بنظر نخبگان و الیت که تحت تاثیر پروپاگاندا هستند از «مسئله فلسطین که بحرانی ژئوپلتیک و مربوط با مشکلات مرزی و روابط بینالملل» است، درک محدودی دارد و به این دلیل نمی تواند از کیفیت سیستم تبعیض «تبعیض سیستمی، زن ستیز، قوم ستیز، فرهنگ ستیز، طبقاتی و ایدئولوژیک» که جمهوری اسلامی بر مردم خود تحمیل می سازد، آگاه گردد. تغییر و تبدیل اولویت ها باعث «ناسازگاری سیاسی و فرهنگ دوگانه» در میان مردم گشته است!
سروش آزادی
با آغاز درگیری بین نیروهای فلسطینی و اسرائیلی که در کرانه باختری، نوار غزه و دیگر مناطق مشترک با کشور اسرائیل در جریان است، موجی از اعتراضات در اقصا نقاط کشورهای دنیا بر «له یا علیه» مردم فلسطین یا دولت و مردم اسرائیل شکل گرفت. که البته بیشتر اعتراضات به دولت اسرائیل بود تا مردم فلسطین در آن مناطق!
باری در این میان اکثر جریانات یا نیروهای سیاسی- اجتماعی ایران بعلاوه دولت جمهوری اسلامی بیشترین اعتراضات را به دولت اسرائیل و حمایت از مردم فلسطین انجام دادند. که البته می تواند قابل تقدیر هم باشد!
در طی هفته اخیر که حملات دو طرف درمیان دولت اسرائیل و جنبش های «حماس و جهاد» فلسطین در جریان است، پرسشی در ذهنم شکل گرفته و مدام مرا با خود به عمق فاجعه و پاسخی که در پی آن در حال ظهور است، می برد!
- اکثر مردم و گروههای سیاسی در دنیا با حمایت از مردم فلسطین به حملات اسرائیل اعتراض کردند و در این میان هم مخالفان و هم دولتمردان و موافقان حکومت جمهوری اسلامی در ایران و خارج از کشور، هزاران مقاله، تحلیل، عکس، فیلم… را در دفاع «از مردم تحت ستم فلسطین» در فضای مجازی بازنشر دادند! و جالب آنکه بیشتر وجه اشتراک جمهوری اسلامی با بخشی از اپوزیسیون برانداز و مخالف خود در «نگاه به مسئله فلسطین و اسرائیل» در منطقه رونمائی شد!
اولین سوالی که در برابر من مطرح شد اینکه؛ چرا این همه اعتراض در فضای مجازی برای دفاع از سرکوب و کشتار جنبش دی ماه ۹۶ و آبان ۹۸ و سرنگونی هواپیمای اوکراین با بیش از ۱۷۶ نفر کشته در میان ایرانیان این چنین بوجود نیامد؟ در بیشتر نیروهای ملی- مذهبی، اصلاح طلبان و طبقه متوسط، سلبریتی ها و شخصیتهای شناخته شده ایرانی (که هم اکنون در میان معترضین به حملات اسرائیل به مردم فلسطین قرار دارند)، نسبت به سرکوب سیستماتیک مردم ایران نه تنها کنش معناداری نداشتند که حتی با سکوت خود رای به بیدادگاه سرکوبهای اخیر جمهوری اسلامی دادند!
- سوال دیگری که ذهن مرا بشدت درگیر خود کرده است، آنکه؛ چرا اکثر کسانی که در ایران زندگی می کنند، و معترض به سرکوب مردم فلسطین هستند، اما نسبت به تضادهای اجتماعی در جامعه (شامل؛ فقر فزاینده، فساد سیستمی، رانت، سرکوب کنش های صنفی، فرهنگی و سیاسی- اجتماعی، اعدام های فله ای، سرکوب خواسته های اجتماعی جوانان، زنان، اقلیتهای قومی، دینی، فرهنگی، کودکان کار و…) که مسبب عمده و اصلی همه آنها حاکمیت جمهوری اسلامی است، یا سکوت می کنند و یا بسادگی از کنار آن می گذرند؟
پاسخی که برای خودم و برای مخاطبین محترم جمع و جور کردهام شاید در گزاره زیر موجه باشد:
بنده به هیچ وجه مخالف اعتراض به هیچ نوع تبعیض نیستم، از جمله اگر می توانستم در مقابل ظلم رفته بر مردم فلسطین اقدام درخوری انجام دهم، قطعا این کار را می کردم. اما روی سخن ام با آن دسته از مردم ایران است که در شمایل نیروهای اصلاح طلب یا ملی- مذهبی… در ایران حضور دارند و بی تفاوت (شاید هم سر در زیر برف کرده اند) تا فجایع رفته بر مردم ایران را نبینند! طبیعتا کسانی که در رابطه با وقایع دور از سرزمین خود اظهار نظر می کنند، هیچ هزینه نخواهند پرداخت. اما در حاکمیت جمهوری اسلامی چنانچه بخواهند بر مردم کوچه و بازار این سرزمین که از قضا با آنان «نسبت های مشترک» دارند، قضاوت نمایند، قطعا هزینه خواهند داد! پس از دلایل عدم کنش آن دسته از مردم ایران که نسبت به هم وطنان و هم سرنوشتان خود بی تفاوتند، می تواند ترس از هزینه هایی باشد که جمهوری اسلامی به آنان تحمیل می نماید. و به گمان من ریشه چنین ترسی در فرهنگ سیاسی و تاریخی مردم ایران نیز پوشیده است!
