در کدامین خود خویش مانده‌ایم، اینچنین درمانده‌ایم؟

Share on facebook
Share on google
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

راه این است که از هر چه رنگ و بوی خودی و منیت دارد رها شویم و فراتر برویم. در خود، خانواده و ملت نمانیم. جایگاه خود را در ورای محدودیت ها و در فرامرزها بجوییم.

 

سیروس فیروزیان

می خواهم رک و پوست کنده بگویم، بی پرده، بی هیچ تعارف و بدور از هر تکلف. بگذار آنچه در دلهامان تلمبار شده را پرواز دهم؛ به خودم و به خودمان نهیب زنم که چرا ناتوان، گرفتار غرقاب بلا شده‌ایم! براستی چرا اینسان فروافتاده‌ایم؟

می خواهم پرسشی را پیش بکشم، و آن اینکه چگونه می توانیم نقش و حضور خود را تا کوچکترین حلقه جامعه خودمان فروبکاهیم، مصلحت، منفعت و امنیت خود را تا مرز خانواده هایمان محدود سازیم؛ و آنگاه، جامعه خود را پیشتاز و سرفراز دیده، آن را در برابر جهانیان فرا دست بخواهیم؟ گیریم فرادست دیدن و فرادست خواستن خود و جامعه خودی، شدنی و درست باشد که نیست؛ چگونه بدان دست بیازیم آنگاه که خود و جامعه را دوگانه می انگاریم؟ این پرسش دو سویه یک پاسخ دارد؛ آنکه نگوییم مردمان، نگوییم دیگران، بگوییم ما مردم، بگوییم خودمان. باری، درماندگی ما زاییده در خود ماندگی ماست. رمز بهروزی و پیروزی و شکوفایی و پویایی جامعه ما چه درون کشور و یا در بیرون همانا در بازبینی ایگو های تک تک ماست؛ زدودن زنگار من های جدا افتاده از ما، ما بنام انسان.

آنچه را در این نوشتار می آورم همه می دانیم و من تنها می خواهم بیادمان بیاورم. بیاد هم آوردن هرگز کمتر از اندیشیدن و آموختن نیست. بیاد هم آوردن آینه‌ای است که به ما می گوید چگونه آزموده هامان را توشه راهمان سازیم. می خواهم بگویم دیرگاهی است که درونگرایی ایرانی ما بلای جانمان شده‌است. مراد من از درونگرایی در این بحث، جدا از معنای والای درونگرایی فلسفی و کشف و شهود عرفانی است که ایران کهن و میانه زادگاه خدایان آن عرصه ماورایی بود. در این گفتار، من درونگرایی ایرانی را- اگر به معنای درست آن بکار گیرم-، از دو زاویه می بینم؛ یکی نگاهم به درونگرایی ملی و وطنی است و آن دیگر برداشت من از درونگرایی خانوادگی ماست. از دید من رویه و روحیه درونگرایی، بزرگترین دلیل شکست های پیاپی ما بوده‌است.

این درونگرایی بیش از آنکه نشان فروتنی و فراز نگاهمان به خود و به پیرامون باشد، زاییده خودفریبی و خودشیفتگی اسطوره‌ای ماست. هر آینه، این درونگرایی که خود زوایایی بس پیچیده و درهم تنیده دارد یگانه درد ما نیست. دورویی ها و دو دستگی ها در میان خودمان و سرانجام دشمن خواندن ها و دشمن تراشی ها روبروی دیگران در تاروپود زندگی ما لانه کرده‌است. باری، این واگرایی سرطانی، این انزوای از هم و از بیگانه، خود نماد و نمود درونگرایی خودپسندانه ماست.

روزگاری، ما بزرگ از بزرگی بزرگانمان بودیم. در ادب و فلسفه و دانش دین و دنیا سرآمد و از بهترین ها بودیم؛ و اما دیر زمانی است که در کوچکی خود، بیچاره و افسون خود فراموشی هستیم. نه آنکه ندانیم که بودیم؛ نمی خواهیم باور کنیم که اینحال که هستیم. سرمست آنیم که بودیم و غافل از آنکه اکنون که باید باشیم. نمی خواهم بگویم که به آن شکوه دستاوردها ننازیم؛ نه، چه خوب است که به آن بلند بالای علم و عرفان و معرفت افتخار کنیم و صد البته غصه و غبطه هم بخوریم به اوج مکنت و عظمت پیشینیان که چگونه رسم میراث داری بجا آوردیم و اکنون به این حال مفلوک فرو افتادیم.

