از نظامی که در موجی از نفرت از دیگری و یا ستیز و پیکار با دیگری غوطهور است، نمیتوان انتظار “به زیستی”، آرامش، شادی و گسترش حس خوشبختی داشت. ابتدا باید رویکرد از تضاد و نفرت، به رویکرد “به زیستی” تغییر یابد، تا زمینههای درست حرکت به سوی جامعهای آرام، آزاد و توسعه یافته مهیا گردد؛ در غیر این صورت، هر تلاشی برای بهبود، آبی است که در هاون کوبیده میشود.
علی زمانیان
من کیستم، چرا هستم و چگونه بودنی دارم؟ رفتارم را چگونه موجه میکنم؟ ضرورتِ بودن و زیستنام را چگونه نشان میدهم؟ و به چه نحو و شیوه، نگاه و نظر شما را به خودم جلب میکنم؟ و اساسا برای چه میزیم؟ در کانون و مرکز هویتیابیِ هر یک از ما چه میگذرد؟ خود را چگونه و با چه معیاری به دیگران معرفی و اثبات میکنیم؟
هر انسانی با این گونه پرسشها مواجه میشود که باید پاسخی قانع کننده برایش بیابد. هر یک از ما چه آگاهانه و چه ناآگاهانه، در کنش روزمرهی خویش و در مجموعهی چیزی به نام زندگی، گویی مشغول پاسخ دادن به این پرسشها هستیم. پرسشهایی که نه یک پاسخ دارد و نه پاسخی یکباره دارد. پاسخهایی متکثر در فرایندی دائمی در جریان است.
از منظر تلاش برای هویتیابی و یا موجه نشان دادن هستی خویش، رویکردها و ایدئولوژیها را میتوان در دو طبقهی کلی صورتبندی نمود:
اول؛ رویکردی که خودش را با خلق کردن، ساختن، به سامان نمودن و تمشیت امور میفهمد و به دیگران معرفی میکند. اهالی این رویکرد، میگویند:
ما هستیم، زیرا میسازیم؛ ما هستیم و قرار است کاری کنیم که زیستنی بهتر داشته باشیم. این رویکرد را میتوان رویکرد “به زیستی”، تلقی کرد. رویکردی که به “به زیستی” خود و دیگران یاری میرساند.
دوم؛ رویکردی که خود را در تقابل، تخاصم و نفرتورزی میفهمد و معرفی میکند. اهالی این رویکرد، میگویند:
ما هستیم، زیرا میجنگیم؛ ما هستیم تا بجنگیم. از این رویکرد نیز میتوان به رویکرد “تقابل و تضاد”، یاد کرد.
رویکرد دوم، هستی خود را با نفرت و ستیز با “دیگری” میفهمد و معرفی میکند؛ از این رو، زندگی را بر پایه و اساس نفرت بنا میکند و تلاش میکند هویتاش را با نفرتورزی به دست آورد. پیام این رویکرد چنین است:
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست.(صائب تبریزی).
بخش نگران کنندهی داستان این است که هویتِ “نفرت محور”، ویروسی است که:
اولا؛ به سرعت منتشر میشود
ثانیا، تمامی فضاها و ساحتهای زندگی را به تسخیر خود در میآورد
و ثالثا؛ جان سختی میکند و به سختی میتوان کنارش نهاد
از این رو وقتی “تنفر” در سطح فرد، اجتماع، نهادها و سیستمها، ریشه میدواند، به آسانی نمیتوان آن را تغییر داد؛ در نتیجه، نظامی خلق میشود که علت بودناش را نه بر ساختن و تمشیت امور که بر ستیز و مقابله با “دیگری”، میفهمد و معرفی میکند. این رویکرد، آرام آرام به فرهنگ صعب و صلبی تبدیل میشود. فرهنگی که آب تیره و مسموم نفرت را در جوی زندگی روزمره و کنش همه روزه روان میکند.
بر مبنای این دو رویکردِ “به زیستی” و “تضاد”، دو سیستم سیاسی متفاوت متولد میشود:
الف) سیستمی که “کاهش رنج” و ایجاد رفاهِ بیشتر را در کانون خود دارد
ب) سیستمی که با سوخت “تنفر”، ستیز و تقابل با “دیگری” بر پا میماند.
“ایدئولوژی چپ” در جهان مدرن، یکی از عوامل بسیار قوی در بسط رویکرد مبتنی بر “تضاد” بود. نظامات سیاسی مبتنی بر این ایدئولوژی، پیکار و ستیز، تقابل و نفرت را دست مایهی اصلی خود قرار میدادند. از سوی دیگر، نازیسم و فاشیسم، نمونهی کامل رویکرد “تنفر محور” بودند. اوج رویکرد “نفرت محوری” و ستیزهجویی را میتوان در قرن بیستم ملاحظه کرد.
توجه به این نکته نیز ضروری است که صورت بندی دوگانهای که آمد، صرفا صورتی ناب و یکدست از ماجرا است، در حالی که آن چه واقعا رخ میدهد، چنین نیست؛ از این رو، در واقعیت خارجی، با درهمآمیزی و ترکیب دو عنصر مورد نظر در سیستمهای سیاسی، روبرو میشویم. توجه به این نکته مهم است که دریابیم، وجه غالب و مسلط در هر سیستم سیاسی با “کاهش رنج” است یا با ستیز و پیکار با/ و نفرت از دیگری؟
به سخن دیگر، آن چه نظامهای سیاسی را از یکدیگر تفکیک میکند، نحوهی ترکیببندی دو عنصر پیش گفته است. مهم این است که بدانیم نظام سیاسی با کدام سوخت کار میکند.
قسمت دردناک داستان این است:
از نظامی که در موجی از نفرت از دیگری و یا ستیز و پیکار با دیگری غوطهور است، نمیتوان انتظار “به زیستی”، آرامش، شادی و گسترش حس خوشبختی داشت. ابتدا باید رویکرد از تضاد و نفرت، به رویکرد “به زیستی” تغییر یابد، تا زمینههای درست حرکت به سوی جامعهای آرام، آزاد و توسعه یافته مهیا گردد؛ در غیر این صورت، هر تلاشی برای بهبود، آبی است که در هاون کوبیده میشود.