بیست سال مداخله نظامی و جنگ در افغانستان برای هیچ و پوچ ! آمریکا و متحدین اش افغانستان را ترک می کنند ، پس از تحمل خسارات عظیم و قربانیان بسیار . تنها امریکا تا کنون دو هزار و چهارصد و چهل دو سرباز و نیروی نظامی خود را از دست داده است. همراه با تحمل یک رغم نجومی دو بلیون دلار هزینه . این رغم برابر است با کل هزینه تصویب شده در مجلس نمایندگان برای تغییر بنیادی زیر ساختهای اقتصاد آمریکا که بایدن از ان بعنوان تحول بزرگ نام می برد. یعنی با یک حساب مجرد با این پول می توان ده تا افغانستان را به توسعه رساند.
اما در این طولانی ترین جنگ پیمان ناتو ، بیشترین قریانی را خود افغانستانی ها تحمل کردند. صد و یازده هزار کشته غیر نظامی فقط از سال دوهزار و نه میلادی. و طالبان نیز پنجاه هزار جنگجوی خود را از دست داده است ، و حالا این سپاه ترور و وحشت مشغول تصرف شهرها یکی پس از دیگری است. چرا چنین شد ؟ چه اتفاقی افتاد؟
سیاست مداران و رهبران کشورهای متحد، علاقه زیادی به کنکاش و ریشه یابی این شکست استراتژیک از خود نشان نمی دهند ، انها بعضاً حتا از موفقیت و به سر انجام رسید ن اهداف خود صحبت می کنند. شنیدیم که بایدن گفت ،امریکا در افغانستان به هدف خود یعنی شکست دادن تروریسم رسید. وزیر دفاع المان نیز به خبر نگاران میگوید . ما سه دستاورد مهم داشتیم .اولا وظایف خود را انجام دادیم ، ثانیا صدور تروریسم را از افغانستان متوقف کردیم. ثالثا یک نسل در شرایط دموکراتیک در آنجا رشد کرد.
اما همه رهبران سیاسی این اندازه سطحی نگر و توجیه کننده نیستند. مثلا یورگن تریتین از رهبران با نام حزب سبز که در دولتهای مختلف آلمان پست های مهمی داشته است در آخرین مقاله خود در سایت سیاست خارجی آلمان، با نام شکست استراتژیک . مینویسد متحدین ، فقط در همان سال نخست حمله به افغانستان و سرنگون کردن طالبان موفق بودند ، بقیه سالها ، تاریخ شکست و اصرار به ماندگاری و ادامه جنگ بود. او علت اساسی شکست را با دو عامل توضیح می دهد. اول تناقض و تضاد دو استراتژی در رهبری ناتو و آمریکا و دومی اختلافات فرساینده در میان جناح های تشکیل دهنده حکومت افغانستان. تریتین می گوید در میان ناتو یک استراتژی ، پیوسته بر ادامه مبارزه با تروریسم تکیه و اصرار می ورزید ، و بنا براین به اقدامات نظامی و تقویت دایمی این حوزه الویت می داد، در حالیکه خط دیگری معتقد بود پس از ضعیف شدن طالبان کار اصلی ما دولت سازی و بطور مشخص تغییرات و نوسازی زیر بناهای اقتصادی و اجتماعی افغانستان است.
اما این خط به مرور ضعیف شد و استراتژی نخست دست بالا پیدا کرد و علاوه بر آن همه ما به گونهای در گرداب اختلافات درونی خود افغانها گرفتار و فلج شدیم. این دو بحران کارایی و سازندگی را به بن بست کشاند ، طوری که حتا داوطلبانی که ما برای تقویت ارتش ملی تربیت می کردیم پس از یک مدت به صفوف طالبان می پیوستند. آیا این تحلیل یورگن قانع کننده است؟ بی تردید نکات مورد نظر او قابل تامل است اما به سختی می توان علت اصلی شکست را در این حد توضیح داد. به نظر می رسد این هر دو عامل را باید در متن واقعیت مادی و فرهنگی جامعه افغانستان بعنوان یک جامعه سنتی و طایفهای و عقب مانده در نظر گرفت که در مقابل توسعه و نوسازی شدیدا مقاومت میکند؛ و همچنین ان اختلاف استراتژیک در نیروهای مداخله گر نیز در ماهیت مداخله نظامی نهفته است . نظامی گری و مداخله بخصوص هنگامی که کار به درازا می کشد و حضور نظامی طولانی میشود تضاد ها و انحرافها و چالش با جامعه میزبان اجتنابناپذیر میشود. این نکته البته در پایان مقاله تریتین بعنوان یک درس جمع بندی شده است.
برگرفته از فیسبوک نویسنده