درست است، ایرانی در عقل و دلش عاشق پیشه است؛ اما ما در عشق ورزی، خودخواه و خود بزرگ بینیم. مگر ما نمی گوییم که هنر نزد ایرانیان است و بس؛ و یا اصفهان نصف جهان است، اگر تبریز نباشد! باری، همه جهان در چشمان ما چیزی نیست مگر مرزهای آرزو و باور ما. ما هرگز نخواسته‌ایم دیگران را آنگونه که هستند ببینیم. اگر به فرهنگ، آیین و تمدن بیگانه دل می سپاریم و یا با دیده حسرت و حیرت بدان چشم می دوزیم، باز هم در کنه وجودمان، پویایی و والایی دیگران را وامدار گذشته پر افتخار خودمان می دانیم. آیا همه در برابر ایران، همان ایرانی که دردش بی دواست و دوای دردش هم نه به دست خودمان که ناگزیر ترحم خداست؛ تازه بدوران رسیده های بی بته‌اند؟ چنین فخر و افاده فروختن، ما را به این خاک سیاه نشانده‌است. اینگونه درونگرایی ملی، ما را به جداسری از جهان وطنی درانداخته‌است. شگفت آنکه با اینهمه خود برتربینی و خود بهتربینی که در جان ما و در جهان ایرانی ما نهادینه شده‌است؛ آن خود باوری را که شایسته یک ملت تاریخ ساز است نداریم. براستی اگر اینگونه‌است که ما بهترینیم، زیباترین و با هوش ترینیم، پس چرا پیوسته در تاریخ خود پس و پیش می رویم و بارها و بارها، نارسی و نادرستی آنچه را آزمودیم بازمی جوییم؟

اینهمه خودستایی خواسته و ناخواسته در حالیست که ما از هم می گریزیم. با هم نمی توانیم کنار بیاییم و با هم بسختی کار می کنیم. خوی تک روی و تک خوری عادت معمول ما شده‌است. گویی دیگر آرمان ها و آرزوهای همگن و همسو نداریم. زندگی هامان از هم جدا افتاده و به شمار خانواده های کوچکمان دغدغه مصالح و منافع آنی خودمان را داریم. گویا که در بیابان برهوت و بدور از همه زندگی می کنیم و حیات جمعی و ملی برایمان معنایی ندارد. این در خود ماندگی که نه، درماندگی، از آن روست که در خودمان، در همین امروز خودمان، وامانده‌ایم. بی خبر از گذشته و بی پروا به آینده، بی کس و تنها، چونان تافته‌ای جدابافته، با خود خودمان مشغول و سرخوشیم. آری، ما گرفتار بیماری مزمن درونگرایی شده‌ایم. خود را پاس داریم و دیگر هر چه می خواهد بشود، بشود. براستی چگونه می شود خود و خانواده و یا حتا قوم و ملت را در این دنیای بهم تنیده، جدا و بیگانه نگهداری کرد و به کمال رساند؟

این سخن را بسیار شنیدم که این خر نشد یک خر دیگر، سیاستمداران سر و ته یک کرباسند. به ما چه، ما که از دستمان چیزی بر نمی آید، چرا خودمان را درگیر کنیم، در نهایت خری می آید و ما بر آن سوار خواهیم شد. ایکاش به همین بسنده می کردیم. اما نه، آنجا که باید تصمیم بگیریم جو زده شده و بی مطالعه و بررسی افسار سیاست و حکومت را به دست همانهایی می سپاریم که خرشان می نامیم. اینگونه می شود که سوار نشده باید سواری بدهیم. شگفتا که هربار بیشتر از پیشتر، با دنیایی از افسوس و تأسف، به خود می آییم که ای دل غافل آنی را که خانمان ساز اندیشیدیم، خانمان برانداز بوده‌است. اینجاست که نخبگان ما یا فرصت طلبانه ما را می دوشند و دین و دنیامان را می دزدند؛ و یا غمگنانه در کنج غربت خود فرو رفته، و یا ناگزیر از ما می گریزند.

