گفتگوی سایت کشور با دکتر حمید احمدی-
اندیشه ملی گرایی در ایران به لحاظ تاریخی به دورانهای پیش از مشروطه نیز باز می گردد. هر چند که بهعنوان یک جریان سیاسی مدرن سازمان یافته باید در دورانهای پس از مشروطه به جستجوی آن پرداخت.
سایت کشور: دکتر حمید احمدی استاد دانشگاه تهران و پژوهشگر مسائل خاورمیانه، جهان عرب، و مسایل ملی و قومی در ایران است. تا کنون از ایشان بیش از ۴۰ اثر منتشر شده که بخش قابل توجهی از آنها به این حوزه باز می گردد. از جمله آن می توان به آثار قومیت و قومیت گرایی در ایران از افسانه تا واقعیت،ایران هویت قومیت ملیت،بنیادهای هویت ملی ایرانی و نیز دولت مدرن و اقوام ایرانی اشاره نمود. حمید احمدی از زمره معدود اساتید جامعه شناسی سیاسی است که از مطالعه تاریخ ایران در همه ادوار غافل نبوده و نقطه قوت آثار وی در این است که از داده های مکرر تاریخی برای توضیح پدیده های جامعه شناسی بهره می برد.
کشور- برخی علاقه مند هستند تا مرزهای بین فاشیسم و ناسیونالیسم را مبهم جلوه داده و بین این دو ملازمه ایجاد کنند. تفاوت فاشیسم و ملی گرایی در چیست؟
در آغاز باید به این نکته مهم اشاره کرد که متأسفانه در ایران معاصر، یعنی قرن بیستم و بهویژه از جنگ جهانی اول به بعد، بسیاری از واژگان سیاسی و اجتماعی که دارای بار علمی و تاریخی خاص خود بودند، کاربرد محفلی و کوچه و بازاری البته از نوع سیاسی آن، یافتند و به ابزارهای گفتمانی روزمره جناحهای گوناگون سیاسی برای محکوم کردن مخالفان و رقبای خود تبدیل شدند. یکی از مشهورترین این واژگانها «فاشیسم» و صفت «فاشیستی» بوده است. به عبارت دیگر این واژه به تدریج از بستر تاریخی و علمی خود خارج شد و بهگونهای برای هر نوع گروه، حزب، دار و دسته و نیز حکومت برخوردار از ویژگیهای اقتدارگرایانه بکار گرفته شد.
باید به این نکته نیز اشاره کرد که گروههای چپگرای مارکسیستی نقش اساسی را در این تحریف تاریخی و علمی به عهده داشته و به تدریج سایر جریانهای سیاسی را نیز به طور غیرمستقیم تحت تأثیر قرار دادند. بهگونهای که این واژگان در نشریات علنی و زیرزمینی گروههای سیاسی ایران و بیانههای گوناگون آنها کاربرد فراوان پیدا کرد.
در پاسخ به سؤال مربوط به تمایز ناسیونالیسم و فاشیسم باید به این نکته اشاره کرد که اصولاً این دو جریانهای متفاوتی بودهاند و سرنوشت تاریخی و بنیادهای آغازین آنها نیز با یکدیگر تفاوت داشته است. درست است که عمدهترین جریانهای سیاسی فاشیستی دوران معاصر در اروپا و سایر بخشهای جهان از باورهای تند ملی گرایانه اقتدارگرا نیز برخوردار بودند، اما از آنجا که ملیگرایی دارای ماهیت های متفاوت بوده و شکل متفاوتی نیز از نوع اقتدارگرایانه تا گونه لیبرال و دمکراتیک و محافظهکار و حتی مذهبی آن، به خود گرفته است، نمیتوان ملیگرایی یا فاشیسم را یکسان در نظر گرفت. گذشته از این، اگر عمدهترین ویژگیهای فاشیسم را بر اساس نظام تکحزبی، بسیج سیاسی انبوه تودهای و ستایش افراطی ایدئولوژی واحد تعریف کنیم، بسیاری از جریانهای ایدئولوژیک دیگر برخوردار از ایدئولوژی اقتدارگرایانه همچون حکومتهای تکحزبی مارکسیستی در دورانهای استالین و نظایر آن را نیز میتوان فاشیستی در نظر گرفت.
