با انشعاب در سازمان چریک های فدایی خلق و جدا شدن فکری این دو از یک دیگر بخش های تشکیلاتی نیز در کوتاه ترین زمان بصورت چریکی از هم جدا گردید. هر کس هر امکانی داشت بسرعت شبانه در تاکسی باری ریخت و از دسترس دیگری خارج ساخت.
اکثریت که حال خود را بخشی از پیکر و از متولیان انقلاب می دانست و رهبریت خمینی را با اما و اگر زیر عنوان خوانشی تازه از راه رشد غیر سرمایه داری که دگم هایش در پروسه انقلاب سایید خواهد شد پذیرفته بود. آرام آرام شروع به کندن لباس های چریکی و پوشیدن رختی دو گانه کرد. لباس زیری دوخته شده از پود مخفی کاری دوران چریکی و لباس رویی دوخته شده از تارهای تازه رشته شده دوران فعالیت علنی .
جامه از تن بدر کردنی که خوشبختانه زمان فرصت زیادی نداد تابه کندن لباس های زیر برسد.
همان باقی مانده لباس زیر ناشی از تفکر و تجربه دوران مخفی چریکی بود که توانست بخش اندک اما مهم دستگاه رهبری و تشکیلات را از زیر ضربات یورش گسترده جمهوری اسلامی به جریان های چپ بیرون بکشد و ضربات نفراتی کمتری را متقبل گردد.
سال های غریبی بود تفکری که تلاش داشت از خمینی همان بتی را در اذهان افراد سازمانی بسازد که از کاسترو در ذهن داشتند. کسی که وظیفه خطیر مبارزه با امپریالیسم امریکا و پیش بردن انقلاب در راستای عدالت اجتماعی را بر عهده داشت.
خبر های رسیده از بدنه تشکیلات ،اخبار و نقل قولهای رهبران که عمدتا از کانال حزب توده می رسید قند در دل اعضای سازمان آب می کرد.از خمینی چهره ای ساخته می شد که چگوارا باید در مقابل او لنگ می انداخت.
ما چندان تفاوتی با توده عادی مردم نداشتیم. برعکس تمامی ادعاهای روشنفکری ما نیز در جستجوی <گودو> صاحب زمانی از لون جنس چپ بودیم. همان گونه که توده های عامی در جستجوی صاحب زمان خود به خمینی رسیده بودند و تمام خواسته های خود را در سیمای او متجلی می ساختند ما نیز با یاری حزب توده در قالب سیاست ورزی آرام آرام دل در گرو خمینی می نهادیم و لباس دمکرات انقلابی بر تن او می دوختیم ، چشم بر بسیاری از فجایع که اتفاق می افتاد می بستیم و از کنارش می گذشتیم.
بی خبر از خنده مکارانه او و اطرافیانش که با همراهی ما در حال کوبیدن آزادی در سیمای لیبرال ها و لیبرالیسم بودند!
هر خبری که می رسید نشانه ای بر درست بودن خط مشی جدید بود. از سپاهی پاسداری که سطل رنگ نگاه می داشت تا هوادار سازمان شعار مرگ بر امریکا بر دیوار بنویسد تا کمیته ای که هوادار دستگیر شده با اعلامیه های سازمانی را با بر داشتن چند اعلامیه برای خود آزاد میکرد.
از اجرای بند ج، دال که از سر زبانمان نمی افتاد تا تمام قدرت بدست شورا ها. این دوره دور شیفتگی تشکیلات فدایی اکثریت به خمینی و جمهوری اسلامیست. دوره ای که تمامی تشکیلات بسیج گردیده بودند تا از خمینی دفاع کنند و در لوای این دفاع کردن شعار های خود را که خوشبینانه فکر می کرد همان شعار های خمینی است در بین مردم اشاعه دهند.
کم نبودند اعضای سازمانی بخصوص پیک های شهر ها و شهرستان ها که به کتابفروشی سر نزنند و در قهوه خانه زیر زمینی مقابل کتابفروشی دور میزی با هم ننشینند، بحث نکنند. هرچند که بحث در قهوه خانه ممنوع بود.
فکر حاصل از کار علنی و تازه پا بودن ارگان های تعقیب و مراقبت جمهوری اسلامی که هنوز خوب جایگزین نشده بودند! این فرصت را برای مدتی به اعضای سازمان داده بود که بی خیال وبی خبر از فاجعه در راه در یمین و یسار جولان دهند. تنها جوان های موتلفه بودند که می آمدند زاغ سیاه کتابفروشی را چوب می زدند. کسانی که بعدا پایه های اصلی تعقیب و مراقبت جریان های چپ بخصوص حزب توده گردیدند. هرگز روزی که حماد شیبانی را دیدم که بر کف کتابفروشی نشسته تکیه داده بر قفسه های کتاب با چشمانی اشکبار شعری از نیما را می خواند فراموش نمی کنم.
نازک آرای تن ساق گلی که که بجان پروردم
و بجان دادمش آب
ای دریغا !به برم می شکند !
روز های بعد جدایی اقلیت و اکثریت بود چه میزان غم بر چشم ها و شانه های او سنگینی می کرد؟