اگر چنین است که درونگرایی ملی و خانوادگی بصورت یک حس فردی در سنت و شخصیت ایرانی ما ریشه دوانده و این خود مهمترین دلیل انحطاط و انفعال ما بوده و بگمان من اینگونه است؛ پس چرا اهل فرهنگ و هنر، و اربابان سیاست و دیانت بجای زدودن این عرف و عادت زشت و یا دست کم پالایش و پیرایش آن، مردم را در این سقوط تاریخی به حال خود رها کرده‌اند؟

از خیلی پیش باور داشتم که اگر قرار است تحولی در ایران به مرحله گذار خود برسد می بایست زندگی بر مردم بسیار سخت شود. منظورم فشار سیاسی ویا محدودیت های اجتماعی نیست؛ نه، در واقع پاشنه آشیل حضور همصدای مردم و به صحنه مبارزه آمدن آنها بیشتر به تنگنا افتادن زندگی خانواده ها بسته‌است. برخلاف این گفته مشهور که برای حکومت کردن بر ایرانیان باید آنها را گرفتار و درمانده داشت؛ من معتقدم فقر خانواده ایرانی همانا نقطه عطف سقوط حکومت است. چرا، چون خانواده تنها هویت ایرانی است که برابری ندارد؛ نه ملت، نه دیانت، و نه حتا انسانیت. برای نوع ایرانی همه این مفاهیم در خانواده معنا می یابد. من، برآمده از همین فرهنگ، می فهمم و می پذیرم که خانواده پایه هر مدنیت و تمدنی است و اینکه خانواده مقدس ترین رکن زندگی است و جایگزینی ندارد؛ اما نه خودخواهی خانوادگی که متأسفانه رسم امروز ما شده‌است. این خانواده محوری انحصار طلبانه یعنی سکوت در برابر فروپاشی اخلاقی و اقتصادی جامعه تا مرز مدیریت طاقت فرسای امنیت و اقتصاد خانواده خویش. من این سازشکاری حقیرانه را گونه ایرانی درونگرایی خانوادگی نامیدم. کلمه بهتری که بتواند این در خود لولیدن را معنا کند نمی شناسم. مراد من همان حس کرختی است که ما را در برابر مصالح و مصائب جامعه بی تفاوت و بی مسئولیت می کند تا آنجا که طاقت زندگی خانواده ما طاق نشده باشد. در اینجا باید تأکید کنم که خودانگاری ناگزیر ما و یا بهتر بگویم خانواده خواهی و پاسداری از چهاردیوار خانواده خود تا آنجایی است که فشار بی تاب زندگی خواب را از چشمان ما برباید؛ و از آن پس است که در سطح فراگیر ملی بازیگر و کنشگر خواهیم شد. آنگاه، از پوسته خود بیرون می آییم و برونگرایی می جوییم.

از سخنم دور نشوم، خیلی پیش از تحولات سال ۱۳۸۸ گفته بودم که تغییر اساسی آنروزی رخ می دهد که نفس اقتصاد خانواده ها به شماره بیافتد؛ طبقه متوسط معنایش را از دست بدهد، از نظر اقتصادی طبقات ضعیف و متوسط بگونه‌ای به هم نزدیک شوند که تشخیص بین آنها مشکل باشد، اعتماد و اعتقاد به فرایند مدنی رنگ ببازد، از بطن طبقه متوسط، طبقات متوسط رو به ضعیف پیدا گردند و در نهایت خیل آنها از مدار یأس بیرون آیند، و بیرون آیند. آنروز، روزی است که اخلاق مرده، دزدی ها افسار گسیخته و فرار دزدان یا کشتار محرومان دو گزینه‌ای است که نوع و زمان آن به عقلانیت و خباثت حاکمیت از یکسو و به جسارت و شهامت و اتحاد مردم از سوی دیگر بستگی خواهد داشت. تا آنروز، یک هماهنگی و همکاری نانوشته بین مردم و دولت و بر پایه تحمل یکدیگر، ایستا، برپا خواهد بود. بگمانم، امروز به آنروز نزدیک شده‌ایم.