بنابراین گرچه میتوان نوعی از اندیشه و عمل ملیگرایانه مبتنی بر برتری نژادی و سرکوب گسترده و سامان یافته مخالفان را، برای نمونه در آلمان نازی و ایتالیای در با فاشیسم دید، اما ملیگرایی دارای مرزها، تاریخ و ماهیت متفاوت میباشد و آغاز، تکامل و سررشته آن ارتباطی با فاشیسم ندارد. از سوی دیگر برخی جلوههای حکومت فاشیستی را میتوان در جهان معاصر مشاهده کرد که اصولاً دارای باورهای ملیگرایانه مبتنی بر ستایش ملت یا نژاد نبودهاند.
کشور- سیر تکوین ملی گرایی و فاشیسم در خاورمیانه به ویژه ایران را چگونه می توان توصیف و تحلیل کرد؟
پیدایی اندیشه ملیگرایی در ایران به لحاظ تاریخی به دورانهای پیش از مشروطه نیز بازمیگردد، هر چند که بهعنوان یک جریان سیاسی مدرن سازمان یافته باید در دورانهای پس از مشروطه به جستجوی آن پرداخت. البته برخی از جریانهای چپ و محافل قومگرایانه برخاسته از آن در تلاش بودهاند که ملیگرایی ایرانی را در این دورانها دارای ویژگی فاشیستی بدانند ولی این بر داشت در واقع پروژه ای سیاسی بود تا یک شناخت علمی تاریخی. این پروژه سیاسی به تلاشهای مطبوعات استالین در سالهای پیش از جنگ جهانی دوم، بهویژه از ۱۹۳۸ به بعد مربوط میشد که هدفش آن بود ایران و دولت ایران را متحد آلمان نازی جلوه دهد. مطبوعات شوروی از ۱۹۳۸ به بعد گزارشات مفصلی را در چهار چوب یک جنگ روانی علیه ایران بهصورت جعلی منتشر ساختند که از اتحاد میان دولت ایران و آلمان نازی حکایت داشت. با آغاز جنگ جهانی دوم و گسترش و پیچیده شدن آن، دامنه این جنگ روانی علیه ایران با کمک شوروی به اروپا نیز کشانده شد. این در حالی بود که اصولاً میان دولت ایران و آلمان نازی بجز در زمینه همکاریها اقتصادی که ریشه در آلمان پیش از پیدایش نازیها داشت، همکاری چندانی وجود نداشت. مطبوعات استالین و بعدها برخی مطبوعات اروپایی با اغراق درباره حضور متخصصان آلمانی (که تعداد آنها همراه خانوادههایشان به حدود یکهزار و دویست نفر میرسید، اما مطبوعات شوروی تعداد آنها را بیش از پنج هزار نفر عنوان میکردند)، زمینه را برای برنامههای بعدی خود در رابطه با ایران فراهم میساختند. همین تبلیغات ساختگی مقدمه چین تهاجم دوجانبه استالین و چرچیل به ایران در شهریور ۱۳۲۰ از شمال و جنوب شد. این در حالی بود که دولت ایران با طراحی پیمان سعدآباد در سال ۱۹۳۸ (۱۳۱۷) و وارد کردن افغانستان، عراق و ترکیه به آن در صدد بود سیاست مستقلی را در برابر نیروهای متخاصم اروپا (فاشیسم ـ نازیسم در برابر سرمایهداری و کمونیسم) در پیش بگیرد.
