وبسایت ۸ صبح افغانستان روز جمعه ۵ نوامبر نوشت: «چهار فعال مدنی زن در مزار شریف به گونه مرموز کشته شدهاند.»
منابع محلی به این وبسایت گفتهاند: «جسد چهار فعال مدنی زن، در یک گودال حومههای شهرک خالد بن ولید، از مربوطات ناحیه اول شهر مزار شریف پیدا شده است. این اجساد پس از چاشت روز پنجشنبه، سیزدهم عقرب، یافت شده است. در میان این قربانیان، یک فعال مدنی به نام فروزان صافی نیز شامل است.»
داشتم مروری میکردم بر سرنوشت دوستان روزنامهنگار افغان و گرچه شباهتهای بسیاری بین ما و آنها وجود دارد اما اکنون که از نزدیک با درد آنها در شنیدن شریک هستم، دردهای سرنوشت از نوع ایرانی فراموشم شد. چند تن از آنها به ایران گریختهاند. به ایرانی که ما از آن گریختهایم. این تصویر صورت و عقل آدمی را از استیصال کج میکند و یادآوری چندین باره که ما جز خودمان کسی را نداریم. تازه آن تعداد از دوستانم که به جای امنی رسیدهاند از وضعیت شهر و دیارشان میگویند. از کسانی که نمیدانند کجا هستند و چه سرنوشتی یافتهاند. از خانوادههایی که دیگر غذایی برای خوردن ندارند. از حسابهای بانکی که مسدود شدهاند. از آنها که در شهرها و روستاهای اطراف مزار و کابل و دیگر جا پناه گرفتهاند. هر لحظه در بیم مرگی زودرس، مرگ روزانه از نامعلومی و بیپناهی روان، آزار کلامی و جنسی از طرف دیگرانی در همه جا و ناکجا.
واقعا بعد از این همه، زندگی را از کدام دریچه باید معنا کرد و راهی برای مدارا یافت؟
سازمانهای جهانی و حقوق بشری به گزارش نویس خبری رسانهها تبدیل شدهاند. دقیقا همان کاری که یک رسانه دارد با دقت بیشتری و حرفهایتر انجام میدهد. این گزارشها چه دربارهی ایران، چه دربارهی افغانستان به اینها میرسد و تنها چیزی که از کارکرد آنها برای انسان زیر مرگ و شکنجه درک میکنم، ابراز نگرانی است. آنها دائما یا محکوم میکنند یا نگران هستند. تنها بخشی که ارزشمندی نسبی ممکن است در آینده داشته باشد، مستند سازی جنایتها ست. اما باید پرسید ما برای چه کاری مستندسازی میکنیم. برای پیش آمدن معجزهای شاید در ۵۰ سال بعد؟ قطعا مستند سازی از فقدان ابزاری حقوقی_ سیاسی برای استفاده در اجرا علیه عاملان جنایت رنج میبرد.