چه خوشمان بیاید و یا نه، ما ایرانی ها سیاست زده غیر سیاسی هستیم. درست است که همه و از جمله خود من، خودمان را عقل کل سیاسی می دانیم؛ اما واقعیت آن است که دامنه مطالعه ما پیرامون دانش و هنر سیاسی و تاریخ تحولات بسیار محدود است و شاید به همین دلیل در سیاست ورزی، ماهر و ثابت قدم نیستیم. ما تحمل تحول پایدار، درازمدت و یا میان مدت را نداریم. اگر در تنگنای شدید اقتصادی بیافتیم هیجان حرکت و اتحاد در ما بارور می شود. این حرکت ها چون معمولا متشتت بوده و آگاهی علمی پشتبند آن نیست، می تواند کنترل شده و به یأس کشانده شود. همانطور که در بالا گفتم ما مردم ناهنجاری های اخلاقی و ناکارآمدی سیاسی و حتا نارسایی اقتصادی را با پوست و استخوان تجربه و تحمل می کنیم و با آن کنار می آییم؛ اما تا آنجا که حفظ و مدیریت خانواده هایمان ممکن باشد. حکومت های مستبد ما هم کم و بیش این نکته را فهمیده و مراقبت می کردند. من بارها شنیدم که مردم از وضع موجود می نالند اما خیلی هاشان تنها امیدوارند کمی اوضاع اقتصادی بهتر شود. اما مگر بهسازی اقتصاد زیر سایه فساد، زورمداری و انحصار طلبی سیاسی ممکن است؟

در یک کلمه، بخش بزرگی از ما مردم راضی به دولتی هستیم که ثبات نسبی اقتصادی را فراهم سازد. تو گویی آمار دزدی های نجومی و فساد های گیج کننده که از سطح رهبران و کارگذاران ارشد به مدیران پایین هم سرایت کرده، چندان معضل بحساب نمی آید. آری، آب که از سر گذشت چه یک من چه صد من. تا جایی که تصفیه حساب های دزدان ادامه دارد، بجای حساسیت و پرسشگری، شایعه نقل مجلس و گرمی بازار ماست. جک درست کردن هم که طبع لطیف و ذوق ظریف ایرانی را جلا می دهد، خود موجب آرامش روان خسته ماست. اینکه هر از گاه از بالا فرمان می رسد فتیله دعواهای درون نظام را بکشانند پایین، از آنروست که دزدان همیدگر را ندرند. شاید سردسته دزدان معتقد است هر چه دزدی بزرگتر، محاسبه آن سخت تر بوده و در نتیجه ملت صورت مسئله را پاک می کند. با اینهمه، دولت های آخوندی، در سال های گذشته بصورت دست و پا شکسته و کج دار و مریز تلاش داشته‌اند اقتصاد را تا سطحی کنترل کنند که هم بساط دزدیشان پابرجا بماند و نیز خانواده های کارگری و کارمندی بتوانند خانواده هایشان را هر چند با سختی مدیریت کنند. این معادله، چند سالی است که با شیب تند رو به بن بست است و این همان نقطه سرنوشت ساز می تواند باشد. افسوس که در این فضا، حاتم بخشی ها از کیسه ملت و فروش و اجاره دست و دلبازانه آب و خاک کشور به قدرت های آسیایی روند پرشتابی بخود گرفته و نیز رقابت حاکمان و کارگزاران دزد برای فرستادن پول ها و فرزندانشان به خارج بیشتر شده‌است. در این بین، آنها تلاش می کنند که لابی های زیر پوستی را برای جلب نظر خارجی فعال تر کرده تا چند گاهی عمر نظام پوسیده شان طولانی تر شود و در نهایت فردای خانواده هاشان در بلاد کفر تضمین گردد.

تا به کی خواب، ایرانی خود را دریاب! راه این است که از هر چه رنگ و بوی خودی و منیت دارد رها شویم و فراتر برویم. در خود، خانواده و ملت نمانیم. جایگاه خود را در ورای محدودیت ها و در فرامرزها بجوییم.

در پایان، نقطه تلاقی درونگرایی دوگانه ایرانی بسیار باریک است، آنسان که فرار از یکی می تواند بمعنای غرق شدن در آن دیگری باشد. این درهم تنیدگی رفتار فردی و جمعی، پیچیدگی شخصیت و مدنیت ایرانی را گواهی می دهد. آنگاه که از زندان درونگرایی خانوادگی رها شده به هم باز گردیم، خطر اوج گیری درونگرایی ملی می تواند ما را به ورطه سقوطی بس بزرگتر بکشاند. آنروز، باید بپاییم تا مبادا توهم اصالت امپراطوری، ما را به مداخله گری و ماجراجویی بکشاند که آن خود فصل دیگری از انحطاط و سقوط را در پی خواهد آورد.

Share on facebook
Share on google
Share on twitter
Share on linkedin
Share on telegram

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»