مادر! پیرزن نود ساله بهائی من همراه با تو فریاد می زنم، ابوالفضل محققی

شهروندی آزاده شمرده نمی شوی زمانی که شب آرام وبی دغدغه از رنج و هراس آن پیرزن نود ساله بهائی ساکن روستائی در ساری که فریاد زنان عصا بر زمین می کوبد، از درون وجود آتش گرفته خود فریاد می زند. سر بر بالین بگذاری!

به کدام گناه باید از زمینی که نسل در نسل اجداد من بر روی آن زحمت کشیده با خون دل آن را سیراب کرده اند رانده شوم؟

من در این خاک در این چهار دیواری پای به حیات نهاده ام! کودکی کرده ام. همراه این درختان بر بالیده ام. گاه به شادی و گاه به غم  زندگی کرده و اطفال خود بزرگ نموده ام! حال در این پیرانه سری  کجا بروم؟ بر در چه کسی بنشینم؟

این خانه من است!هر آجر آن نشانی از من و خاطرات من است. آرام گاهی که آرزو دارم به آرامش در آن چشم بر بندم. چرا باید در نود سالگی چنین بیرحمانه مورد ستم واقع شوم ؟ کجاست آن روح های بزرگ انسانی که بیاریم بشتابند؟

 او  مردم را بداد خواهی از ستمی که بر او می رود فرامیخواند. اما من و من نوعی چگونه می توانیم از انسانیت و کرامت انسانی سخن گوئیم و درد بر خاسته از جان این زن نود ساله را که تمام زندگیش یک خانه گلی روستائی با چند درخت میوه است که دزدان قانونی در حال مصادره آن هستند با دردی تلخ و مشترک در وجود خود احساس نکنیم؟

چگونه می توانیم لبخند رضایت و شادی بر لب بنشانیم زمانی که فرزندمان، نوه مان به شادمانی پای در مدرسه و دانشگاه می گذارد اما همزمان کودک بهائی همسایه مان ، هم شهری و هموطنمان در هراس رفتن به مدرسه است و وجود کوچکش ناگزیر از کتمان هویت خویش!احساس درد نکنیم و نبینم درد دنیای کودکانه ای که ناگزیر از فرو خوردن شادی های کودکی در جمع هم سالان است و در حسرت نوازش دست معلم بر سر خویش؟

آیا می توانیم رنج و دلهره این کودکان را در محیط خشن و نامهربانی را که حکومت دینی و تعصب بی ریشه مذهبی در جامعه بوجود آورده برای لحظه ای در مقایسه با کودکان خود درک کنیم؟

براستی زمانی که جوان سخت کوش بهائی با هزاران امید با ترس و دلهره نمره قبولی دانشگاه می گیرد اما از ورود به دانشگاه که از اصلی ترین حقوق اولیه شهروندی اوست محروم می شود چه حسی بما که جوانمان به شادی وارد دانشگاه می شود دست می دهد؟

جلوتر نمی روم از زندان و اعدام بهائیان نمی گویم از دردی که هنوز با گذشت چهل سال از اعدام دکتر سمندری در تبریز متخصص گوش، حلق و بینی که هنوز خاطره محبت او با فرشباف کوچک “مشهدی احمد”پسر صاحب خانه من که ده سال بیشتر نداشت و از ناراحتی گلو  و بینی گرفته تا ناراحتی چشم رنج می برد او را بخش به بخش چرخانید سخنی نمی گویم که زخم کهنه دهان باز می کند و خونابه حاصل از این همه درد بیرون می ریزد.

براستی چگونه می توانیم چشم بر این همه بی عدالتی ببندیم و دم از حقوق شهروندی بزنیم؟

 شهروندی معنا نمی یابد .تنها زمانی می توان از شهر وندی ،حقوق شهر وندی و شهر وند آزاد سخن گفت که به مسئولیت فردی خود در قبال دیگر شهروندان عمل نمائیم، تلاش کنیم تا حد توان خود این دیوار صلب کشیده شده توسط ارتجاع مذهبی راسست کنیم وبا شهامت بدون ترس از انگ خوردن از حقوق شهروند بهائی خود دفاع نمائیم.

باید از حقوق فردی و اجتماعی و قوانین ناظر بر دفاع از حقوق انسانی هر شهر وند و اجرای به تساوی و بی تنزل قانون در قبال تک تک افراد جامعه دفاع کرد و عمل نمود!

 هیچ حزب و سازمان مترقی نمی تواند بدون دفاع از حقوق تک تک مردمی که باشندگان یک سرزمین را تشکیل می دهند از آزادی خواهی، عدالت جوئی و مترقی بودن خود سخن گوید.

ملاک و سنجش منزلت هر فرد و سازمان ارتباط مستقیم با میزان پای بندی افراد و سازمان ها به دفاع از حقوق هر فرد در جامعه دارد.وجدان فردی، وجدان سازمانی و حزبی  تنها زمانی معنی و مفهوم می یابد که با صراحت و روشنی به دفاع از حقوق شهروندی هر شهر وند دیگر یپردازد.

درد آور است وقتی که مصالح سیاسی و تسلیم شدن احزاب سیاسی را در مقابل شانتاژ جمهوری اسلامی و تسلیم شدنشان در برابر تفکر متحجر بخشی از جامعه بهائی ستیز را می بینم و دم کشیدنشان را در برابر این همه اجحاف نسبت به هم وطن بهائی مشاهده می کنم.

چرا نباید حداقل یک تیتر، یک سوتیتر، یک مقاله این همه سایت های خبری و تحلیلی  در ارتباط با نشان دادن شناعت جمهوری اسلامی در مصادره زمین و خانه شهروند و رنج بیکران این پیر رن نود ساله بهائی نباشد؟ در نشان دادن بی حسی و تناقض شخصیتی عمومی مردمی که در طلب آزادی و عدالت مبارزه  می کنند اما چشم بر بی عدالتی حکومت در رابطه با همسایه دیوار به دیوار خود می بندند. کوچکترین اعتراضی به حکومت نمی کنند و بی صدا و متاسفانه گاه همدل با تفکر دینی حاکم بر جامعه از کنار این همه ظلم می گذرند.

تا زمانی که قادر نشویم چنان از حق دیگری دفاع نمائیم که گوئی از حق خود دفاع می کنیم. سخنی از آزادگی و آزاد اندیشی و عدالت جوئی نمی توان زد. نمی توان عضو بهائی حزبی را بخاطر سیاست بازی با جمهوری اسلامی از حوزه حزبی بیرون نهاد و دم از حزب طراز نوین خواهان عدالت اجتماعی زد.

نمی توان از طرح و برنامه های سیاسی و مصوب کنگره های مختلف حزبی و سیاسی سخن گفت اما نسبت به پایمال شدن حتی حق یک انسان با هر گرابشی دفاع ننمود.

هیچ امر انسانی نیست که مربوط به تک تک ما نباشد! و عدم دفاع از حق یک انسان را از جانب ما توجیه نماید ولو آن که هم عقیده با وی نباشیم.

مادر من که خود رانده شده از خانه، شهر و سرزمین خود هستم درد و اندوه عمیق ترا حس می کنم و همدرد با تو وجدان های انسانی را به داوری و دفاع از حق پایمال شده تو فرامیخوانم باشد که این نوشته کوتاه همدلی بر انگیزد و پژواک فریاد دردناک تو باشد.         

«مقالات و دیدگاه های مندرج در سایت شورای مدیریت گذار نظر نویسندگان آن است. شورای مدیریت گذار دیدگاه ها و مواضع خود را از طریق اعلامیه ها و اسناد خود منتشر می کند.»