این درست است که با ظهور آلمان نازی و ایتالیای فاشیست، برخی محافل کوچک سیاسی و برخی از بخشهای افکار عمومی دارای احساسات مشابه در ایران پیدا شدند. اما اینگونه جریانها (سومکا و دیگران) و گونههای افکار عمومی دارای نفوذ چندانی در بدنه اصلی جریانهای سیاسی و افکار عمومی ایران نبودند. این را نیز باید افزود که جریانهای کوچکی همچون سومکا برخاسته از اندیشههای نهفته در جریانهای نازی و یا فاشیسم اروپایی نبودند، بلکه اقدامات آنها بیشتر واکنشی به فعالیتهای احزاب چپ وابسته به اتحاد شوروی بود که در جریان سالهای جنگ جهانی دوم زمینهساز سیاستهای الحاقگرایانه اتحاد شوروی و جمهوری آذربایجان برای تجزیه آذربایجان و کردستان ایران شد.
گذشته از این در دورانهای سلطه فاشیسم (از نوع آلمانی یا ایتالیایی آن) در اروپا، جریانهای سیاسی و نحلههای افکار عمومی مشابه در سایر مناطق خاورمیانه و جهان اسلام پیدا شد. در ترکیه، مصر و سایر کشورهای عرب در سوریه و لبنان و عراق شاهد پیدایی این جریانهای سیاسی بودهایم. برای نمونه در مصر شایع شده بود که هیتلر رهبر آلمان به تازگی مسلمان شده و با سفر به مکه به «حاج محمد هیتلر» تغییر نام داده است. مصریها در آن سالها موسولینی را نیز در اصل دارای تبار مصری دانسته است و بر آن بودند که نام اصلی او «موسی نیل» بوده است که اشاره به رود نیل در مصر دارد. پیدایی این جریانها در خاورمیانه درواقع واکنشی به سیاستهای استعمارگرایانه انگلستان و متحدان آن بود و آلمانها نیز به خوبی از این احساسات آگاهی داشته و مروج حمایت از مسلمانان در برابر انگلستان و فرانسه بودند.
به هر روی جریانهایی چون سومکا پدیدهای موقتی بودند که در سالهای گذار پس از جنگ پیدا شدند و هیچگاه به بدنه اصلی ملیگرایایی ایرانی تبدیل نشدند. جالب اینجاست که ملیگرایی رسمی و دولتی پهلوی نیز دارای این ویژگیها نشد. فعالان محافل رادیکالی چون سومکا بعدها گرایشات معتدلتری پیدا کرده و به سوی ملیگرایی معتدل و لیبرال گرایش پیدا کردند.
کشور- شما در مقدمه کتاب “پان ترکیسم یک قرن در تکاپوی الحاقی گری” به نکته مهمی اشاره کرده و نوشته اید که ناسیونالیسم ایرانی بر خلاف دو ناسیونالیسم عرب و ترک در خاورمیانه به لحاظ اینکه از امتیاز تثبیت سرزمینی برخوردار بود،خصلت قومی و تهاجمی پیدا نکرد. یک مقدار در این خصوص بیشتر توضیح دهید:
این یک واقعیت تاریخی است که ملیگرایی ایرانی در مقایسه با جریان عربی یا ترکی آن دارای ریشههای تاریخی بسیار کهنتر بود. ترکها و اعراب بیشتر در اواخر قرن نوزدهم با اندیشه ملیگرایی آشنا شده و به تدوین آگاهی ملی و هویت قومی خود دست زدند. در حالی که ایران از همان آغاز اسلام به تدریج راه خود را از خلافت و امپراطوری اسلامی جدا کرد و با گرایش به سوی تشیع و زنده کردن میراث ایران پیش از اسلام و ترکیب آن با ابعاد مذهبی اسلام، به تقویت هویت ایرانی در ابعاد فرهنگی و سیاسی آن دست زد.
اعراب و ترکها در خلافت سنی ادغام شده و آگاهی تاریخی ملی مبتنی بر وجود یک دولت کهن عربی یا ترکی ،اصولا بدلیل نبود چنین دولتهایی در گذشته، نداشتند و تنها در اواخر قرن نوزدهم با آشنایی با اندیشه ناسیونالیسم اروپا به این جریان گرایش پیدا کردند.