ناسازواری در نوع مسئولیت پذیری (برای دیگر ملیتها یا برای مردم سرزمین خود) مسئله ای است که بنظر ریشه در بافتار متناقض و فرهنگ تاریخی جامعه ایران دارد! تضادی که مردم ایران نمی توانند تفاوت آنرا در مبارزات برحق «بابک خرمدین» درمقابل ظلم اعراب و بنی امیه از مبارزات «حسین ابن علی» در دشت کربلا، تفکیک کنند، می تواند مشکلی از جنس فرهنگی باشد.
بنظر نخبگان و الیت که تحت تاثیر پروپاگاندا هستند از «مسئله فلسطین که بحرانی ژئوپلتیک و مربوط با مشکلات مرزی و روابط بینالملل» است، درک محدودی دارد و به این دلیل نمی تواند از کیفیت سیستم تبعیض «تبعیض سیستمی، زن ستیز، قوم ستیز، فرهنگ ستیز، طبقاتی و ایدئولوژیک» که جمهوری اسلامی بر مردم خود تحمیل می سازد، آگاه گردد. تغییر و تبدیل اولویت ها باعث «ناسازگاری سیاسی و فرهنگ دوگانه» در میان مردم گشته است!
این نوع دوگانگی فرهنگی در خیلی از عرصه های اجتماعی بوضوح دیده می شود؛ در جایی که مردم فقیر استثمار می شوند اما از حکومت مذهبی وقت (که مسبب استثمار است) درخواست پول «یارانه و معیشت» دارند و برای اقتدار آن صف های نماز جمعه را پر می سازند. در جایی که دانشجویان برای رشد و تعالی و کسب علم به دنبال جعل اسناد و مدارک آکادمیک تلاش می کنند تا آینده خود را بسازند. در جایی که روشنفکرانش بجای توسعه آگاهی اجتماعی و نقد زیرساختها، مسئولیت خود را با نوشتن مطالب دسته چندم و جمع شدن در سمینارها و همایش ها خلاصه کنند، به طرح خود و جذب سرمایه و رابطه با قدرت مستقر بیاندیشند. و طبقه متوسط آن برای امرار معاش و برای سرمایه گذاری در بورس، کسب وام، ایجاد رانت و.. تلاش کند و سپهر سیاسی را به قدرت مستقر واگذار نماید، می توانیم به خلاء «خودآگاهی انسانی- اجتماعی» بعنوان بالاترین بحران موجود در جامعه که ریشه تاریخی و ناشی از ناسازگاری فرهنگی است، تاکید کنیم!
ناسازگاری در جامعه ایران ریشه ای فرهنگی- تاریخی و اجتماعی دارد که مسبب اصلی ترویج آن در شرایط کنونی، حاکمیت دین بر نهاد سیاست و فرهنگ است. و تمامیت خواهی و استبداد ناشی از آن با قدرت «پروپاگاندا» و تغییر افکار عمومی (در آنچه می تواند و میخواهد)، وضعیت کنونی جامعه ایران و از جمله «الیت و نخبگان» آنرا رغم زده و بر آن تاثیر گذاشته است. تا «جزء را بر کل» مهم سازد و «فرع را بر اصل» حاکم گرداند!
در جامعه ای که «خودخواهی از دگرخواهی» پیشی گرفته، و «کسب ثروت از علم» برتر است، و پدیده «دروغ، ریا، فرومایگی، شرارت، رانت، دزدی و ناپاکی» عمومیت یافته و در حال تبدیل شدن به الفت و انس می باشد، طبیعتا بحران حاکم ناشی از حکمرانی جمهوری اسلامی است که اجازه نمی دهد تا نخبگان و مراجع مطرح که از جنس مردم هستند، در رابطه با مشکلات آنان بتوانند سخن بگویند! اما در همین شرایط سیستم توتالیتر این امکان را فراهم ساخته (حتی برای مخالفین خود) که نسبت به دیگر بحرانهای برون مرزی «هرآنچه که می پسندند» بگویند و نسبت به آن نظر مخالف داشته باشند. به هرحال در حاکمیتهای استبدادی باید شرایط روانی برای اظهار نظر و مخالفت وجود داشته باشد. اما جنس آن نباید از جنس بحرانهای داخلی و مشکلات ساختاری مربوط به قدرت مستقر باشد!
بدبختانه باید اعتراف کنیم که در بحران کنونی، مردم ایران بشدت تنها هستند و کسی را یارای حمایت از آنان نیست و اگر هم کسانی هستند، کنش اندکی در دفاع از حقوق آنان نشان می دهند.
حکومت جمهوری اسلامی و دولت اسرائیل توانستند که با استفاده ابزاری از بحران پیش آمده در میان «فلسطین و اسرائیل»، آنهم در مقطع مذاکرات «۱+۵» در وین، افکار عمومی جهان را تحت تاثیر امیال خود هدایت نمایند.
و جمهوری اسلامی با تبلیغات زیادی توانست بر افکار عمومی بخش زیادی از مردم ایران (خصوصا الیت و نیروهای مرجع در جامعه) نسبت به مسئله توافقات هسته ای، انتخابات خردادماه در ایران و سرکوب سیستمی در جامعه مدنی، تاثیر بگذارد و آنرا منحرف سازد و حداکثر استفاده را از این شرایط ببرد. کافی است تا نگاهی به فضای مجازی و رسانه های خبرساز داخلی و خارجی بیندازیم تا این نظر اثبات گردد که بیشتر نیروهای مطرح در جامعه تابع وضع موجود و سیستم پروپاگاندای هستند که جمهوری اسلامی تدارک می بند.
به گمان ما در شرایط کنونی از وظایف نیروهای اجتماعی توجه، تمرکز و تاکید بر تضادهای اصلی جامعه مدنی و حمایت از مطالبات جنبش های اجتماعی و در رابطه با نیازهای اساسی آنان می باشد. تا امکان توسعه مبارزات اجتماعی ممکن گردد. چنین باد