۱۹ اردیبهشت سالروز اعدام آموزگار رهایی، فرزاد کمانگر: مگر می توان معلم بود و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟

کاش می‌شد دوباره و دزدکی دور از چشمان ناظمِ اخموی مدرسه، الفبای کُردی‌مان را دوره می‌کردیم و برای هم با «زبان مادری» شعر می‌سرودیم و آواز می‌خواندیم و بعد دست در دست هم می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم و می‌رقصیدیم.

اما افسوس نمی‌دانید که در سرزمین ما، رویاها و آرزوها قبل از قاب عکس‌مان غبار فراموشی به خود می‌گیرد، کاش می‌شد باز پایِ ثابت حلقه‌ی عمو زنجیرباف دختران کلاس اول می‌شدم، همان دخترانی که می‌دانم سال‌ها بعد در گوشه‌ی دفتر خاطراتتان دزدکی می‌نویسید کاش دختر به دنیا نمی‌آمدید.

راستی چه کسی می‌داند اگر شما فرشتگان زاده‌ی رنج و فقر نبودید، کاغذ به دستْ برای کمپینِ زنان امضاء جمع نمی‌کردید و یا اگر در این گوشه از خاک فراموش شده خدا، به‌دنیا نمی‌آمدید، مجبور نبودید در سن سیزده سالگی با چشمانی پر از اشک و حسرت، زیر تور سفید زن شدن، برای آخرین‌بار با مدرسه وداع کنید و قصه تلخ جنس دوم بودن را با تمام وجود تجربه کنید».

رفیق، همبازی و معلم دوران کودکی‌تان
فرزاد کمانگر – زندان رجایی شهر کرج

«۱۳۸۶/۱۲/۱۹

شعری از فرزاد کمانگر

مگر می توان معلم بود
و راه دریا را به ماهیان کوچولوی این سرزمین نشان نداد؟
حالا چه فرقی می کند
از ارس باشد یا کارون،
سیروان باشد یا رود سرباز،

چه فرقی می کند
وقتی مقصد دریاست و یکی شدن،
وقتی راهنما آفتاب است.
بگذار پاداشمان هم زندان باشد.
مگر میتوان بار سنگین مسئولیت معلم بودن و
بذر آگاهی پاشیدن را بر دوش داشت و دم برنیاورد ؟

مگر می توان بغض فروخورده دانش آموزان و
چهرەی نحیف آنان را دید و دم نزد ؟

مگر می توان در قحط سال عدل و داد معلم بود،
اما “الف” و “بای” امید و برابری را تدریس نکرد،
حتی اگر راه
ختم به اوین و مرگ شود؟

نمی توانم تصور کنم
در سرزمین” صمد”،” خانعلی” و “عزتی” معلم باشیم
و همراه ارس جاودانه نگردیم.

نمی توانم تجسم کنم که
نظارەگر رنج و فقر مردمان این سرزمین باشیم
و دل به رود و دریا نسپاریم و طغیان نکنیم؟…

«فرزاد کمانگر»

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»