اصولا باید به سه نکته و تفاوت اساسی میان پانایرانیسم از یک طرف و پانترکیسم و پانعربیسم اشاره کرد:
برخلاف ایران، در ترکیه و کشورهای عربی جریانهای ناسیونالیستی قدرتمندی پیدا شدند که به طور مستقیم و غیرمستقیم تحت تأثیر فاشیسم اروپایی (بهویژه نوع نازیسم آن) بودند. در حالی که جریانهای ملیگرایی ایرانی تأکید چندانی بر مسئله نژاد نداشتهاند، هر دو جریان پانعربیسم و پانترکیسم بشدت گرایش های نژادی داشتند.
۱- پانایرانیسم یک جریان خاص از اندیشه ملیگرایی ایرانی بود که از بدنه اصلی بیرون آمده و در واکنش مستقیم و آشکار به تهدیدات پانعربیسم و پانترکیسم علیه ایران و برای رویارویی با آنها و نیز جریان چپ طرفدار شوروی پا به صحنه گذاشت. این نکته را بخوبی میتوان در اندیشههای محمود افشار از پیشگامان پانایرانیسم ردیابی کرد. تبلیغات وسیع و گسترده نشریات پانترکی و بعدها جریانهای پانعربی علیه ایران و سیاستهای الحاقگرایانه آنها برای جدایی آذربایجان و خوزستان از ایران باعث شد تا اندیشه و عمل پانایرانیستی در ایران شکل بگیرد.
٢- برخلاف پانترکیسم و پانعربیسم، جریان پانایرانیسم تأکید چندانی بر پدیده نژاد نداشته است. در برابر جریان پانترکیسم و تا حد کمتری پانعربیسم که بیشتر جنبه نژادی پیدا کردند، و شعارهایی چون «نژاد ترک برترین نژاد» را به نماد خود تبدیل ساختند. نگاهی به نوشتههای فعالان و اندیشمندان پانایرانیسم، پانترکیسم و پانعربیسم به خوبی این فقدان بحث نژاد در پانایرانیسم و تأکید بر آن در پانترکیسم و پانعربیسم را آشکار میسازد. گرچه در ایران بحث آریایی و نژاد آریایی مطرح بوده است. اما با رنگ و بوی نازیستی آن به شعار اصلی و محوری هیچیک از جریانهای ملیگرای ایرانی، و حتی پانایرانیستها تبدل نشده است. بحث نژاد بیشتر در «فرهنگ سیاسی عامه» معاصر در حاشیههای جامعه ایرانی و در حاشیه افکار عمومی وجود داشته است تا در متن فرهنگ سیاسی ایران یا مرامنامه احزاب سیاسی ملیگری ایرانی.
٣- در حالیکه پانترکیسم و پانعربیسم هر دو از ویژگیهای آشکار و گسترده الحاقگرایانه برخوردار بودهاند و مبلغ جداسازی سرزمینهای فرضی ترکی و عربی و بازگرداندن آن به جهان عرب یا ترک، اما جریان پانایرانیسم هیچگاه سیاستهای الحاقگرایانه از خود آشکار نکرده و خواستار جدایی سرزمینهای از دست رفته ایران و پیوستن آنها به ایران کنونی نبوده است. به تعبیر دیگر، در برابر پانعربیسم و پانترکیسم که از ابعاد تهاجمی گسترده علیه سایر ملتهای خاورمیانه و یا اروپا برخوردار بوده است، پانایرانیسم بیشتر جنبه تدافعی داشته و با الحاقگرایی ضدایرانی به رویارویی پرداخته است.
