت کرد. شاید بتوان باور کرد که باز پس گیری هنگ کنگ نه تنها برای چین فرصت های اقتصادی فراهم آورد که در مدیریت تولید و اقتصاد درس آموز هم بوده است. چرا در ایران، قدرت مطلق سیاسی چه بصورت هیئتی و لجنه ای و چه بصورت حزب انحصاری فراگیر نتوانست موفق باشد؟ نه حزب رستاخیز توانست نظام را از فرسودگی نجات دهد؛ و نه حزب جمهوری اسلامی توانست بنیان عقلایی برای ساختار انقلاب فراهم سازد؛ و امروز هم که حزب الله ولایت مدار، مملکت و کل منطقه را به بلبشویی دچار ساخته است که در آمدن از این بن بست معجزه می خواهد. دلیل این آشوب و پریشان حالی روشن است؛ انضباط ساختاری که دست کم سیاست بازان حکومت بدان مؤمن و مقید باشند، در ایران نیم قرن اخیر معنا نداشته است. ببینید، هنوز جوهر حکم شوراها نخشکیده بود که بسان بیغوله ای بر سر ملت آوار شد؛ و کمی دیرتر، سازمان برنامه هم بدست احمدی نژاد فروریخت. آری، چین را نمی توان بعنوان کشوری توسعه یافته بمعنای مصطلح جهان مدرن دانست. با اینهمه، آن نظام دیکتاتوری، با انظباط حزبی بدنبال مصالح سیاسی خود رفت؛ در بیرون، فرصت طلبی اقتصادیش را با مصلحت سیاسی قدرت های مخالف گره زد و در نهایت توانست رشد کند. جمهوری اسلامی هرگز نمی تواند چین بشود. نظامی که اسیر توهم ایدئولوژیک و کیش شخصیت است، نوکران بی عقل و بی مقدار را در مقام های مهم جابجا می کند. چنین نظامی خواب های آشفته زیاد می بیند؛ ازآن رؤیا که راه قدس از کربلا می گذرد، اسرائیل را محو خواهیم کرد، تا ژاپن اسلامی خواهیم شد و سرانجام مدیریت جهانی، همه حرف های پوچی است که ما را بیاد همان ‘هیچ’ می اندازد. نویسنده سال ها پیش بیم داده بود که مبادا ژاپن اسلامی نشده بحران بمب اتم، ما را خرد کند که کرد. نویسنده به دوستانی که می گفتند اگر پانصد سال طول بکشد ما باید ثابت قدم بدنبال اصلاحات برویم؛ هشدار داده بود که این راه ایران را از پاکستان هم عقب تر می راند. حال، باید مراقب بود که بی عملی ما شرایط را بدتر نکند.
  • و اما این همه بدبختی و نکبت، این طومار بلند بی کفایتی، بازخورد یک فصل الخطاب ناصواب است که بعد ها بزرگترین دروغ این نظام شد. نویسنده برآن است همه سیاست های نابجا در این چهل سال از آنجا آغاز شد که خمینی گفت ‘مملکت مال پابرهنه هاست’. با این خط مشی سیاسی، او طبقات اجتماعی را ویران ساخت. ضرورت احترام به طبقات اجتماعی آنسان بنیادین است که حتا روسیه سوسیالیستی فرایند رسیدن به جامعه بی طبقه را هرگز ساده نیانگاشت. در نهایت سوسیالیزم روسی فروپاشید پیش از آنکه به توهم ایدئولوژیک خود دست یابد. ناگفته پیداست که شایسته سالاری از رهگذر طبقات اجتماعی معنا می گیرد. شایسته سازی نیروها در فواصل طبقاتی، خود مقوم طبقه بندی پویای اجتماعی است. باری، نتیجه آن مستضعف نوازی صوری و احساسی، تنها یک آنارشیسم بود. بی سوادان و انقلابی های بی تجربه بر مصدر کارها نشستند؛ بنام مستضعف نوازی در بنیادهای اختاپوسی انقلاب، فرصت دزدی یافتند و چهل سال خوردند و بردند ومملکت را بباد فنا دادند تا سرانجام برخی و تنها برخی از آنها تجربه کردند و فهمیدند که آنچه ریسیدند و بافتند، برای ملت مستضعف تنها یک فاجعه بود. خمینی بدون آنکه خودش بفهمد جامعه بی طبقه قراضه ای را به ایران تحمیل کرد. جمهوری اسلامی با آن فروپاشی طبقاتی نه تنها فقر و بیچارگی را از طبقه فرودست به طبقه متوسط کشاند که خود طبقه متوسط را در سطوح فقر چند پاره کرد. هر آینه، این روال گداسازی و -به اصطلاح- گدا پروری، یکبار دیگر با بوق و کرنا دردولت مورد عنایت آقا- دولت احمدی نژاد-، با هدف بدر کردن اصلاح طلبان و تحقیر روحانیت سنتی مستقل بکار گرفته شد. متأسفانه، این ترفند هم در سایه سکوت راست میانه و چپ اصلاح طلب بضرر ملت تمام شد.

