در سال ۱۳۷۳ وقتی پس از نزدیک یکسال کار نگارش اولین داستان بلندم با نام «بازگشت چنگیزخان مغول» به پایان رسید احساس بسیار خوشایندی داشتم.
منی که میز تحریرم یک جعبه چوبی میوه بود و بجای صندلی واتاق کار شبها درون دالان کوچک خانه روی زمین می نشستم و معمولا تا صبح خودکار بدست در پی آفرینش اولین اثر ادبی زندگیم بودم هرگز گمان نمی کردم قرارست قلندران بجای هدیه دادن قلم زرین، انگشتان دستم را بخاطر قلمبانی قلم کنند!
از سالها پیش تا سالها پس از چاپ آن اثر مدام اندیشه ام درگیر یافتن پاسخ این سوال بود که چرا نوشتن را بصورت تجربی یاد گرفتم و اگر قلمدار بودن رسالتی دارد رسالت من و قلم ام چیست؟
پس در پی یافتن این پاسخ شروع به کنکاش و نگارش کردم هرچند که بیشتر آن سالها تحت الشعاع تامین سخت معیشت هرگز مجال نیافتم تا بصورت حرفه ای بدان کاری که دل و دیده و اندیشه ام درگیرش بود بپردازم!
حتی زمانی که در سال ۸۴ پس از کلی دوندگی موفق شدم اولین موسسه داستاننویسی خصوصی کشور (افق خاطرات ماندگار) را که هدفش نگارش و چاپ زندگینامه مردان و زنان موفق در کلیه عرصه ها بود بازم دلیل اصلی آن اقدام رفع تنگنای معیشت خود و همه نویسندگان غیر حکومتی مثل خودم بود.
اما از آن به بعد بود که تقریبا رسالت قلم خود را دریافتم و آن مبارزه هدفمند با ستم و غارتگری و جنایات حکومتی و ترویج آگاهی در برابر خرافات و جهل مذهبی بود!
اما چگونه در فضایی آکنده از سانسور و سرکوب میتوانستم در جهت آرمانم حرکت کنم!؟
بطور خلاصه آنچه درک نمودم اینست که حرکت در مسیر روشنگری و درستی و رشد اگر با شهامت و پذیرش هزینه های گاها سنگین توام شود بی شک نتیجه بخش خواهد بود.
در فضایی که اکثر قلم بدستان با قلم های زرین تن به مزدوری قلندران می دهند کسانی محبوب مردم میشوند که با قلم های شکسته شان از آزادی، راست کرداری و شرافت می گویند!
کافیست به آنچه از تاریخ فرهنگ و ادب گذشتگان بجا مانده نگاه کرده تا باور کنیم عمدتا آثاری بجا می مانند که محصول اندیشه های طلایی هستند نه قلم هایی از طلا!
در پایان نیز این روز را به همه صاحبان اندیشه های طلایی و قلمبانان راستین که در تیره ترین روزگار معاصر همچنان از آزادگی و اخلاق و شرافت می نگارند تبریک عرض نموده و برای همه ایرانیان آزادی و سربلندی را آرزومندم.
۱۴/ تیر/۱۴۰۰