گذشته از این سه نکته، اصولاً در ایران هیچگاه حزب یا جریانهای خاص به طرفداری آشکار از فاشیسم (از نوع آلمانی یا ایتالیایی آن) پا به صحنه نگذاشته است. در حالی که در جهان عرب احزابی چون «حزب ناسیونال سوسیالیست سوری» به رهبری انطوان سعاده، و یا جریانهای گوناگون پانترکی در اواخر دهه ۱۹۰۳ و اوایل دهه ۱۹۴۰ به طور آشکار اساسنامههای مشابه با احزاب فاشیستی برای خود تدارک دیده بودند. تظاهرات گسترده هزاران فعال پانترکیست در شهرهای بزرگ ترکیه (آنکارا و استانبول) در سالهای نخست دهه ۱۹۴۰ و بهویژه در سال ۱۹۴۴ در حمایت از فاشیسم اروپایی و اعمال فشار بر دولت ترکیه برای پیوستن به آلمان نازی و ایتالیای فاشیسم نمونه آشکار این گرایشات بوده است.
ملیگرایی ایرانی در جریان اصلی خود دارای گرایشات قدرتمند مدنی بوده و بیشتر جلوههای آشکار لیبرال و دمکراتیک به خود گرفته است. این را هم در جریان ملیگرای عرفی ایرانی و هم در جریان ملیگرایی برخوردار از گرایشات مذهبی و اسلامی میتوان دید. به نظر میرسد که ملیگرایی ایرانی در آینده نیز در همین راستای اعتدالگرایی مدنی به جریان خود ادامه دهد.
کشور- نقش نخبگان محلی در شکل گیری تفکر وحدت گرایی در ایران چه بود؟!
اصولاً ملیگرایی در ایران، چه بهعنوان یک اندیشه سیاسی معاصر و چه بهعنوان یک اقدام سیاسی بیشتر پیامد تلاشهای فکری و سیاسی نخبگان ایرانی برخاسته از میان اقوام ایرانی بهویژه آذریها و کردها بوده است. این نکته را میتوان در هر دو جریان معتدل و رادیکال ملیگرایی ایرانی و حتی در ناسیونالیسم رمانتیک ایرانی سالهای آغازین مشروطه و پیش و پس از آن مشاهده کرد. آذریها بهویژه در این رابطه نقشی بسیار فعالتری از سایر ایرانیان داشتهاند. اندیشه پانایرانیسم نیز در اندیشه و عمل سیاسی دارای یک خاستگاه قدرتمند آذری و حتی کردی، بوده است و این را میتوان در فعالیتهای سیاسی و فرهنگی نخبگان و فعالان آنها که با دولتهای ایرانی پس از مشروطه تا انقلاب اسلامی ۱۳۵۷ همکاری داشتهاند دید. علت این نکته را باید در این واقعیت جستجو کرد. که اینگونه نخبگان به دلیل همجواری زادگاهشان با همسایگان الحاقگرای ایرانی، از روسیه تزاری و اتحاد شوروی گرفته تا ترکیه و عراق بعثی و سایر پانعربها، چالشهای موجود بر سر راه یکپارچگی سرزمینی و فرهنگی و سیاسی ایران را بیشتر از نخبگان ساکن مناطق مرکزی یا شرقی ایران درک میکردهاند. به همین دلیل نخستین جلوههای آشکار اندیشه و عمل ناسیونالیستی از نوع معتدل، رادیکالها و رمانتیک آن را میتوان در مناطقی چون آذربایجان، گیلان و کردستان دید.
همچنین بیشترین ایستادگی را در برابر جریانها الحاقگرای پانترکی و پانعربی ضدایرانی میتوان در میان نخبگان اقوام ایرانی مشاهده کرد. برای نمونه محکمترین پاسخهای علمی، تاریخی، سیاسی و فرهنگی به پانترکیسم را باید در میان نخبگان فکری و سیاسی آذری ایران جستجو کرد. این نکته را در طول دهههای گذشته تاکنون میتوان به خوبی پیگیری و ردیابی کرد.