براستی چرا باید و چگونه می توان دل به رژیم فرومایه فروافتاده ای بست که به صلاح و مصلحت ملت نمی اندیشد؟ فساد، دزدی، رشوه خواری، اختلاس های نجومی، کشتار خیابانی، اعدام و شکنجه های وحشیانه، تاریکخانه های سپاه و اطلاعات، بی مبالاتی و بی برنامگی در حفظ سلامت جامعه بویژه در مدیریت و کنترل اعتیاد و فحشاء و سرانجام به سخره گرفتن درک و غرور یک ملت تاریخی، این همه مصیبت و فاجعه رنگ برنگ، تجربه هر روز جامعه ماست.

در پایان، دوستان اصلاح طلبی که خیر و صلاح را برای کشور می خواهید و یا دست کم اینگونه شعار می دهید، شما که بهتر از هر کسی نارسایی ها و ناکارآمدی های این سیستم ورشکسته را می شناسید. مگر بر شما روشن نشده که فراسوی این نظام، بن بست کوری است که گذاری از آن نیست؟ کدام کورسویی در پس این خرابه تاریک می بینید؟ شما که بارها سیاست مماشات وتساهل را با اهرم های قدرت این نظام خیره سر بی مغز آزمودید و هر بار ناچار شدید پس بکشید تا شاید روزی و یا روزهای دیگر بختیار باشید. آیا تحقیری بیشتر از آن که مرشد اصلاحات خودش را تا سطح تدارکاتچی این نظام فاسد خودفروخته پایین کشیده و همین یکی دو روز گذشته، ترسان و لرزان، ملت مغرور ما را بیم داده که مبادا کاری کنند قداره چی های حکومت آنها را به خاک و خون بکشند.

باور کنید صلاح مملکت و عزت خودتان در آن است که با اپوزیسیون هم بند و هم آوا شوید. اپوزیسیون خود را بازسازی کرد و اکنون شایسته آن است که صدای ملت باشد. اپوزیسیون هوشیار با حفظ تکثر تشکیلاتی، به استراتژی همسان دست یافته است. آرمان مشترک، همانا نجات ایران از فروپاشی و تضمین تمامیت کشور و سعادت همه اقوام ایرانی است. در این صف هموند، چهره های اندیشمند آبرومند، سرد و گرم چشیده، با انگیزه و با توان مدیرت بالا بهم نزدیک شده اند. از شاهزاده رضا پهلوی که زندگیش پر است از درس روزگار و اما با منشی بدور از کینه و بغض، تا غربت نشینان اروپا که هر یک استوار، ستون سازندگی فردا خواهند بود؛ به گرد هم درآمدند تا از تاریخ پر درد و رنج معاصرمان به سلامت گذر کنیم و فصل نویی از تاریخ دمکراتیک را باز گشاییم.

* مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.