کشور- جریان قومگرا همواره نهاد دولت مدرن در ایران ( چه پهلوی و چه جمهوری اسلامی را متهم به ستم قومی کرده است. اما از سوی دیگر همه جریانهای قومی موجود در کشور از خصلت خشونت طلبی برخوردارند. این تضاد گفتاری چگونه قابل تحلیل است؟
این واقعیت را میتوان به خوبی در فعالیتهای سیاسی و مطبوعاتی آن دسته از قومگرایان مشاهده کرد. بهرهگیری آنها از واژگانی همچون «شونیسم فارس» و یا «فاشیسم فارس و آریایی» و نظایر آن در واقع تداوم همان جریان گفتمانی عوامگرایانه جریانهای چپگرای سالهای پیش و سالهای نخستین پس از انقلاب است که مخالفان خود اعم از دولت و جریانهای سیاسی مخالف رقیب، از نوع ملیگرا و مذهبی آن را، با واژگانی چون فاشیست ، فاشیسم مذهبی مرتجع و سایر آن متهم میکردند.
اصولاً گفتمان قومگرایانه معاصر ایران ریشه در گفتمان عوامگرایانه چپ استالینی (که نقطه مقابل چپ علمی و تاریخی است) دارد تا واقعیت تاریخی.
این گفتمان همانگونه که اشاره کردید دارای یک تناقض آشکار درونی نیز هست. بدین معنی که آنها از یکسو مخالفان قومگرایی را با واژگانی همچون فاشیسم و شونیسم مورد حمله قرار میدهند، اما در گفتار و کردار و در گستره وسیع، خود نماد آشکار این واژگان هستند. به عبارت دیگر «شونیسم قومی» جلوههای آشکارتری از شونیسم ایرانی یا ملی داشته است. یعنی ما در میان نوشتهها و فعالیتهای جریانهای ملیگرا کمتر به جلوههای خشونتطلبانه گفتاری و ستایشهای شونیستی از ایران برمیخوریم تا در میان نوشتهها و عمل گروههای سیاسی قومگرای پراکنده در داخل و خارج از ایران. این را میتوان در یک تحلیل محتوای ساده نشریات قومگرای دارای گرایشات به طور نمونه پانترکی و پانعربی و پایگاههای اینترنتی آنها و مقایسه آن با نوشتهها و پایگاههای جریانهای ملیگرای ایرانی مشاهده کرد. گستراندن ادبیات نفرت (ایجاد تفرقه میان بخشهای گوناگون مردم با تأکید بر بحث زبان و نژاد) و نفی و انکار هویت فرهنگی و سیاسی ایران با عربی خواندن آن و تاکید بر ویژگیهای زبان عربی و یا ترکی و اغراق درباره آن، از ویژگی عمده نشریات و پایگاههای اینترنتی قومگرایانه بوده است.
درواقع در ایران معاصر با یک «شوینیسم قومی» روبرو هستیم تا «شوینیسم ملی». در عمل نیز این جریانهای افراطی به کاربرد خشونت فیزیکی علیه مخالفان خود و تلاش در جهت سرکوب هرگونه جلوههای ایراندوستی میان همزبانان خود چه از راه اعمال فشارهای تبلیغاتی و یا تهدیدات و اعمال خشونت فیزیکی و کاربرد آن، بهویژه در آذربایجان و کردستان و خوزستان تمایل داشتهاند. اگر قرار باشد واژگانی چون فاشیسم را بهگونهای غیر عملی و غیر تاریخی در مورد جریانهای سیاسی و فکری معاصر ایران به کار گرفت، این محافل و گروهها در درجه نخست در این پوشش قرار میگیرند. اعمال خشونتهای فیزیکی به صورت حملات مسلحانه و قتل مخالفان قومگرایی و قلع و قمع ایراندوستان در سالهای سلطه گروههای قومگرا در آذربایجان و کردستان اواسط دهه ۱۳٢۰ خورشیدی، و نیز در سالهای نخستین پس از انقلاب در کردستان و برخی نقاط دیگر ایران نمونههای آشکار این تمایل خشونتطلبانه افراطی بوده است. البته باید این نکته را نیز افزود که گروهها چپ مارکسیسم عوامگرای ایرانی در سالهای نخستین پس از انقلاب در کاربرد اینگونه واژگان و تشویف خشونت فیزیکی و گفتمانی در میان اقوام ایرانی نقشی اساسی داشتهاند.
منبع: سایت کشور
*مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.